تبليغاتX
~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~


~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~





















با این هم حال کنید.

رکورد من فعلا ۲۸ ثانیه است.

http://shahirblog.com/game-escape.htm

استاد یوگا

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

داشتم یه شعر می سرودم که بزنه تو گوش کریس دی برگ

اهل خارجم

روزگارم خوبه

تکه ذوقی

خرده نانی

سر سوزن هوشی

مادری دارم که خارجیه

دوستامم همه شون خارجی ان

جانمازم تو کیلیسا پهنه

خلاصه خارجی ام. دلتون بسوزه.

*********

راستی استاد  abbaskhan.blogfa.com اینجاست.

 استاد یوگا

 

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

سلام

الانه کریس دی برگ مد شده

همه از کنسرتش تو ایران و آهنگش با گروه آریان و اینکه گفته تو ایران بدون بادیگارد بیرون می رفتم و و اینکه گفته ایران از لندن و لس آنجلس امن تره حرف می زنن

چرا ما حرف نزنیم

این همون شعریه که نصفشو با گروه آریان خونده ؛فقط یه چیزی می مونه ،اونم اینکه یه انگلیسی دون (هم وزن نمک دون ) اینارو برای بقیه ملت ترجمه کنه

اسمش هست  The words “I love you که تو کلیپ آریان اینا ترجمه شده "نوری تا ابدیت"     

 

 

                                                  

                                                                    The words “I love you      

                                                                    Written by Chris de Burgh

       There are those who think that love comes with a lifetime guarantee

             But we know from those around us, that this may not always be
                   It's the simple things that come between a father and a son
      But when they try to talk, the knives are out before they have begun

         Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity
                                    Because I learned to say the words “I love you

                        So many hearts have been broken by the lies of history  
                          And so many arms are still open for that final mystery
             We must show respect for all the rest, and what a man believes
             And the one who died upon the cross, well he is the one for me
           And he said “Come with me and you will see the light that shines
                For eternity, be strong and learn to say the words “I love you

             And this endless road that we are on just keeps on going round
                    But there's one destination that always is here to be found

        So come with me, and you will see the light that shines for eternity
                                  Be strong and learn to say the words “I love you
Be strong and learn to say the words “I love you,” the words “I love you
                                      The words “I love you,” the words “I love you

 

                                                              

 

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 5:21 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

شبا که ما می خوابیم

آقا پلیسه بیداره

گاو حسن چجوره

رفته سفر اینگلیس

تا بخره خود نویس

این وزن شعریو کی

به بچه ها یاد داده

من که اونو نساختم

استاد یوگا نبوده

...

استاد یوگا

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

می خوام برم دهاتمون ولی هی عقب می افته

اول قرار بود پنج شنبه برم که نشد

بعد قرار شد که شنبه برم بازم نشد

امروزم نشد .......حالا تا چهارشنبه هم نمی تونم

آخه چرا ؟

کارم شده چت ،دانلود ،بشور و بپز

جاتون خالی امشب یه دست شامی تپل درست کردم ولی جاتون نه خالی دستم یه ذره سوخت

فردا هم یا آبگوشت می پزم یا قرمه سبزی ...هرکی خواست ، بیاد ولی قبلش خودشو بیمه کنه !

به احتمال زیاد من یه شب تنها هستم  

کی می تونه یه شب بیادپیش من ؟

 

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

 

کنار آشنایی تو ، آشیانه میکنم

                                 فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟

                                و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

                                               ***

ما فقط یه هفته نبودیما ! در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته ؟ اولا که غیر از محمد رحیمی عزیز و استاد یوگا ( و چند مطلب پراکنده از هخامنشی جون ) کسی چیزی نزاشته .

بعدشم ( که مهمتره ) این آقایون تا تونستن تک روی کردن و نیومدن به سلیقه ی جمع توجه کنن ، تا حداقل یه مطلبی ام بزارن که کمتر شخصی باشه . ( دیلی دیلی دینگ ! انتقاد ! )

 حداقل برا تنها پایه ثابت وبلاگ (خاتون خاله ی عزیز ) ( هر چند میدونم الان تو نظرات مینویسه ما از آن پاک دلانیم که زکس کینه نداریم ...)

