~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~
اصلا استرس نداشته باشید.... فعلا بای سلام بچه ها چطورید؟ انشاء الله این هفته پنجشنبه با آمادگی کامل کنکور میدیم (کنکوریا) و تموم میشه میره پی کارش... همه برای همدیگه دعا کنید...خداییش من از ته دل دعا میکنم همتون رتبه ی عالی بیارین و هرچی و هر کجا دوست دارین قبول شین.... بهد کنکور هم که جمعست....اولین جمعه ای که راحت راحت راحت جمع میشیم مدرسه و فوتبال و بسکتبال و.... البته اونقدر هم راحت نه چون تو فکر نتایجیم.... به امید اینکه همتون موفق موفق موفق موفق.....بشین.... جمعه هم یادتون نره..... فعلا بای بای..... سلام . الان که دارم این پست رو میزارم آخرین امتحان ( معادلات ) رو دادیم و سوای همه ی حرف و حدیثای پشت هر امتحان من اومدم اینجا تا آخرین پستم رو قبل از شروع شدن تابستون بزارم . یه هفته ی دیگه تا کنکور باقی مونده و من چند تا پیشنهاد برا کسایی که میخوان تو کنکور شرکت کنن دارم : ۱ - از تلویزیون تا جایی که می تونید دوری کنید . به شدت و شدت بهتون توصیه میکنم در این یه هفته تلویزیون ایران رو به هیچ وجه نبینید به جاش برید فیلم کرایه کنید یا به موسیقی گوش بدید . ۲ - بی خیال خوندن ریاضی و فیزیک بشید بهتره . البته نمیگم خوندشون تو این یه هفته هیچ فایده ای نداره ولی این هفته بهترین موقع برا خوندن زبان و آزمایشگاه شیمی و دوره کردن اعلام ادبیات و خوندن لغتای عربیه . ۳ - یه کی دو روز قبل از کنکور فکر کنید روزای آخر عمرتونه . تا میتونید تفریح کنید . شنا رفتن که تو این دو روز آدم رو حال میاره . ۴ - من که هیچ وقت در زمان خوندن مال کنکور به نتیجش فکر نمیکردم . مهم نیست که چی میشه چون هرچی بخواد بشه شده . دانشگاه که به سر ما گلی نزد . فقط استعداد آدم رو خراب میکنه . بیشتر بچه ها برا راضی نگه داشتن خونوادشون میخوان قبول بشن ! ۵ - کسایی هم که خیلی خوب کار کردن اصلا نیاز نیست تو این یه هفته درس بخونن . *** من یه معذرت خواهی ام به خاتون خاله بدهکارم بابت اینکه نتونستم موقع سر زدن به وبلاگ نظر بدم . ( ۲ - ۳ بار امتحان میکردم ولی اون کادره نظر سنجی نظرام رو میخورد من میخوام فقط تا یه ماه بشنیم شب تا صبح کتابایی رو که میخواستم بخونم ولی هر بار به یه بهونه ای نمیشد رو بخونم ۱ - جنگ و صلح ۲ - دوره آثار کامل همینگوی ۳ - دوره ی مجدد آثار ویرجینیا وولف ۴ - تاریخ جهان ۵ - تاریخ هنر گامبریج مطمئنم همتون موفق میشید پیتر سلام . نویسنده کسیه که هیچ وقت افول نداشته باشه . این رو وقتی رمان خیزاب ها اثر خانم وولف رو شروع کردم فهمیدم . تو ده صفحه ی اول گیج شدم که اصلا این جملاتی که گفته شده چه معنی ای میده و پرشای زیاد روایتی اونم روایت داستان در داستان گیجم کرد . بعد وقتی یه کم بیشتر تمرکز کردم فهمیدم با یه شاهکار ادبی رو برو هستم . ویرجینیا وولف همینه . همیشه تو اثر بعدیش به کمال بالاتری میرسه . بعد از اینکه خانم دالوی رو هضم کردم و از صحنه های فوق العاده شاعرانه و سبک به سوی فانوس دریای لذت بردم خیزاب ها یک شوک سنگین بهم داد در مورد اینکه هنوز هیچی از نویسندگی نمیدونم ... موج در تمام داستان حضور داره و نمادی از تسلسل زمانه که همه چیز رو در بر میگیره ... دوره ی تمام آثار ویرجینیا وولف رو به تمام کسایی که به طور جدی به ادبیات علاقه دارن توصیه میکنم . پیتر واما حالا که فکر میکنم که به چه فکر میکنم نمی دانم فکرم خالیست انقدر خالی که دارد می ترکد دستانم را روی سرم می گذارم و می نشینم ....حال زمین می چرخد....زمین می چرخد...زمین می چرخد...زمین می چرخد و می گوید...زمین می چرخد و فریاد میزند....زمین می چرخد و با تمام وجود فریاد میزند....ومن نمی شنوم -بلند تر ...