تبليغاتX
~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~


~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~





















 

۱. من كم پست نشدم ، مطلب يا اينترنت مفت شده . ( كژتابي )

۲. يك ايهام : شربت بي مزه اي است .

۳. جدا يه سوال مهم داره چشمك ميزنه " آدمايي كه نقد مينوسن رو چي نسبت به خودشون مطمئن ميكنه؟" . يا يه جور ديگه " معيار شناخت عقل از احساسات احمقانه چيه ؟ " و چي اون شخص رو مطمئن ميكنه كه " عقلش احساس احمقانه نيست يا برعكس ؟ " واقعا جواب اين سوال رو نميدونم .

۴.من فكر ميكنم موسيقي ساخته شده به دست انسان خيلي خيلي مضره . مثل مواد مخدر . ولي آدم ديگه مضرفعت (‌هم مضرر هم نفع برنده ) شده چون مث مواد مخدر با وجود گندايي كه به آدم ميزنه يه چيزايي هم بهش ميده مثل توهم . اگه آدم موسيقي ساخته شده به دست خودش رو ترك كنه مث معتاده تو ترك ميشه . اول خمار ميشه بعد دچار ترديد ، آخرشم هرچند يه بار وسوسه .

۵.فيلم از آهنگ بدتره  . و ماده مخدرش قویتره چون علاوه بر یه ماده ی مخدر ( موسیقی) یه ماده ی مخدره دیگه ( جلوه های بصری) داره . مث اینکه همراه مشروب مواد مخدر مصرف کنی. و من فكر ميكنم اختراع اين هنر مث اينه كه با يه بمب اتم بزنن تو تخیل و جريان مبارزه براي شرطي شدن و تلقين .

۶.ادبيات به بديه دوتا هنره ديگه نيس چون طرفداراش كمترن و استفاده از اون بیشتر وقت میبره. ولي اونم به شدت مبتذل شده و تا چن سال ديگه يا از بين ميره يا گوي سبقت رو از دوتا هنره ديگه ميدزده

۷.ولی باور کنید رقص از همشون کمتر مبتذله ( بر عکس چیزی که تو ذهنه مردمه ) . مثل کشیدن سیگار در مقابل بقیه ی مواد مخدره .

 

                                                                                                  با ارادت

                                                                                                  پيتر . و

نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام
کم کم دارم می فهمم که مهران مدیری چه قدر راست می گه ... در مورد فیلم های ایرانی و خارجی همیشه اون اثر هنری کپه گل را به خاطر داشته باشید .یک تکه آشغال را هم وسط نمایشگاه نو آوری های هنری بیاندازید ازش عکس می گیرند .
یک عده آدم که هدف های بی معنی و بدون فلسفه ی عقلی را دنبال می گیرند و به زد و خورد با دیگران می پردازند و به خاطر آن تنازع بقا انجام می دهند و به هدف نمی رسند و هدفشان عوض می شوند و خودشان بد بخت بیچاره می شوند و بازیگران به هم فحش می دهند و ... و در نهایت به پوچی می رسند. یا اینکه در آخر فیلم به هر چه می خواهند می رسند و به خوبی و خوشی تمام می شود . آخرش هم فکر می کنند که عجب فیلمی بود. این در خیلی از فیلم های ایرانی و خارجی می گنجد . حتی در خیلی از فیلم های رمانتیک احمقانه .
خلاصه اینکه وقتی دیدید که فیلمی درون مایه ی عقلی ندارد و همش مربوط به احساسات احمقانه ی انسان است بیاندازیدش دور . منظورم از احساسات احمقانه آن دسته از احساسات است که عقلی پشت سرش نیست . شما می توانید هم هنگام دیدن فیلم تایتانیک گریه کنید و هم هنگام دیدن والاس و گرومیت .
یک مقدار دقت کنید . وقتی به آدم یه دروغ تابلو بگن باور نمی کنه . اما اگه طی دو ساعت فیلم هی اون رو تکرار کنن این روی باور شما تاثیر زیادی می گذاره . در شما احساسی که نبوده را به وجود می آورند .
اگه هنگام حل یک تست فیزیک مکانیک موزیک ارباب حلقه ها را بشنوید فکر می کنید دارید یک کار حماسی انجام می دهید که بشریت از شما تقدیر می کند . اگر هم موزیک گربه سگ را بشنوید در اولین فرصت تست را می اندازید دور . قبول ندارید؟ پس اگر موزیک یک فیلم احمقانه حماسی بود  یا ... که شما را به وجد آورد در اولین فرصت صدای آن را کم کنید و به مضمون این فیلم فکر کنید که آیا داره چرت و پرت می گه یا درست .
خلاصه اینکه شما به من از این مسائل وارد ترید . این متن هم فقط یک منظم کردن بود.
مراقب راست های کوچک و دروغ های برزگ باشید وقتی که کنار هم و در هم هستند .
زیادی و بدون فکر حرف زدم .هر جایش که بی خود بود بریزیدش دور .  و در نظرات بگین.
                                                      استاد یوگا




نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

مجردي يا متاهل؟ مسئله اين است!

تهران به تقاطع ارتباطي بسيار شلوغي مبدل شده است كه ارتباطات اجتماعي در آن به شيوه‌اي متفاوت به وقوع مي‌پيوندد.

تهران شهر مهاجرپذيري است كه در آن فرهنگ‌هاي بسياري در تعامل با يكديگر قرار دارند و در اين تعامل، بافت سنتي از بين رفته و فرهنگ جداگانه و جديد شكل گرفته است كه در آن خانواده‌ها از شكل بزرگ و گسترده كه در محدوده فاميلي تاثير متقابل بسياري بر يكديگر داشتند به واحدهاي مستقل تبديل شده‌اند و ارتباطات منطقي‌تري را در بر مي‌گيرند.

يكي از نتايج اجتماعي اين مسئله بالارفتن سن ازدواج و رواج زندگي مجردي در تهران است. در شكل قديمي‌ ازدواج كه در جامعه سنتي قديم در سنين پايين و بر اساس تصميم خانواده صورت مي‌پذيرفت، خواسته‌هاي افراد به ويژه زنان مورد

توجه قرار نمي‌گرفت و اين شكل تشكيل خانواده بيشتر جنبه غريزي داشت در حالي كه امروزه افراد، تحت تاثير آگاهي‌ها و اطلاعات جديدي كه از جهان پيرامون خود كسب مي‌كنند، خواستار ازدواج آگاهانه همراه با عشق، انتظار و شناخت بيشتر از آينده هستند. در اين بافت اجتماعي، انسان‌ها با منافع و نيازهاي خود آشنايي دارند و چون ازدواج به شيوه سنتي را با اين نيازها سازگار نمي‌بينند در نتيجه به ازدواج ديرهنگام رو مي‌آورند و در فاصله زماني ايجاد شده به دليل تفاوت خواسته‌هاي آنها با خانواده كه هنوز ذهنيت منفي خاص خود را دارد، زندگي مجردي را انتخاب مي‌كنند.

اين شيوه، شروع يك زندگي جديد و يك خواسته طبيعي در افراد است كه به آنها كمك مي‌كند زندگي را پيش از به عهده گرفتن مسئوليت‌هاي بزرگتر به طور مستقل تجربه كنند. اگر چه اين شيوه زندگي، در بسياري جوامع اتفاق افتاده اما در جامعه ما هنوز پذيرفته شده نيست. ذهنيت و عرف حاكم بر جامعه ايراني كه يك فضاي در حال گذر است گرايشات سنتي خاصي را در تقابل با زندگي مجردي قرار مي‌دهد و اين مسئله كه بسياري از جوان‌ها به تنهايي مي‌توانند شرايط تحميلي، شغلي و زندگي بهتري داشته باشند، در فضاي اجتماعي ترس‌ ايجاد مي‌كند. عرف جامعه ما تنها به مضرات و معايب اين نوع زندگي توجه دارد و منافع آن تا به حال مورد توجه و حمايت قرار نگرفته است. افرادي كه زندگي مجردي را برمي‌گزينند، به دليل برخوردار نبودن از حمايت جامعه اغلب نمي‌توانند زندگي بهنجاري در محل مناسب داشته باشند زيرا در اغلب مواقع اين امكان به آنها داده نمي‌شود در نتيجه زندگي مجردي از ديدگاه عرف، شكل قابل قبولي به خود نمي‌گيرد.