طبق معمول وضعیت هوا !

این یه هفته تو قم جهنم بود . خوبیش اینه که حداقل قمیا ( و بالاتر از اونا اهوازیا و از اون بالاتر ساکنین صحرای بزرگ آفریقا) تو اون دنیا ترسشون از جهنم ریخته ! یه نوع تمرین خصوصیه که همه ی مردم این مناطق ازش خبر دارن ولی به روی خودشون نمیارن.

جز لپ پر زدنای استخر ( با چشم بدون عینک من مثل لرزش خفیف ژله ) سبز "نور" ، قطعیت همه ی خوشی ها از وجود من رخت بسته و رفته .

هنوز مرداد نیومده ، و ما منتظر بارونیم . مدام از این و اون میشنوم که آخرالزمان شده . ولی در هر صورت ما باید به زندگی ادامه بدیم .

اون قسمت رودخونه که از جلو ی حرم رد میشه ، شده مثل کاروان سرا . همینطور کامیون و جرثتقیل و خاک و خل ریخته توش و مردمم سوار اتوباسای رایگان میشن و حالشون میبرن . رنگ زرد این اتوباسا خنده و انرژی رو به چشمای خستشون تزریق میکنه .

 از این حرفا بگذریم میخواستم یه بحث منطقی تو وبلاگ بزارم د رمورد اینکه که کرمای ارزون قیمت بهترن و یا گرون قیمت که فک میکنم با توجه به وقت شما زیاده روی باشه .

                                                                                                    ارادتمند شما

                                                                                                     پیتر والش

محض اطلاع هم بگم که پیتر والش اسم یکی از شخصیتای رمان خانم دالویه که به خاطر یه سری دلایل شده اسم مستعار من !

نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

     سالگرد وفات حضرت زینب بر همگان تسلیت باد

خسرو شکیبایی هنرمند تئاتر ،سینما و تلویزیون هم جان به جان آفرین تسلیم کردند ...برای شادی روحشان صلوات ختم کنید

 

 

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

این پست در راستای قبول دعوت به بازی حضرت خودخودم بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد

من هم سایر بچه های کلاس را به بازی دعوت می نمایم (کارت ها را متعاقبا می توانید خودتان از بقالی ها خریداری کنید )

بازی هم سادس (با یادی از اخوان )

قضیه : فقط باید بنویسید که روز آخر عمرتونو چه جوری دوست دارید بگذرونید

 فرض : می دونید که دار فانی را چه وقت خراب خواهید کرد ....اثبات از برهان خلف (برای شادی روح استاد زند راد یه صلوات بفرستید)

واسه منو می تونید تو ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

 

اي جماعت! چطوره حالات‌تون؟

قربون اون فهم و كمالات‌تون  

گردنتون پيش كسي خم‌نشه

از سربنده، سايه‌تون كم‌نشه 

راز و نياز و بندگي‌تون درست

حساب كتاب زندگي‌تون درست  

بنده مي‌شم غلام دربست‌تون

پيش كسي دراز نشه دست‌تون  

از لب‌تون خنده فراري نشه

خدا نكرده، اشكي جاري نشه 

باز، يه هوا دلم گرفته امروز

جون شما، دلم گرفته امروز 

....