بلندتر بگو دیگر هیچ صدایی نمی اید ...تاریک است...تاریک چشمانم را نمی توانم باز کنم هرچه زور می زنم نمی توانم چشمانم را باز کنم روی زمین دراز می کشم به اسمان نگاه می کنم اسمان ابری بود ...رنگش به شدت به سرخی میزد...دنبالش می گشتم...همان ستاره ایی را که در این چند شب محرم من بود اما ابرها روی ان را گرفته بودندهمان ابرهایی که رنگشان به شدت به سرخی میزد و صبح باز هم ادامه داشت کمک................................. آهای ای اهالی وبلاگ اعم از نویسنده ، خواننده ، بیننده ، بی توجهنده ، با توجهنده ، گذرنده ، فحشنده و...نده تمامی مطالبی که از سوی حضرت والا shade علیه رحمه در وبلاگ طبع می شود رونوشتی از مطالب سایرین می باشد مگر اینکه خلافش به اثبات رسد shade قصه ی عشقت در به در ، تو کل دنیا پیچیده همه می دونن اون کیه که توی قلبت خوابیده پاشو برو ای بی دلا ، دلت را به دریا بزن (در قسمت اول نوعی حشو ملیح وجود داره ) بگو بهش دوسش داری ، آستین ها را بالا بزن سنّا با سال و بی خیال ،خجالت و کنار بذار گیوه ها رو تو ور بکش ، برو جلو قدم بذار ... ... ... جواب رد بهت بده ، یا که "بله " بهت بگه (درمورد قسمت اول خدا نکنه،در مورد قسمت دوم ان شاءا...) به شید که ربطی نداره ، گاو واسه توست که زاییده توضیحات : این شعر تعداد ابیاتش بسیار زیاد بوده که تعدادی توسط در به در سانسور شده تعدادی دیگر توسط خودم ،تعدادی قرار بوده از طرف وزارت ارشاد سانسور بشه که خودم پیش دستی کردم و سانسورش کردم و بسیاری از ابیات اون هم توی ذهنم سرکوب شدن البته به دو دلیل ۱- قافیه ها جور نشده ۲ - در به در عده ای مزدور استخدام کرده تا اون نواحی از مغز من که شعر توش بوده ترور کنن در جاهایی از این ۴بیتی (جدیدا توسط شید ابداع شده ) چون قافیه تنگ آمده شاعر به جفنگ آمده shade shade شید خیلی چیزا می خواستم بنویسم ولی حال نوشتن نداشتم چرا باید دخترا انقدر بدبخت باشن که دنبال شوهر بدو ان ؟ ... پیتر ۱ - آنجلینا جولی متولد ۱۵ خرداد است . ۲ - زنان متولد خرداد شهوتی نیستند ( طبق طالع بینی هندی ) ۳ - آنجلینا جولی هات ترین زن دنیا است . کدام گزینه درست است : الف ) طالع بینی هندی همیشه صحیح نیست . ب ) آنجلینا جولی متولد ماه دیگری است . ج ) آنجلینا جولی زن متولد خرداد نیست . د ) آنجلینا جولی همسر براد پیت است . باید زیبایی های یک نفر را دید نه زیب آییها پیتر والش ( طراح کنکور ۸۸ ) من هفته ي بعد به احتمال زياد شنبه و دو شنبه تا چهار شنبه وقت آزاد دارم . اگر كسي رفع اشكال رياضي و فيزيك خواست هستم . تماس بگيرد . استاد يوگا - وصف دختر زیبارویی که جوانی عاشقپیشه به او دل بسته بود و ازدواج آن دختر با یکی از خواستگارانش: آن زمانهایی که در سر موی بود / در محله دختری خوشروی بود کوچ جوانک عاشقپیشه به پایتخت و بازگشت مجدد او به ولایت خویش و پیش آمدن یک سوال برای وی: بعد از آن شادی و جشن و ماچ و موچ / ما از آن شهر و محل کردیم کوچ پاسخ آن پیر به سوال جوانک عاشقپیشه و نصیحت و پند و اندرز وی خطاب به سایر جوانان: ناگهان پیری صدایم را شنید / پاسخ پرسش از او بر من رسید shade خیلی جالبه که همه ی جهان به هم مربوطه ... یه چیزی تو مایه های اثر پروانه ای .... حتما شنیدید که می گن بال زدن یه پروانه ممکنه باعث یه طوفان توی فلان جا بشه ... منم اگه فقط یه روز تابستونی یه ذره به تنبلی ام غلبه می کردم و زود تر بیدار می شدم و می رفتم پیشدانشگاهی گیوه چی ثبت نام می کردم بعدش می رفتم مکانیک سیالات یا برق الکترونیک کاشان می خوندم بعدش ... شاید هم اصلا کنکور قبول نمی شدم.