روزانه صدها جوان مجرد در تهران براي پيدا كردن خانه مورد نظر خود براي زندگي مجردي آگهي‌هاي املاك را پيگيري كرده يا حضوري به آژانس‌هاي املاك مراجعه مي‌كنند و اين در حالي است كه گاه بعد از ماه‌ها مراجعه و پيگيري، صاحبان ملك حاضر به اجاره دادن ملك خود به افراد مجرد نمي‌شوند ولي با اين حال باز تقاضا براي خانه مجردي بالاست.

تعداد قابل توجهي از متقاضيان خانه‌هاي مجردي در پايتخت را دانشجوياني تشكيل مي‌دهند كه از شهرهاي ديگر آمده و خوابگاه ندارند يا به علت محدوديت‌ها و امكانات كم خوابگاه‌ها ترجيح مي‌دهند خانه اجاره كنند.

رواج زندگي مجردي در تهران يك جريان طبيعي شكل يافته بر اساس خواسته‌هاي امروز افراد است كه تنها برخورد آگاهانه و فراهم آوردن امكانات فكري و مادي لازم و آموزش به افراد در خصوص ابعاد اين‌نوع زندگي، آن را به رفتار عادي‌تري تبديل مي‌كند و به اين ترتيب جامعه مي‌تواند از حركت اين جريان به سمت كجروي‌هاي اجتماعي جلوگيري به عمل بياورد

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

صدای دختران افكار پسران را به هم مي‌زند

«مردان سكوت را دوست دارند در حالي‌كه زنان به گفت‌وگو علاقه‌مندند. مردان اساساً دوست دارند در روز دو الي سه ساعت آرامش داشته باشند اما زنان بعد از اين‌كه همسرانشان به خانه مي‌آيند، دوست دارند از اتفاقات روز حرف بزنند و اين مسئله عامل 90 درصد از اختلافات زناشويي است.»



به گزارش سلامت نیوز به نقل از ایونا ، دكتر سيدمحمود انوشه در نشست آسيب‌شناسي روابط دختر و پسر گفت: «يك بررسي شش ساله نشان داده است دختران به‌شدت دوست دارند محل توجه باشند و اين مي‌تواند بستري براي تخريب باشد.»

دكتر انوشه كه در جمع بيش از 1000 دانشجوي دختر و پسر سخن مي‌گفت خطاب به دختران اظهار داشت: «به نمايندگي از هم‌جنسان مذكر خودم مي‌گويم چيزي كه افكار پسرها را به هم مي‌زند و فايل آرشيو ذهني‌شان را خراب مي‌كند، صوت، صدا و مانوري است كه شما به‌طور ناخواسته داريد. اين موضوع اصلي‌ترين زمينه براي تشتت فكري پسران جوان است.»

وي در حالي‌كه دختران و پسران زيادي به صورت ايستاده به سخنانش گوش مي‌دادند، اضافه كرد: «فكر مي‌كنيد جامعه چگونه منحرف مي‌شود؟ تئوري مي‌خواهد؟ فلسفه دارد؟ خير. انحراف همين‌گونه صورت مي‌گيرد.»

اين استاد دانشگاه در ادامه مشكلات دختران جامعه را زياد دانست و گفت: «ضريب كنجكاوي دختر به پسر 3/1 برابر كنجكاوي پسر به دختر است و ضريب خيال‌پردازي دختران 7/1 برابر پسران است. دختران به دليل كنجكاوي، گرايشات ذهني بيشتر و خيال‌پردازي‌هاي قوي‌تر به بعضي از مشكلات مبتلا شده‌اند.»

دكتر انوشه افزود: «دختران از دوم راهنمايي به بعد دوست دارند بدانند چند مَرده حلاج‌اند. اصولاً در دورة راهنمايي نبايد نهي از منكر كرد چراكه نهي از منكر به امر به منكر تبديل مي‌شود

وي در سخناني به بررسي تفاوت‌هاي دو جنس پرداخت و گفت: «مردان سكوت را دوست دارند در حالي‌كه زنان به گفت‌وگو علاقه‌مندند. مردان اساساً دوست دارند در روز دو الي سه ساعت آرامش داشته باشند اما زنان بعد از اين‌كه همسرانشان به خانه مي‌آيند، دوست دارند از اتفاقات روز حرف بزنند و اين مسئله عامل 90 درصد از اختلافات زناشويي است.»

دكتر انوشه افزود: «مردان شنوندگان خوبي نيستند و كلي‌نگرند اما زنان شنوندگان بسيار خوبي هستند و جزئي‌نگرند. مردان از راه چشم عاشق مي‌شوند ولي زنان از راه گوش.»