 

بچه های کلاس اگه یادشون باشه وقتی کلاس دوم بودیم آقای روحانی این شعر رو (البته نه کامل) تو کلاس خوند( آّه...یادش به خیر ) .اسم شعر "با معرفت ها "ست و شاعرشم ابولفضل زرویی نصرآباد هستش

می تونید برید اینجا و این شعر رو بخونید (البت کامل) 

http://www.zaruee.blogfa.com/cat-1.aspx

                  

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

این داستان طنزو از سایت شکر خند کپی کردم

باشد که شما را خوش آید

حیوانات همه گرسنه بودند ، گاو صدای الاغ می داد ، گوسفند واق واق می کرد ، سگ شیهه می کشید. آنها قاطی کرده بودند و یک صدا می گفتند حسنک کجایی؟

 

شب شده بود ولی از حسنک خبری نیست. برای اینکه او به شهر رفته و بجای غذا دادن به گوسفندان جلوی آینه می ایستد و به موهایش ژل می زنه. او اسم خودش را کامی گذاشته. موهای حسنک یعنی کامی دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهایش را گلت می کند. حسنک یعنی کامی چند رأس از گاو و گوسفندهایش را فروخت و با آن یک پیکان ۴۸ تمیز گرفت ، او روزها روی مُخ مسافرهای خانم کار می کرد و شبها مشغول چت کردن می شد. حسنک یعنی کامی از طریق چت کردن با دختری به نام کبری آشنا شد. تصمیم کبری این بود که حسنک یعنی کامی را تیغ بزند. چون فهمیده بود او بَبو است . کبری می خواست با پسری به نام پتروس ازدواج کند ، چون پتروس از خانوادۀ ثروتمند بود. آن شب که کبری و پتروس مشغول چک کردن بودند. سد سوراخ شد ، پتروس از بس که با کی بورد کار کرده بود انگشتانش ورم کرده بود و حال نداشت که سواخ سد را بگیرد . آن شب ۸ متر آب از بالای سرش گذشت و ناجوان مردانه مُرد. کبری تصمیم گرفت برای مراسم دَفن پتروس و جَد و آبادش به شهر آنها برود ولی کارت سوخت او اعتبار نداشت و به هواپیما هم اطمینان نمی کرد. او تصمیم گرفت با قطار برود. آن شب کوه ریزش کرده بود . ریزعلی که حالا دُرُشت هیکل شده بود از باشگاه بدن سازی بیرون آمد، او لباسی تنش نبود که آتش بزند جُز زیرپوشی تنگ که برای نمایان کردن اندامش پوشیده بود. ریز علی دُرُشت هیکل با موبایل یعنی تلفن همراهش با مرکز راه آهن تماس گرفت امّا گوشی او آنتن نمی داد اگر آنتن هم می داد فرقی نمی کرد. چون تا منشی راه آهن گوشی را بر می داشت و به مافوق خود اطلاع می داد و بعد جلسۀ هیئت مدیره تشکیل می شد آن اتفاق می افتاد . ریز علی دُرُشت هیکل تصمیم گرفت از انفجار قطار فیلم برداری کند تا بعدها برای دوستانش بلوتوس کند یعنی بفرستد ریز علی خسته و کوفته به خانه آمد و مقداری کراتین و قرصهای نیروزا خورد ، امّا از شام خبری نبود . چون کوکب خانم مادرش زنی تنبل ، کثیف و بی حوصله بود. او هیچ وقت غذای خوش مزه که هیچ غذای بدمزه هم بلد نبود درست کند. کوکب خانم شلخته از مهمان خوانده و ناخوانده متنفر بود. ریزعلی بی غیرت برای نیاز بدنش احتیاج به گوشت داشت . او به قصابی چوپان دروغ گو رفت . چوپان دروغ گو از معتمدین محل بود ، هر چه گوشت خر داشت به ریز علی بی غیرت دُرُشت هیکل قالب کرد .

حالا شب شده:

حسنک یعنی کامی آرایش های صورتش را پاک می کرد.

ریز علی دُرُشت هیکل مشغول دیدن عکسهای آرنولد بود .

کوکب خانم شلخته غُر می زد و مگس می پراند.

روح کبری و پتروس هم مشغول چت کردن بودند.