همه اش مربوط به یه ذره تنبلی بود ... همه ی جهان به هم مربوطه ... استاد یوگا هميشه دليل شادي کسي باش نه قسمتي از شادي او و هميشه قسمتي از غم کسي باش نه دليل غم او اجازه هست ازآسمون ستاره كش برم برات؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم ؟تو هم بگي دوسم داري؟ بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بزارم؟ اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني؟خيال كنم با رفتنت دل منو نميشكني؟ اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟ خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند گوگل یه نظرسنجی برای حذف خلیج عربی از گوگل ارث و اصلاح نقشه گذاشته و یک میلیون امضا خواسته تا اصلاح کنه ...برید تو لینک زیر و امضا کنید http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html shade یکی کمک کنه بیت دوم این رباعی رو بسازه دیروز به ریش ما می خندیدند ما ریش نداشتیم توهم دیدند استاد یوگا به مناسبت تولدم دو تا از داستانای اولیه ام رو براتون گذاشتم ... میدونم پر از اشکاله ولی به بزرگیه خودتون ببخشید ... اولیش رو استاد یوگا خونده بود ... ان شا الله داستانای بهتری میزارم ... پیتر میخواهم ساقه بشوم ... مهدی کریمی ثابت *** -شماره ی شناسنامه ؟ -صفر ، سی وهفت ... -سی و ؟ -هفت ، سی و هفت ،دیویست و نوزده -خب ، سال تولد ؟ -شصت و هفت -بهرام ... شصت و پنج هزار ... -چی ؟ .... آخ مهدی ، گند زدم ... -خب بهرام ... ببین ، چیزی نیس ... -نه .برام اصلا اهمیتی نداره -خب. تو پسر عاقلی هستی ... -مهدی... -چیه ؟ -من دیگه باید برم -وایسا با هم بریم ... -نه ... باید زود برم.خداافظ.میبینمت -داری عجله میکنیا . وایسا با هم بریم.نمیخوای یه پرینت از کارنامت بگیریم ؟ -نه .خدافظ -خدافظ *** از گیاها خوشتون میاد ؟ ساقه هاشون رو دوست دارین ؟ اونا همیشه سبز و تازن.اونا همیشه تازن چون باید آب رو برسونن به برگا .اونا با جاهای دیگه ی گیاه فرق میکنن.مثل ریشه ها همش تو خاک نیستن . مثل برگا نمیشه راحت چیدشون . یا وقتی پائیز بشه زرد نمیشن بریزن زمین. من دوس دارم مث ساقه ها باشم . ولی سکس نمیزاره . انسان بزرگترین خودخوری غریزه ها رو بین همه موجودات داره . کافیه به مرد تو خلوتش با یه زن نیگا کنی ، اون وقت میبینی . تمام اون صحبتها در مورد سیاست ، تمام شکست ناپذیریش ، تبدیل میشه به آه های شهوانی . و یه دفعه اون موجود هوشمند ، وحشی میشه ، و عنصری از طبیعت رو ، اون چنان میمکمه ، گاز میگیره ، که میشه یه تفاله . اینجوریه میل به سکس تو آدم. اغواگری . و مرگ رو فراموش کردن. هر وقت میام مث ساقه بشم عموهام میگن: -دیدی بهت گفتم ... و این دیالوگا ، تو آوندام ، خشک میشه : -دیدی بهت گفتم... -خفه شو.از آدمایی مث تو متنفرم که وایمیسن نیگا میکنن آدم شکست بخوره ، بعد میگن دیدی بهت گفتم ؟ شانه هایت میشوم ( تقدیم به زهره ) مهدی کریمی ثابت "با الهام از داستان عمو ویگلی در کانه تیکت اثر جی.دی سلینجر " - هشت ... هشت ... چهار ... چهار ... صفر ... شش ... صفر ... پنچ ... بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق..."قطع" -دکمه ردیال ----------------------------------------------------------------- >>>>>>> - بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق....بووووق..."