نخستين نشست آسيب‌شناسي روابط دختر و پسر به همت بسيج دانشجويي دانشگاه پيام نور تهراندر تالار فردوسي دانشكدة ادبيات دانشگاه تهران برگزار شد .

در اين نشست، پس از پخش فيلم من، ترانه 15 سال دارم، رسول صدرعاملي نيز دربارة روابط دختر و پسر سخن گفت .

قرار بود مهري سويزي، عضو شوراي فرهنگي ـ اجتماعي زنان، نيز در اين همايش سخنراني كند كه در جلسه حاضر نشد

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

دوست دخ ت ری اب ی اینترنتی یه مقدار سخت تر از دوست پ س ریابی غیراینترنتیه.چون معمولا پسرا باید منت کشی بکنن تا دخترا انتخاب کنن.
اول بهت بگم که این قسمت کار فوق تکنیک و نیازمند یه تخصص بالاست البته ماشالا پسرای ایرونی توانایشون بالاست...

پسرا به دو گروه تقسیم می شن:
1) قیافه دار
2) قیافه ندار
که قیافه دارها به دو گروه تقسیم می شن:
الف) قیافه دار پول دار.... مسه .................
ب) قیافه دار پول ندار
قیافه دار پولدار اصلا همینجوری نونش تو روغنه.یعنی بچه مایه دار باشی قیافه هم داشته باشی همینجوری دخترا می میرن واسه ت.تازه اگه بری رپ بخونی دیگه نورعلی نور.دیگه دخترا خودشونو هلاک می کنن(البته دخترا همینتوری هلاک پسرا هستن....حالا البته می تونی واسه اینکه همه بفهمن مایه داری یه زنجیر طلا بندازی گردنت.یقه لباستم باز بذاری که این پشم و پیلی ت بزنه بیرون.یا یه گلوبند بندازی گردنت با پلاک جمجمه دیگه مطمن باش مخرو زدی مگه اینکه تازه از امین آباد فرار کرده باشی.
قیافه ندار پول دار هم ناراحت نباشه.زیاد کارش سخت نیست.مایه که داره...از قدیمم که گفتن:"پول داشته باش ، سر سبیل شاه نقاره بزن".می ری یه حلقه میندازی تو گوشت.موهاتم بلند می ذاری تا زیر مهره پنجم کمرت(نکته کنکوری).یه ادکلن سانیاریکل (امیدوارم اسمشودرست گفته باشم) هم می زنی به خودت.بعدش راه می ری تو کوچه و هر دختری که دیدی بهش تیکه می ندازی.مثلا: ...ساعت من برقش رفته مواظب باش نگیردت...حیف که دندونامو تازه واکس زدم وگرنه بوست می کردم(خداییش چه ربطی داشت؟؟؟)...
آره خلاصه یکی از اینا رو می گی به هر کی که دیدی تا بالاخره یکیشون بهت بخنده و بعد دیگه ای یار مبارک بادا...
قیافه دار پول ندار هم خیلی مشکل نیست کارش.یعنی اصولا قیافه داره دیگه؟؟؟باید بره بگرده یه دختر مایه دار پیدا کنه که براش خرج کنه.بگرده و بگرده و بگرده تا بالاخره یه دختر مایه دار ولی خر و احمق پیدا کنه و شروع کنه جلوش رژه رفتن.تا بالاخره دختره تحت شرایط غیرعادی روحی و روانی قرار بگیره و بیاد طرفت.اونوقته که باید نقش یه پری معصوم رو(که اتفاقا چقدرم به پسرا میاد)بازی کنی و اصلا نگاهشم نکنی.همه ش بهش می گی که من تو رو به چشم خواهرم می بینم.اصلا وضع خونواده ما و شما خیلی با هم فرق داره.ما در یه سطح نیستیم.برات دعا می کنم خوشبخت بشی خواهر خوشگلم(دروغ که خناق نیست بیخ گلو رو بگیره)کتور هم که نمیندازه تازه مصلحتی هم هست...)).تو خوش باشی...گور بابای دل من. اگه دل طرف سنگ هم باشه بهت نه نمیگه... اینجا دیگه دام رو پهن کردی و دون هم پاشیدی و باید منتظر بشی تا به وقتش بندو بکشی و کبوتر پرشکسته بی بال و پر مظلوم رو بدوشی.
قیافه ندار پول ندار خداییش دل سوزوندن داره.یعنی اگه یه دختر پول نداشته باشه قیافه م نداشته باشه بازم یه فرجی هس(ولی پسره اگه پول نداشته باشه قیافه م نداشته باشه فرجم نداره خدایی..مسهمين نصف سيصدوشصتي هاي بنده خدا اگه کسی تو امین آباد دختر خوب سراغ داره شماره نریمان رو بش بده تا با هم اس مس اس بازی کنن.پس دو راه بیشتر نداره یا بره سراغ دوست دختریابی اینترنتی یا بره بمیره.که من ترجیحا روش دوم رو پیشنهاد می کنم
منبع :