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

من برگشتم ...یعنی اصلا نرفتم

پس ناچارا باید منو تحمل کنید

می خوام از     shadeبودن استعفا بدم ...می خوام خودم باشم ...محمد رحیمی

پس امضام هم تغییر می کنه ...امضای جدیدم نه خونخواره ...نه قاتله . نه ......فقط اسممه ....با دست خط  کج و کوله خودم

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

اینجا کجاست؟
اینجا جز قبرستان تواند بود؟
قبرستانی روشن...
آه...این روشنایی از کدام جهنم دره ای می آید؟
از دره ی گل های قهوه ای... یا ؟
قهوه ی داخل کافه؟
کافه ای نیست که نیست...
جز نیستی خبری نیست؟ هست...
اخبار ساعت 25 ...
و 25 سالگان بدانند؟ چه بدانند...
از پس این سال ها سیلی خوردیم.
از کدام غریزه گرسنه ای که اینقدر سیلی خوردی؟!
و این غریزه ی کدامین شاعر معاصر بود که این خزعبلات را سرود...

استاد یوگا
 
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

همین الان (حدود ساعت ۵ صبح )طی یک فقره اس ام اس به من اعلام شد که چند روزی نمی تونم در خدمتتون باشم ــــ خدا پدر و مادر همراه اول رو بیامرزه  ...ساعت ۹ پیامک فرستادن تازه الان رسیده )

می خواستم آهنگ آخرین طبیب از زنده یاد افشین مقدم رو برای دانلود بذارم که دیگه وقت نمی شه ...تا هفته بعد هم یادم می ره ...پس پیشنهاد می کنم از یه جایی گیرش بیارید دانلود کنید چون خیلی قشنگه  

پس شر خودمو کم می کنم (می تونید برای چند روز ـ حداقل یک هفته ـ از دست لاتا الات من نفس راحت بکشید )

البته فکر کنم برای جمعه بعد از ظهر یه سر بیام خونه (برای بسکتبال و فوتبال)

اگه می خواید بیاید حتما بهم زنگ بزنید (البته به شماره خونه ...احتمالا یه چند روزی گوشی همراه  ندارم )

رخصت

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 4:59 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

اینم یه حسن ختام (شایدم سوءختام )برای روز پدر (و شایدم مرد)

با اینکه من از وضع خودم دلگیرم


بی هدیه برای تو
پدر می میرم


در شهر به هر مغازه رفتم دیدم


جوراب نداشت، بنده بی تقصیرم!

 

 



نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

راهم رهمیه یرهمی رهمیهم مهمیهیمر مرهیمهر

مهریمهر یمرهمیره

مهریری

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

بهتره سند این خراب شده رو بزنید به نام من و استاد ....این چه وضعشه ؟؟؟؟

مطلب زیرو از       3Jokes . com     کپی کردم (کپی کردن از اونجا همچین آب خوردنم نیست)

 

برنامه هفتگی خانم های ایرانی - همش آشپزی آخه؟

توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!
1- نخونید!
2- اگر خوندید فحش ندید!
3- اگر فحش دادید به من ندید!



شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ''
فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ''شوهرت واست یه انگشتر می خره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

یكشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم كلاسهای "روش خود اتكایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام كنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه. ممكنه طول بكشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!

سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم كه می خواد برای
عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو كه می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممكنه طول بكشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای كلاس "بدن سازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام كنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم كه میگن خیلی كلاس داره مگه نه؟ ممكنه طول بكشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی كه تازه از كانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ''خسته '' شدم! چیه همش مثل كلفتها كنج خونه! به هر حال چون ممكنه طول بكشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه
مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی كشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه كه انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