قطع" *** امیلی دیکنسون میگه " خانه تعریف خداست " البته میدونم منظورش چیزی غیر از این بوده که من فکر میکنم ولی من فکر میکنم خونه ی ما واقعا تعریف خداس . یعنی اینکه انگار غیر قابل تصوره که روزی اینجا که خونه ی ما بوده یه بیابون بوده و تو زمیناش خون صدتا گوسفند ریخته شده . و انگار غیر قابل تصوره که یه روزی نباشه و روش لات و لوتا قدم بزنن . شماره ی خونمون رو گرفتم چون کلید نداشتم و هرچی هم زنگ میزدم کسی در رو باز نمیکرد . تلفنای عمومی معمولا زمانی استفاده میشن که کسی کار واجب داره یا میترسه از خونشون زنگ بزنه ( به دوستش یا مزاحمت) . از این جهت تلفنای عمومی خالص ترین استفاده کننده ها رو داره . کسایی که کار واجب دارن یا میترسن از خونشون زنگ بزنن. فکر کردن به این چیزا به اندازه ی کافی به گذر زمان کمک نمیکنه. برا همین به جای فکر کردن به این چیزها به نزدیک ترین خونه ی ممکن رفتم . خونه ی خواهر زادم . البته تعجب نکنید که چه طور زهره خواهر زاده من 21 سالشه و من 18 سال . خواهر من وقتی 14 سالش بود ازدواج کرد. با پسر عمه فاطی . یه ازدواج خونوادگی . و بعد شوهرش که راننده تریلی بود وقتی داشته ماشینش رو وسط جاده تعمیر میکرده میره زیر ماشین . یه پایان غم انگیز برای یه ازدواج خونوادگی . زهره اون موقع 2 سالش بود. بعد اونا اومدن پیش ما . من اون موقع هنوز به دنیا نیومده بودم . الان یه سالی میشه ازدواج کرده . با یه مرد چاق به اسم بهروز . هر وقت به بهروز سلام میکنی یه خنده ی الکی میکنه . یه خنده ی الکی موقعی که بهش سلام میکنی ، یه هیکل چاق ، شوهر زهره بودن ، تنها چیزایی که از بهروز تو یاد آدم میمونه . مثل سوسک های چاق. مامان زهره (که آبجی من میشه) باهاش قهره . چون زهره از دست مامانش شکایت کرده بوده . به خاطر اینکه ارث بابش رو کشیده بالا و از این چیزا . ولی ما با زهره قهر نیستیم . البته هیشکی خونش نمیره ولی اون بعضی وقتا میاد خونه ی ما. رفتم تو یه مغازه تا یه آدامس اربیت با طعم نعنای شیرین بخرم . یه مرد دیگه داشت پول دو تا کمپوت آناناس با یه آب آلبالو رو حساب میکرد . صاحب مغازه دو تا کمپوت آناناس و آب آلبالو رو گذاشت تو یه پاکت سیاه . - تو پاکت سیا نزار . میخوام بدونن چی خریدم . دستت درد نکنه وقتی صاحب مغازه داشت پاکت رو عوض میکرد من داشت حالم از این یارو به هم میخورد . فک کنم مردم اینجا انقدر حساب گر باشن که اگه کلاغا رو ببینیم تو کوچه خیابون با عینک دنبال چیزای بدلی میگردن ولی پیدا نمیکنن تعجب نکنیم . مثل گربه های تهران . پخمه و از خود راضی که وقتی یه آدم با تمام تحرک و زندگی از کنارشون رد میشه با چشمای بی تفاوت نگاش میکنن و بعد میرن سراغ یه سطل زباله ی دیگه. *** وقتتون رو نمی گیرم . همون طوری که توی نظرات هم گفتم من فقط اظهار نظر کردم و چیزی را تحمیل نکردم . ایهاالناس یک شخصی در گوشه ای از جهان گفته : آنهایی که خودشان را می کشند احمقند . حالا اگه کسی قبول داره برای خودش قبول داره و اگه کسی هم قبول نداره اون هم برای خودش قبول نداره ... موضوع اینه که به هر حال یا این جمله درسته یا غلط . خوب حالا اگه این مخالف عقایدتان بود من چی کار کنم ؟ پیتر منظورت از (...) توی عنوان مطلب چی بود ؟ ضمنا اینکه ما نباید پست های بالای ۱۸ سال در این وبلاگ بگذاریم ... با احترام لطفا حذف شود . استاد یوگا میخواستم تا 11 خرداد ( روز تولدم ) چیزی ننویسم ، ولی باید جواب 2 نفر رو میدادم ... .استاد یوگا به تمام کسانی که خود کشی کرده بودند توهین کرد و گفت : " همه ی کسانی که خودکشی میکنن دیوونن " ... "... کلاریسا هم میتوانست از او بپرسد معنی این همه عاشق بودن چیست ؟ اما جواب او را میدانست ، این که در دنیا عشق مهمترین چیز است و امکان ندارد هیچ زنی این را بفهمد . بسیار خوب . اما مردی پیدا یمشد که منظور کلاریسا را درک کند ؟ درباره ی زندگی ؟ نمیتوانست تصور کند که هیچ یک از آن دو ، پیتر با ریچارد ، بی هیچ دلیلی مهمانی بدهد . اما اگر عمیق تر برویم ، عمیقتر از آنچه مردم می گفتند ( و این قضاوت ها ، چقدر سطحی و ناقص اند ! ) در ذهن خودش ، این چیزی که زندگی می نامید ، برای خودش چه مفهومی داشت ؟ آه چیز عجیبی بود . اینجا آقا یا خانم فلان در محله ساث کنزینگتون بود . کس دیگری در بیزواتر . و کس دیگری در ، مثلا می فر . و کلاریسا به طور مداوم وجود آنها را احساس میکرد . و با خود می گفت چه بیهوده است . و با خود می گفت چقدر تاسف انگیز است ..." استاد نمیتونی هم خدا رو داشته باشی و هم خرما رو ... نمیتونی هم به قراردادای احمقانت بچسبی و هم در مورد چیزایی که علمت بهش نمیرسه اظهار افاضات کنی ... آقا مجتبی امیدوارم که شما هم جوابت رو گرفته باشی ... که داری به این منظره ی طویله ای با مردمکهای اس ام اس زدن و زیر کولر خوابیدن با زیرپوش عرق کرده و دستشویی رفتن ساعت به ساعت و غذا خوردن هر روزت نگاه میکنی ... برای آقای در به درم یکی از داستانام رو میزارم ( تقدیم به خاتون خاله ) . { زیر ۱۸ سال نخوندش } امروز داشتم شیمی 3 رو می خوندم ....وقتی به بخش تقسیم بندی واکنش ها رسیدم (ترکیب .تجزیه .جابجایی یگانه و دوگانه.سوختن)به یه نتیجه خیلی بی خود رسیدم اینکه ترکیب در مورد ما ادم ها میتونه همون ازدواج باشه که دو نفر با هم یکی میشن پس تجزیه هم همون طلاق میشه . جابجایی دو گانه رو اگر فیلم کلاغ پر رو دیده باشید خوب میفهمید چی هست اما حالا که وارد فیلم شدیم بزارید جابجایی یگانه رو هم با فیلم تایتانیک مثال بزنم که این جک میاد وجای کل رو میگیره واین کل بدبخت رو از واکنش خارج میکنه .راستی تا حالا شده شما یکبار خودتون رو جای اون کل این همون واکنش سوختن هستش ..........خلاصه همین دیگه ..... احتمال میدم که تکراری باشه ... تست های فرهنگی هنری بقیش ادامه مطلب بعد از یه مدت اومدم اینجا چرت و پرت بنویسم: ۱- یکی این استادو نصیحت کنه ... بابا پیرش در اومد از بس اصول مکفی خوند . .. بابا داره از دست میره ...قبول ندارید . . . مطالبشو با مطالب قبل ترش مقایسه کنید. ۲- ( اینو با لحن مهران مدیری تو نقطه چین بخونید) : اریتره؟! خوب اونوقت این چی چی هستش اونوقت .... اریتره ؟! کشوره؟! خوب اون وقت این تو کدوم جوب قرار داره. خدا بیامرزه پدر خاتمی رو حد اقل سیاست خارجیش طوری بود که سالی دو سه بار از روسیه و اتحادیه اروپا و سازمان ملل میومدن ایران سر میزدن .... اریتره؟! ۳- از آقای ویرجینیا ولف .. ببخشید ..پیتر و خورده ای خواهش میکنم یه آموزش برای نوشتن داستان کوتاه ته این وبلاگ خوشگل بزاره... با تشکر فراوان. ۴- اینم یه جک که برید حال کنید : یه روز قضنفر داشته رد میشده بهش میگن کجا میری؟ میگه دارم بر میگردم. در به در معصوم (ع) می فرمایند : زهد آن است که اگر چیزی به دست آوردی زیاد خوشحال نشوی و اگر چیزی از دست دادی زیاد ناراحت نشوی . خب الان وضع من کمی خوب است . از میان ترم ریاضی ۲ آنچنان ناراحت نشدم و از دیفرانسیل و فیزیک آنچنان خوشحال . اگه کنکور ۲۰ شدید زیاد خوشحال نشوید و اگه صفر شدید ... اگه... به قول یارو ... حافظا... روشنک باشید حتی بیشتر! استاد یوگا
اینکه اصلا برای شماها مخصوصا جناب کورش خان...قضیه ی استرس و کنکور و این حرفا کشکه...فقط منتظره (کورش خان رو میگما بزارین حداقل فقط از یه نفر کتک بخوریم) یکی بگه بریم بازی عین بچه 3 ساله ها بگه "بریم باژی کیییم...."(اشتباه تایپی نیست بلکه طرز گفتن یه بچه ی 3 سالست)
امیدواریتون در حد اعلی ست منو باش فکر میکردم شما خواب و خوراک ندارین...دارین سکته میزنید....بیام یه مقدار دلداریتون بدم.....خیلی باحالید به مولا(تیکه ی اخوان بود)
فایدشم اینه که هیچوقت پیر نمیشید....
در آخر ببخشید سرتونو درد آوردم...و یه نصیحت....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)

چهارشنبه خلاص ميشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پيتر

- تق تق تق ...
- کیه کیه در میزنه ؟
- مائیم مائیم ... کبوتریم . زبر و زرنگ و بازیگوش . دو بال داریم منقار و گوش . 