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

۱- تو پست قبلی مطالب زیادی برای گفتن داشتم  اما جرأت نوشتن نداشتم برای همین خالی گذاشتم

تا پنج شش  سال ذیگه بیام عقده هاما خالی کنم

۲- خداحافظ

دیگه منتظر پست از من نباشید

 

 

 

shade

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بقیه در ادامه مطلب

 shade


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

توجه کردین که شهر مقدس قم در عرض سه چهار روز داره آباد می شه؟

من تخمین زدم نزدیک به  ۳۵۰۰ متر مربع گود برداری دم حرم آن هم در عرض سه روز ناقابل...( این تخمین زدن از مزایای فیزیک است!)

کاشکی احمدی نژاد همیشه می خواست بیاد قم ... در حال آمدن بودنش از آمدنش کمی مفید تر است ...

خلاصه ملت نسبتا بیکار فردا برن میدون جهاد دنبال ماشین بدوند و هوو بکشند! راستی فردا شعار  گاما اینترفرون حق مسلم ماست  رو یادتون نره. دست پزشکامون درد نکنه .

اگه طرفای دانشگاه قم بیاد می خواهیم آبادش کنیم . اگه دکتر لاریجانی بهش نگفته باشه ... ما مثل دانشجو های امیرکبیر سوسول نیستیم که عکسش رو آتیش بزنیم . (البته آن زمان هنوز پیتر . و . به آنجا افتخار نداده بود) . ما می گیم که کیک ساندیس همایش رو از بودجه ی مبارک مضاعف کنه ... به این    می گن    نو آوری...

فکر نکنین منم سیاسی شدم . الان باید نزدیک به پنج شیش صفحه معادلات دیفرانسیل را از روش عامل انتگرال ساز به معادله ی کامل تبدیل کنم و مرتب کنم و از باقیمانده آن انتگرال بگیرم . شما هم اگه جای من بودید یه چیزایی بروز می دادین.

یکی از داستان های پارسالم رو توی ادامه مطلب می گذارم .اصلا توصیه نمی کنم که آن را بخوانید چون داشت حال خودمو دگرگون می کرد .

راستی یکی از فیزیکدانان ما فی البداهه بحر طویل میگه .این هم برای اینکه عریضه خالی نباشه . حال داشته باشم تایپش می کنم .

اگه حال داشتین بروید به ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام
فقط چند ثانیه وقت دارم
بای.
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

من آبسكه ميخوام ... من شعير ميخوام . بيا تفاصف كنيم ... گوبز گوبز گوبز ...من ميگم گوبز... آقا شما سواد داريد ؟‌ شما دم داريد ؟ هاپو دم داره ؟ آسه برو آسه بيا گربه لالا گفته نگو ... آقا بگو موش موشك .

                                                                                      با ضرع معذرت

                                                                                          پيتر . و

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام به بر و بچ محشر کلاس ۲۱ خودمون

بعد از مدتها تونستم بیام و یه چیزی بنویسم....

دیدم این عکس بهترین چیزیه که میتونم بزارم....البته اونایی که میرن کتابخونه ی آستانه هر روز این صحنه رو یا بر عکسشو میبینن....