یک شعر قشنگ به مناسبت ۱۳ رجب

از روشن سلیمانی

مثنوی و عشق دو هم خانه‏اند

هردو غزل‏های غریبانه‏اند

عشق به رسم غزل آغاز کرد

مثنوی آتش زد و پرواز کرد

سوختگان را نفس آه نیست

گم شدگان را خبر از راه نیست

عشق درآمیخته با مثنوی

مثنوی عشق تویی یا علی

یا علی از عشق سرودیم باز

سفره دل با تو گشودیم باز

ما همه خاکیم تویی روح ما

غرق گناهیم تویی نوح ما

ای شب گیسوی تو هفت آسمان

دامنه موی تو صد کهکشان

تشنه آنم که بنوشانی‏ام

در تب آنم که بجوشانی‏ام

سوخته‏ام سوخته را باک نیست

عاقبت سوخته جز خاک نیست

ای پدر خاک رهایم نکن

شهره افلاک رهایم نکن

کاش دلم مثل دلت پاک بود

روح من از روح تو پژواک بود

گر تو نبودی خبر از ما نبود

مرد در این معرکه پیدا نبود

ای شب گیسوی تو تا صبح من

دم زده‏ام تا تو بگویی سخن

کیستی ای شهره شورآفرین

نابغه عشق غرور زمین

سرّ خدایی و خدا نیستی

جان جهان در عجبم کیستی

خلق فرو مانده در اوصاف تو

دشمن تو بنده الطاف تو

کیستی ای معجزه آب و گل

پادشه عقل خداوند دل

گر تو خدایی، ازلی نیستی

ای پدر خاک! بگو کیستی

http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=20168

استاد یوگا

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

یه مدت پیش داشتم تو وب جهان گستر ولگردی می کردم به مطلب زیبای زیر برخورد کردم
خواستم بذارم تو وبلاگ یادم رفت ...امروز داشتم پوشه های معروف خودمو مرتب می کردم که دوباره دیدمش
ببخشید که یه ذره دیر شد
اینو از سایت بی بی گل (رویا صدر)کپی کردم که اونم از ضمیمه آخر هفته اعتماد نوشته
گوارای وجود


وقتی حملۀ بازیکنان تیم فوتبال ایتالیا روی دروازۀ رومانی و نمایش نقطه کرنر از سوی داور،توسط برخی دوستان و اساتید معظم گزارش شود:

یک محمد صالح علا: یکان یکان ِ بازیکنان ِ جان ِ تیم ایتالیا،با هم زلف گره می زنند و قشلاق می کنند به مرغزار جلوی دروازۀ رومانی. داور ِ جان با دلبری،نقطۀ کرنر محترم را نشان می دهد. یک چکّه از تصاویر ارسال بلند توپ را از این شبکۀ محترم می بینید.

یک امید مهرگان: بازیکنان ایتالیا،به نظر می رسد به قول آدورنو،"خودشان را کنار می کشند " و به عنوان پراکتیس یا کنشی قائم به ذات،با پاسکاری کردن و در درون پاسکاری کردن ،میان ِ پاسکاری در گوشۀ چپ وعدم پاسکاری در گوشۀ راست یا پاسکاری در عین امتناع از پاسکاری یا به زبان بینامتنی،ایجاد تفاوت در درون ِ پاسکاری ِ درون ِ زمین در واریاسیونهای نقطۀ کرنر،توسط داور قابل صورت بندی است،یک تم واحد از تصاویر توپ به عنوان یک ابژۀ ارسال در رویکرد به دروازۀ رومانی.

یک فهیمۀ رحیمی : بازیکنان دلفریب ایتالیا،پاهای بی قرار خود را به دل سرگشتۀ توپ زده و آن را به قلب آتشین و زخم خوردۀ دفاع تیم رومانی پرتاب می کنند ولی توپ،در آغوش دروازه آرام نمی گیرد و بر تیر دروازه بوسه می زند.آن داور سرگشته،دستور می دهد که توپ را از سینۀ غمناک دروازه بیرون بکشند و از نقطۀ کرنر،بر بستر سبزگون شبنم ناک زمین درازش کنند تا با ارسالی بلند،چون شمعی فروزان در آسمان تلوتلو بخورد.

یک پارسی نویس سره : پاسی شگرف در سامانۀ زمین،توپ را فراپیش دروازۀ رومانی قرار می دهد،که از آمیخۀ "روم" و "آنی" برساخته شده است.داور،چونان گرز گران،نقطۀ کرنر را فرایاد می آورد تا با شوتی نغز، توپ تا آن طرف دروازه پاییده شود و پایه ور و نابیوشان،در دروازه،کاشانه بجوید.