امروز دائی من مرد و من دارم زمین شناسی میخونم . احساسات مختلفی هم دارم . گرسنگی ، شوکه شدن ، اضطراب از امتحان فردا ، خیال پردازی کردن درباره ی شخصیتای داستانی که انگار هرکاری دلشون میخواد میکنن ...
پیتر
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed.
How could she do this to me?
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!“
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره
I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
My mom did not respond...
اون هيچ جوابي نداد....
I didnt even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore.
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
My neighbors said that she died.
همسايه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
So I gave you mine.
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother.
مادرت
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .
پسر كوچكي در مزرعه اي دور دست زندگي مي كرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشيد از خواب برمي خواست وتا شب به كارهاي سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشيد از نردها بالا مي رفت تا كمي استراحت كند در دور دست ها خانه اي با پنجرهايي طلايي همواره نظرش را جلب مي كرد و با خود فكر
مي كرد چقدر زندگي در آن خانه با آن وسايل شيك و مدرني كه بايد داشته باشد لذت بخش و عالي خواهد بود . با خود مي گفت : " اگر آنها قادرند پنجره
هاي خود را از طلا بسازند پس ساير اسباب خانه حتما بسيار عالي خواهد بود . بالاخره يك روز به آنجا مي روم و از نزديك آن را مي بينم "
يك روز پدر به پسرش گفت به جاي او كارها را انجام مي دهد و او مي تواند در خانه بماند . پسر هم كه فرصت را مناسب ديد غذايي برداشت و به طرف آن
خانه و پنجره هاي طلايي رهسپار شد .
راه بسيار طولاني تر از آن بود كه تصورش را مي كرد . بعد از ظهر بود كه به آن جا رسيد و با نزديك شدن به خانه متوجه شد كه از پنجره هاي طلايي خبري
نيست و در عوض خانه اي رنگ و رو رفته و با نرده هاي شكسته ديد . به سمت در قديمي رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه اي هم سن خودش در را
گشود . سوال كرد كه آيا او خانه پنجره طلايي را ديده است يا خير ؟ پسرك پاسخ مثبت داد و او را به سمت ايوان برد . در حالي كه آنجا مي نشستند نگاهي به
عقب انداختند و در انتهاي همان مسيري كه طي كرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را ديد كه با پنجره هاي طلايي مي درخشيد.
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، پدر نبود که او رو از پیش ما برد بلکه این خدا بود که او را از پیش ما برد
مردی به هزار تومان وام احتیاج داشت . به او گفتند برو در خانه فلانی , خیلی زود نیاز تو را بر آورده می کند .مرد به هزار امید در خانه آن مرد رفت .
از پشت در شنید که به مستخدمش اعتراض می کند که چرا چوب کبریت های سوخته را دور انداخته .
مرد حاجتمند تا این سخن را شنید قصد کرد که از آن منزل دور شود که ناگهان در باز شد و صاحب خانه گفت :"فرمایشی داشتید ؟"
مرد حاجتمند گفت :" حاجتی داشتم ولی پشیمان شدم ."
-چرا ؟
حاجتمند داستان را باز گفت .
مرد ,حاجت او را بر آورده ساخت و وی را با اکرام و روی خوش روانه کرد و گفت :"برادر حساب به دینار بخشش به خروار !"
تو مرد بزرگی هستی ولی فقط یک عیب داری.
برنارد شاو به سادگی پرسید:
چه عیبی؟
منتقد گفت:
زیاد به دنبال مال دنیا هستی.
برنارد شاو پرسید:
تو در دنیا به دنبال چه هستی؟
منتقد گفت:
من به دنبال فضیلت, محبت, انسانیت و عاطفه هستم.
برنارد شاو خندید و گفت:
مسئله حل شد هر کسی به دنبال چیزیست که ندارد.
مرد زنداني شده بود .جرمش اين بود كه اعتراض مي كرد . او را در آغل گوسفندان زنداني كردند تا از آنها ياد بگيرد كه اعتراضي نداشته باشد .يك سال بعد مرد را به دار آويختند زيرا گوسفندان ديگر شير نمي دادند .
![]()
![]()
دختری زیبا و ناز و دلربا / قافیه گیرم نیامد ای بابا!
چشم او آبی به رنگ آسمان / هر مژه چون تیر و ابرویش کمان
بینی او فندقی بود و ظریف / گونهاش برجسته لپهایش لطیف
لب نگو جام شراب ناب بود / گیسوانش پر ز پیچ و تاب بود
گردنی ناز و بلوری داشت او / خوشگلی چون او اگر دیدی بگو
قد رعنایش جنیفر لوپزی / پیچ و تاب هیکل او فانتزی
آنجلینا جولی از او سر نبود / از بریتنی اسپیرز کمتر نبود
برخی ابیات از ادب چون دور شد / بخشی از اندام وی سانسور شد!