ببینید

تضاد

اینم اندازه ی بزرگش   عکس

فعلا بای

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط هخامنشی| |

اینم یه شعر طنز از سید غلامرضا روحانی که مصرع اولش را بهرام رادان تو فیلم سنتوری می خونه

 

سه پلشك آيد و زن زايد وميهمان برسد
عمه از قم برسد، خاله ز كاشان برسد

خبر مرگ عمقلي برسد از تبريز
نامه‌ي رحلت دائي ز خراسان برسد

صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
اين يكي رد نشده، پشت سرش آن برسد

طشت همسايه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسايه شتابان برسد

هم بلايي به زمين مي‌رسد از دور سپهر
بهر ماتمزده‌ي بي سر و سامان برسد

اكبر از مدرسه با ديده‌ي گريان آيد
وز پي‌اش فاطمه با ناله و افغان برسد

اين كند گريه كه من دامن و ژاكت خواهم
آن كند ناله كه كي گيوه و تنبان برسد

كرده تعقيب ز هر سوي، طلبكار مرا
ترسم آخر كه ازين غم به لبم جان برسد

گاه از آن محكمه آيد پي جلبم مأمور
گاه از اين ناحيه آژان پي آژان برسد

من در اين كشمكش افتاده كه ناگه ميراب
وسط معركه، چون غول بيابان برسد

پول خواهند زمن، من كه ندارم يك غاز
هر كه خواهد برسد، اين برسد، آن برسد

من گرفتار دو صد ماتم و روحاني گفت
سه پلشك آيد و زن زايد و ميهمان برسد

                                            سيد غلامرضا روحاني

Shade

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

بازم منم

بیکار بودم رفتم سراغ دیوان حافظ (انگار نه انگار که من کنکور دارم) یه ایده جالب به نظرم رسید

اینکه ببینم کدوم حروف الفبا تو کدوم شعر ها نیستند اینم نتایجش که پیش روی شماست (!):

از 576 شعر موجود شامل قصیده ، غزل ،مثنوی ،رباعی و قطعه

 

فقط در رباعی زیر حرف د وجود ندارد

 

بر گیر شراب طرب انگیز و بیا         پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا

مشنو سخن خصم که بنشین و مرو      بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

 

فقط در رباعی زیر حرف ر وجود ندارد

 

گفتم که لبت !گفت لبم آب حیات             گفتم دهنت !گفت زهی حب نبات

گفتم سخن تو ! گفت حافظ گفتا               شادی همه لطیفه گویان صلوات

 

فقط در قطعه  زیر حرف ز وجود ندارد

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت                                                                                                                                                                                

بادت اندر شهـــریاری برقــــرار و بـر دوام

ســال خــرم فــال نیـکـو مـال وافـــر حـــال خـــوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

  

   فقط در رباعی زیر حرف م وجود ندارد

                                                        

خوبان جهان صید توان کرد به زر    خوش خوش بر از ایشان  بتوان خورد به زر

نرگس که کله دار جهان است ببین     کاو  نیز  چگونه  سر در آورد  به  زر                       

 

حروف "ا"،"ن"،"و"،"ه"و"ی" در تمام شعر ها وجود دارند

 

برای آگاهی از سایر حرف ها خودتون تحقیق کنید

گفتم بیکارم ولی نه انقدر دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

Shade

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط مدیر !| |




غير از شيد ( و استاد يوگا) ديگه كسي چيزي تو وبلاگ نمينويسه . و معنيش هم ميتونه خوب و هم بد باشه . خوبش اينه كه بچه ها دارن برا كنكور مينويسن . بدشم بهتره گفته نشه .
تو اين چن روزه خبراي خوبي نداشتم . و يه اتفاق بد به زودي ميافته كه همتون شوكه ميشيد از شنيدن خبرش.

چيزي به ذهنم نميرسه بنويسم جز اينكه براي يكي از دوستاتون دعا كنيد .

                                                             
                                                                                         پيتر . و
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

به جون یه بنده خدایی اینقدر حال می ده که با اینترنت دانشگاه وب گردی کنی!

شما هم درس بخونید و یه دانشگاهی قبول شوید که اینترنت داشته باشه.

از بسکتبال چه خبر ... هنوزم سه امتیازی می اندازه؟

من منتظر پیغام های شادی از طرف شما هستم.

استاد یوگا

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

 

 

از این پس جمعه ها ساعت ۵ رسمی

 

shade

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

باد نوروزي

باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختي لعبتي ديگر شود

باغ همچون كلبه بزاز پرديبا شود
راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود

روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود

چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز
گه برون آيد زميغ و گه به ميغ اندر شود

افسر سيمين فرو گيرد زسر كوه بلند
بازمينا چشم و زيبا روي و مشكين سر شود

                                          عنصري

 

shade

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

صداقت

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن ازدست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهررا جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدانبکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان هابود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمامجديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را درآب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايشکرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همهاين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرارسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان برايپادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد،پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
دراين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جواناناعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايسترشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادقباشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دستبزند.»
 
shade
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

آتش امید


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگرچه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند، کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد. فریاد زد: « خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: « شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟»
آنها جواب دادند: « ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. »

وقتی اوضاع خراب می شود ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم، چون حتی در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگیمان است.