یک یوسفعلی میرشکاک : حضرات تیم ایتالیا،هردود کنان ،با حرکات پرت و پلا،می افتند به جان توپ و پاهایشان جگر گلاویز شدن با آن را دارد چون ذاتشان رادیکال است.حالا حضرت داور،نقطه کرنر را نشان می دهد و یک یالقوزی از کنار زمین توپ را پرت می کند و توپ با شلتاق،در عرصۀ نمادین سوراخ نفس امٌاره،به ذات تیر دروازه می خورد.

یک مسئول خیلی مردمی : من همین جا ازهمین تریبون به خیل عظیم دریای پهناور شما مردم مشتاق مسابقات فوتبال،اعلام می کنم که پاهای پیدا و پنهان مافیای ایتالیا،دروازۀ رومانی را مورد هجوم قرار داده است تا بحران کاذب ایجاد کرده و شرایط خوب زمین را به کام شما مردم عزیز تلخ کند.خوشبختانه دانشمندان و مخترعان جوان و کوشای داوری،سوتی را اختراع کرده اند که به راحتی می تواند صدا بدهد .نیروهای مافیایی بدانند که هر چه توپ شوت کنند،به همت والای همین داوروهمین بازیکنان و همین زمین،به تیر دروازه خواهد خورد.

یک کارشناس اصلاح طلب : در فراگرد پاس ایتالیاییها،یک رویکرد تهاجمی به نمایش گذاشته می شود که کنشگران رومانیایی سعی در مهار کردن آن دارند.به نظر می رسد حضور حداقلی رومانیاییها جلوی دروازه و شرکت آنها در یک بازی غیر رقابتی،با سوت داور و نمایش تمامیٌت خواهانۀ نقطۀ کرنر،تشدید شود و به پایین آمدن مشارکت بازیکنان در پاسکاری و حتی پرتاب اوت و بازتولید شکست یا حداکثر تساوی در روابط گفتمانی زمین منجر شود.

یک فیلمساز کارشناس سعدی و حافظ و حنظلۀ بادغیسی :
تو
پ شوت

میشود از سوی...

سوت سوت سوت

(چاپ شده در ضمیمۀ آخر هفتۀ اعتماد)





نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

من برگشتم

و با خود سلام آوردم

تقدیم به بهترین دوستان

         سلام

و امضایی کوچک

از بهر دیگران

استاد یوگا

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

چرا انقد سوت و کور ؟
فعلا مجبورم با دو تا شعر سر گرمتون کنم
نظرتون در مورد امضای من چیه ؟


پرانتز باز :

می نويسم پرنده

پرانتز را نمی بندم

بگذار پرنده آزاد باشد
"



 روز مبادا از قيصر امين پور:


وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمريست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی شبيه همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست


 

          

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

دو سه هفته ما رو ندیدین خوشین؟

الان وقت مناسبی نیست(یعنی اینکه الان ای دی اس ال ندارم!). بعدا مفصل می نویسم.

از تابستون حداکثر استفاده رو ببرید (هر چند دانشگاه یه جور شهر بازیه).

بنشین و مخور غم جهان گذران.

                                                  استاد یوگا

نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

یه شعر نو از سیاوش کسرایی

شناور سوی ساحل های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم
گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پاک ما توام
چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا
شبی در گردبادی تند روی قله خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوند مان بر آب
از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید
به هر ره می دوم نالان به هر سو می دوم تنها



نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام بچه ها نمیدونم چرا امشب انقدر دلم گرفته بود خیلی دوست داشتم حرفای زیادی بنویسم...اما نه وقت بود....نه....چه جوری بگم....نه حرفی برای گفتن.....اصلا بی خیال ....دلم براتون تنگ میشه....بای...

نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام
در مورد شعر قبلی :
اصولا  بعد از افتضاحی که متعاقب شعر عشق در به در پیش اومد  من ...بخورم که شعر بگم
این شعر هم واسه یه بنده خدای کم سن و سال بود ...گفت بذارم تو وبلاگ خودشو محک بزنه
البته بعد از نظرای شما مطمئنا دیگه طرف شعر و این جور چیزا نمی ره (مثل من)

حالا اینو برای عذر خواهی برای شعر مزخرف قبلی بپذیرید(از شهریار)

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

shade

نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام جوابو تو ادامه ی مطلب بخونید....

چون میدونم خیلی نتونستن حدس بزنن....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام بچه ها ببخشید چند روز تاخیر افتاد...

این شخص خیلی پسر خوبیه....قد تقریبا بلندی داره...تقریبا با کلاسه....توی موسیقی مخصوصا پیانو مهارت خاصی داره.....فوتبالش هم بد نیست.....درسش هم بد نیست.....خیلی فیلم دوست داره مخصوصا فیلم های تخیلی.....اخلاقش بد نیست ولی بعضی موقع یهویی قاطی میکنه.....دوست داره یه بار هم که شده برای تفریح بره یه کشور خارجی....اکثر مواقع با دوستاش میره بیرون ولی خیلی دست و دلباز نیست......شوخی زیاد میکنه..... معمولا خندونه..... بازی کامپیوتری هم خیلی بازی میکنه....اصولا بچه ایه که وقتش خیلی پره.....

حالا کی میتونه حدس بزنه...به جون خودم هر کی حدس بزنه خیلی بچه ها رو میشناسه....پیش من هم یه جایزه داره....

 

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

لطفا شعر زیر را نقد کنید



گنجشکم
شه بازی
ستوانم
سربازی
آنی که من سروم
در اوج نیازی
من مرغ پر بسته
در فکر پروازی
وقتی که بیدارم
تو در خواب نازی
آخر که ، می دانم
با من تو ، نسازی
گو با من پس چرا
می کنی تو بازی

shade

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

انقدر این Shade ؟هر جا مارو دید گیر داد چرا این عکس هخامنشی رو میذاری وبلاگ سنگین میشه ...ما هم دیگه گوش ندادیم به اینکه استاد چاوشی میگه طاقت بیار و مرد باش....طاقتمون تموم شد و دیگه از این به بعد اینه........به جون خودم اصلا حجم نداره....

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

این در به در هر سال یه بار میاد یه پست خالی می ذاره و ......
حالا خوبه یه چیز دیگه نوشت وگرنه .....
در به در عزیز همه می دونن تو مغزت چیزی نیست ...مغز تو می تونه یه تعریف از نهیلیسم باشه
اگه هابیت دست توئه جمعه بیارش 17 شهریور چون 2 جلد از ارباب حلقه ها تموم شد وبه زودی سومیش ...
فیفا 08 را هم بیار ...دلم لک زده برای بازی ....
جمعه یادتون نره .......

 shade

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

 

یه روز وقتی بچه بودم از خاتون خاله خواستم گوشواره هاشُ بهم بده تا باهاشون بازی کنم. خاله به من دو تا گیلاس داد و گفت : " خاله جون اینا همزادای گوشواره ی من هستن.هر وقت بتونی با اینا بازی کنی و به من سالم برشون گردونی صاحب گوشواره های من میشی."

من گیلاسا رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن . خاتون خاله به باغ نگاه میکرد و چای مینوشید. بعد از یه مدت بازی کردن خسته شدم و گیلاسا رو تو دستم فشار دادم . خاله همانطور که شیرینی زبون رو تو دهانش میزاشت به قطره های سرخ آب گیلاس که از دستم میچکید خیره شد.