الغرض او دختری بود ایدهآل / با کمال و با جمال و اهل حال
ما پسرها دائما در راه او / دختران کوچه هم بدخواه او
عاشقانش در محله بیشمار / نهصدوهفتادوشش تا خواستگار
از میان سینه چاکان زیاد / او به یک عاشق جواب بله داد
در میان شادی و لبخند و بوس / سیندرلای محله شد عروس
بیخبر بودم از او من چند سال / زان بت سیمین بر زیبا جمال
چند سالی آمدم من پایتخت / زندگی دور از رفیقان بود سخت
زان سبب رفتم به شهر خویش باز / تا کنم یادی ز قوم و خویش باز
با رفیقان دور هم گشتیم جمع / تا کم آمد قافیه گفتیم شمع!
چون شنیدم من سخن از هر دری / خواستم یادی کنم از آن پری
با رفیقان گفتم آن دختر چه شد؟ / دختر زیبای گلپیکر چه شد؟
پاسخ آمد آن پری مادر شده / مادر این کودک عنتر شده!
رد شد از آنجا همان دم کودکی / کودکی زشت و کثیف و کک مکی
با تعجب گفتم آخر کیست این؟ / پس چرا چون مادر خود نیست این؟
گفت با من: ای جوان کنجکاو / سر در آخور کردهای مانند گاو؟
این قشنگیها تمامش جعلیاست / ای جوان ساده ناخورده مست!
مادرش هم ابتدا اینگونه بود / فاقد ابرو و مو و گونه بود
بر سر بیموی خود او موی کاشت / در دهان گندهاش دندان گذاشت
رنگ چشمانش نشان لنز بود / وی ژیانی در لباس بنز بود
بینیاش ده متر در آفساید بود / فک پایینش دومتری واید بود!
او شکم را ابتدا ساکشن نمود / بعد از آن برجستگیها را فزود
ای جوان ساده و مظلوم و خام / من از آن ترسم که افتی توی دام
دل به هر خوشگل که میبینی نده / ای پسر این کارها خیلی بده!
غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.
زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.
زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.»
هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!»
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!»
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.»
مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!
زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!»
سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!»
خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود
پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .
او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
اما یک روز بعد از ظهر، ناگهان همه ی آن ها بارشان را زمین گذاشتند و نشستند. این بار هر چه به آنها پول بیشتری وعده داد، حاضر نشدند حرکت کنند. وقتی کاشف از آن ها پرسید چرا این چنین رفتار می کنند،
. پاسخ دادند: - آنقدر تند آمده ایم که دیگر نمی دانیم چه می کنیم. باید صبر کنیم روحمان به ما برسد
از کتاب مکتوب
نوشته پائولوکوئیلو
قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!
یک طلبه افغانی خبر تولد فرزندش را داد و پولی گرفت. دو ماه بعد به گمان آنکه سید حافظه درستی ندارد دوباره نامه نوشت و خبر تولد فرزند جدیدی را داد و تقاضای پول کرد. سید پول را داد و کنار نامه اش نوشت: قدر همسری که هر دو ماه یک بار می زاید را بدان!
ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت .
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت .
مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت :
اي دل غافل يار آمد و من خواب بودم!
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!
و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه !
آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !
دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟
و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !
مجنون سري تکان داد و گفت : نه !
اون مي خواسته بگه :
تو عاشق نيستي !
تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني
پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند
پانتينو پيرمرد 66 ساله ؛ مثل همه روزهاي اول ماه ؛ داخل پستخانه نشسته بود و در قسمت آدرس گيرنده پاكت نامه ؛ نشاني خانه خودش را مي نوشت و بعد هم نامه را داخل پاكت گذاشته و تحويل پستچي محله داد و گفت : كاليگيا يادت نره ؛ نامه رو سه ساعت ديگه بيار دم خونه ما كه من منزل باشم .
سه ساعت بعد كاليگيا پستچي محله ؛ مقابل در خانه ايستاد و همسر 58 ساله پانتينو را صدا كرد و گفت : آهاي مينچو زود بيا و انعام منو هم بيار كه برات از بچه هات كه خارج از كشورند نامه دارم !
مينچو ؛ پيرزن مهربان نيز طبق عادت ؛ با شوق و ذوق يك سكه به پستچي داد و نامه را گرفت و خطاب به شوهرش گفت : بيا پانتينو ... بچه ها نامه فرستادن !!
و بعد زير لب زمزمه كرد : بگذار شوهر بيچاره ام فكر كنه كه من واقعا با اين نامه هاي دست نويس او ؛ خوشحال مي شم كه بچه هاي بي وفايمان نامه دادن .
اين طوري پانتينو بخاطر شادي من خوشحال مي شه و هم كاليگياي پستچي يك انعامي گيرش مياد !!!!!
اثري از: ادموند فايت
اصلا پلک نمی زد
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کرد
با خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟
این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم
دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود
۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد .
من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم.
خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟
من بيشتر خجالت كشيدم.
گفت: من منتظرم
یک روز همان دختر کنار ساحل را دید ، دخترک بر تن لباسی گرم نداشت، برگردنش هم شالی نبود!
مسافر به طرفش رفت و شال خود را به او بخشید؛
دخترک خجالت کشید!
او هر روز که مرا میدید بدون کلاه و شال گردن، بیشتر خجالت میکشید.
آنقدر هر روز خجالت کشید و آب شد که وقتی بهار شد؛
دیگر ندیدمش...!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
- نابينا به ماه گفت: دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي بيني .
ــ نابينا گفت: چون نمي بينمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چرا؟
ــ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي
بينمت عاشق خودت هستم.
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و
از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به
طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه
طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در
همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت
دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش
به خانه رسیدند.قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در
باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت.چهره اش بی درنگ
تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،
برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی
بنوشند.از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو
کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :" آه این
درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این
مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می
رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم
سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم.جالب این است که
وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات،
دیگر آنجا نیستند، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را
درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد
و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي
فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش
را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک
چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي
اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر
به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در
حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد
و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان
رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي
تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده
بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان
دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با
غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها
خراش هاي عشق مادرم هستند ....
كوه پرسيد ز رود، زير اين سقف كبود، راز ماندن در چيست ؟
گفت: در رفتن من
كوه پرسيد: و من ؟
گفت در ماندن تو
بلبلي گفت: و من ؟
خنده اي كرد و گفت در غزلخواني تو
آه از آن آبادي كه در آن كوه رود، رود مرداب شود و در آن بلبل سرگشته
سرش را به گريبان ببرد و نخواند ديگر
من و تو، بلبل و كوه و روديم، راز ماندن جز در خواندن من، ماندن تو،
رفتن ياران سفر كرده مان نيست، بدان
شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را
در آب انداخت. حيوان بعد از تقلاي كمي سنگ را از گردن خود رها كرده
شناكنان به طرف رودخانه نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او
برده و زماني كه به دسترس رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي
زند. در همين ضربت پاي خودش نيز لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم
را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا مي أيد و
نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي كشاند، اين
سگ خون آلود اوست
صادق هدايت
اگر مي داني در اين جهان كسي هست
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد،
مهم نيست كه او مال تو باشد،
مهم اين است كه فقط باشد
زندگي كند، لذت ببرد
و نفس بكشد
Shade
ادامه مطلب
بچه ها اين آخرين پست من قبل از تموم شدن تين ايج اِريمه ... 11 خرداد ، زماني كه من بايد از دنياي تخيلاتم ( از نظر بقيه ) بيرون بيام و مرد بشم ... هو هو هو پيش به سوي تي ايج اِري !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يه مطلب در مورده داستانه كوتاه برا خانوم در به در گذاشتم تو ادامه ي مطالب ... الان دارم يه كتاب ميخونم به اسمه حباب شيشه از سيلويا پلات كه فوق العاده ذهن من رو به خودش مشغول كرده ... ديروز 130 صفحه ازش خوندم كه براي من ركورد تازه اي بود ! (البته استاد يوگا ركوردهاي بيشتري از من داره ... برادران كارامازوف تو 2 روز ؟ درست ميگم ؟)
در مورد اين خانومس ... قبلا ازش چندتا شعر خونده بودم ولي نميدونستم همچين افق ديدي داره و من واقعا متحول شدم (مثل استاد يوگا كه زود متحول ميشه و اين نشونه ي خوبيه ) ... اون وقت مردم كشور ما به سهراب سپهري افتخار ميكنن... بابا شما بريد شعراي سيلويا پلات و تي اس اليوت رو بخونيد ، سهراپ نصف شعراش كپيه اوناس ... چند صفحه هم از خيزاب ها ،اثر ويرجينيا وولف ، خوندم كه من رو منقلب كرد ، نه خدا توانشم خواند ، نه بشر توانمش گفت ... البته نه با اين شدت ولي يه كمي درسته ... اين خانومم كه عكسش بالاس مثل ويرجينيا وولف خودكشي ميكنه . در سن 31 سالگي ... تا قبل از مرگش هيچ اثري ازش چاپ نشده بوده ...
ديگه ملالي نيست جز دوريه شما ... و اين كه بكارت من تا 11 خرداد از بين ميره و منم به جمع شما ميپيوندم ...
پيتر والش
ادامه مطلب
هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب (محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت
هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور
هنرپيشه مرحوم فيلم "ممل آمريکايي" ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو
هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب (کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني
بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ک) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر
يکي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب (… خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج
ادامه مطلب
![]()
| Design By : Night Skin |