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
 
shade
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود..
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود .
پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه .اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.
اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود .تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت
آقاهه هم يه دونه ورداشت
خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد
فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره
اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت آقاهه هم يکي ور ميداشت .
ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود خانومه فکر کرد اه ، حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..
اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود.
اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود
در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو آقاهه ميخوره
و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره .
shade
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

كشيش
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
 
shade
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

کاش چنان حالی ما را بود که دامن از دست برفت و تحفه ی یاران را فراموشی

عقل با شوقم شراری بیش نیست ... عقل از سر این مصرع پریده.

اولین مخلوق خداوند عقل بود.

                                                                  استاد یوگا

نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

پليس راهنمايی مومبای (هند) در آغاز سال نوی خودشان، با استفاده از تصويری كه به خاطر «خطای چشم»، مواج ديده می‌شود، نسبت به «نوشيدن و رانندگی» هشدار می‌دهد: اين چيزی‌ست كه وقتی می‌نوشيد و می‌رانيد، رخ می‌دهد.
توصيه: تصوير را در اندازه بزرگ در ادامه مطلب ببينيد.
 
                                                                               در به در

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

شعر " حراج عشق " از   شهریار  تقدیم به کورش کبیر

 

چو بستي در به روي من به كوي صبر رو كردم
چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم

چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو كردم

خيالت ساده‌تر بود و با ما از تو يك روتر
من اينها هردو با آيينه دل رو به رو كردم

فرودآ اي عزيز دل كه من از نقش غير تو
سراي ديده با اشك ندامت شست و شو كردم

صفايي بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولي من باز پنهاني ترا هم آرزو كردم

تو با اغيار پيش چشم من مي در سبو كردي
من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو كردم

ازين پس شهريارا ما و از مردم رميدنها
كه من پيوند خاطر با غزالي مشك مو كردم

         shade

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

۱-سلام

۲- تسلیت می گم (چون جمعه قم نیستم از همین جا معذرت خواهی می کنم که نمی تونم بیام مجلس روز چهلم)

۳- این همه داستان گذاشتم به غیر از استاد هیچ کسی نظری نداره (ملت چقدر بی احساسن!)

۴- از این به بعد فقط ادبیات (نثر ،شعر،داستان کوتاه)از من خواهید دید

۵- خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

بسم الله الرحمن الرحيم

((و بَشّر الصّابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا لله و انّا اليه راجعون))

برادر بزرگوار جناب آقاي علی طالب سراجه

درگذشت مرحوم مغفور آقاي طالب رحمة الله عليه موجب تاسف گرديد. اين مصيبت را بر جنابعالي و بازماندگان محترم تسليت مي گوييم و از خداوند متعال علوّ درجات آن مرحوم و صبر و اجر براي شما و خاندان مكرم مسألت مينماييم.

مجلس چهلم روز جمعه در مسجد محمدی واقع در باجک ساعت۶-۴ بعد از ظهر

میرزایی

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از اینمرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنیو چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیباهستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریهکردند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم !
 
 
shade
 
نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد
! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند

shade

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

دعاي کودک خود خواه
مي خواهم بخوابم.
از خداي بزرگ مي خواهم که روحم را حفظ کند.
و اگر در خواب مردم0تمام اسباب بازي ها يم را بشکند!
تا بچه ديگري از آن ها استفاده نکند!
آمين...

مسابقه با سايه
هر بار من سايمو دنبال ميکنم وخورشيد پشت سرمه،
از من جلو ميزنه و برنده ميشه. ولي هر بار سايمو دنبال ميکنم
و خورشيد روبروي منه، من برنده ميشم.

لاک پشت
لاک پشت ما امروز هيچي نخورده. از صبح تا حالا به پشت افتاده،
و اصلأ حرکتي نداره! هرچي قلقلکش ميدم، هلش ميدم،
تکه نخ جلوي چشم هاش تکان مي دم، انگار نه انگار
اونجا افتاده، سرد و بي حرکت و خيره به جلو نگاه ميکنه!
دوستم ميگه حتمأ مرده. آخه مگه لاک پشت هاي چوبي هم مي ميرن؟!!

چند تا؟ چقدر؟
يک در قديمي چند بار محکم بسته ميشود؟
بستگي دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنيم.
يک نان بين چند نفر قسمت ميشود؟
بستگي دارد که تکه هاي آنرا چه اندازه ببريم.
در يک روز چقدر خوبي وجود دارد؟
بستگي دارد چقدر خوب زندگي کنيم.
از يک دوست خوب چقدر محبت مي بينيم؟
بستگي دارد که چقدر به او محبت کنيم.

هر بار اون رو مي بينم
که وارونه توي آب ايستاده،
همون جا مي ايستم و شروع مي کنم به خنديدن!
هر چند که نبايد ديگران را مسخره کنم.
براي اينکه شايد..
توي دنياي ديگه..
يه زمان ديگه..
يه شهر ديگه..
شايد اون درست ايستاده،
و من وارونه ام!

و اين هم براي کساني که از نوشته هاي من بدشون مياد
من يه کتاب با مطالب خيلي قشنگ براتون نوشته بودم
پر از آفتاب و رنگين کمان.
و آرزو هايي که برآورده مي شدند...
ولي بزي رفت و کتاب را خورد.
(حتمأ ميدونيد که ازش بعيد نبود)
براي همين هرچه سريعتر
اين نوشته هاي جديد را نوشتم.
البته اين نوشته ها نميتونه به قشنگي مطالب قبل باشه.
هموني که بزي احمق خورد.
حالا اگر اين مطالب را دوست نداريد!
مي دونيد که تقصير من نيست.
تقصير بزيه

shade

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

 

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

منبع : http://www.3jokes.com

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

منبع :http://www.3jokes.com

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

نوشته روی دیوار                                  

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

shade
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

شاگرد ابلیس

دو پسر بچه ی 13 و 14 ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی 13 ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت: "تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی 14 ساله که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی درآورد و آن را به شیطان داد! مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: "با آن 50 سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم"
پسرک 13 ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه ی50 سنتی دارم که 2 تا را می دهم به تو." پسرک ساده دل گفت: "تو که پول نداشتی!" پسرک زرنگ خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد


shade

نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگرو کرد غم از دل به در و می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و زباریدن باران شده چون روضه ی رضوان همه پرلاله ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیشو طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .

همه جا زمزممه ی سال جدید است و همه را شوق شدید است و سخن گردش عید است ، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است ، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است ، زهر سوی نوید است که بر خلق رسیده است ، ولی من ز رخم رنگ پریده است ، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است ، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است ، به یک سوی فریده است ، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که زهر باب ، فتد دل به تب و تاب ، شب از چشم پرد خواب ، ولی سال نوین با همه ی خرج تراشی که کند ، مایه ی شادی است ، سرآغاز بهار است و زمانی خوش وخرم که به هر سوی و به هر کوی ، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه ی نو در بر و از صبح الی شام ، به صد شوق نهی گام ، در خانه ی اقوام ، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن و لیسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد ، چنان شاخه ی شمشاد ، عمومند بسی شاد و ندارندز غم داد و نسارند زغم یاد و نباشند به فریاد.اگر بچه و گر تازه جوانند ، پی عیش روانند ، وگر پیر زنانند ، جو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند . به هر حال بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب سازو تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را.

ابوالقاسم حالت

وبلاگ         http://bahretavil.blogfa.com/
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

متاسفم که اول سال ۸۷ این مطلب رو می گم اما

آرتور   پر

مخترع ماهواره مخابراتی   پر

کلارک   پر

نویسنده ی مجموعه ی ادیسه ی فضایی  پر

                            http://1divaneh.wordpress.com/2008/03/19/clark/#comments

برين يه نیگا بندازین.

                                                      استاد یوگا

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

بوووووووووووووومب

 

لا لالالای لالالالالای لالالالالای لالالالالای لالالالالای

لالالالالای لالالالالای

با این که هنوز 2ساعت به عید مانده ولی

 

کورش کبیر سال 1387 را به شما مردم ایران زمین تبریک می گویید

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مدیر !| |


Design By : Night Skin