 گوشت له شده ی گیلاسا رو از رو دستم پاک کردم و گفتم : " خاله میشه برام نقاشی بکشی ؟" . خاله آهی کشید و لبخند زنان گفت : " شما پسرا وقتیم مرد میشید بازم مثل بچه میمونید . وقتی از یه چیزی خسته میشید کنار میزاریدش و میرید سراغ یه چیز دیگه "

                                                              ۴۰ سال ... بعد

وقتی خاتون خاله بهم میگه برام نقاشی بکش . میگم : " میشه رو دستاتون بکشم ؟ " ( دستاش مثل ورق کاغذ چروکیده شده )

همونطور مثل صدف میخنده . " هنوز دست از این شیطنتات برنداشتی "

" خاله لااقل خندتون پیر نشده . جدی میگم خیلی شانس آوردیم . "

"آه دربه در جون ... راست میگی خیلی شانس آوردم .  حد اقل آلزایمر نگرفتم . خدارو شکر وزنم مناسبه . کتابایی رو که میخواستم خوندم ."

"خاله دوستون دارم "

" از دست شما مردا !"

"شما زنا همتون مثل همید خاله . به خدا یه چیز واجبید . "

" ولی اون حرفی که اون روز تو باغ زدم ... نمیدونم یادت میاد یا نه ؟  باید این رو هم بهت میگفتم ... شما مردا از هرچی خسته میشید زود ولش میکنید جز اون چیزی که واقعا دوستش دارید. و اون چیزی رو واقعا دوست دارید که زود ولش نکنید  میدونی در به در جون این رو آویزه ی گوشت کن . عشق زنا سطحی تره ... همیشه با زنی ازدواج کن که تو عشقش داغتر از تو باشه "

                                                                       از دفتر خاطرات در به در

                                                               ...

 

            

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

 

 

 

 

 

 

در به در          

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

نگفتم Shade میتونه حدس بزنه.......

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

هخامنشی

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

جواب کیا درست بوده؟....تقریبا همه....

خیلی از جوابا درست بود....

اما دوره ی حدس زدن ها به پایان رسید.....

این فرد یه مدت خیلی پست میذاست اما الان کمتر....فوبالش خوب نیست اما بسکتبالش بد نیست.....وقتی می خنده آدم احساس میکنه که این ماشین هندلی ها داره روشن میشه.....آهنگ تکنو زیاد گوش میکنه...کشته مرده ی خارج...از اون آدما که همه چیز خارج رو بدون اینکه مقایسه بکنه قبول داره....(با عرض پوزش) یکی از سوالای مهمش همیشه این بوده که"چطوری میشه یه دوست دختر پیدتا کرد"...خلاصه تو کف داشتن یه دوست دختر...با این احوال موهاش از وقتی من یادمه همون اندازه بوده و اصلا انگار رشد نداره....آدم بدی نیست اماذ فقط زیادی مسحور چیزای بی ارزش میشه.....حال و حوصله ی زیادی نداره .....تلافی جو....دیگه نمیدونم در موردش چی بگم....اوایل که ریشش در نیومده بود روزی 50 بار تیغ میزد اما حالا چند روز یه بار هم حوصلشو نداره,گفتم که حال و حوصله هیچی رو نداره....

مردید حالا بگید کیه....البته Shade شاید بتونه....

 

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام بچه ها امروز سه تا شعر که به نظرم قشنگ میومد براتون نوشتم....مخصوصا آخری که واقعا محشره....

 

غمگسار.....

چه غریب ماندی ، ای دل نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه  ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر به این گرانی نتوان کشید باری

سحرم کشیده خنجر، که چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شبگزاری

نه چنان شکست خوشتر که دوباره سر برارم

منم و درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

 

فریاد غم.....

ای سینه امشب از غمش فریاد کن

و ای دیده اندر ماتمش بیداد کن

ای پنجه بردر سینه را، دل را از او بیرون بکش

این صید در خون غرقه را آزاد کن

ای عشق غمگین خاطرم ، در دل بیفکن آذرم

ویرانه ام را از کرم آباد کن

آزرده ام خواهی چرا ، آخر شبی از در درا

این عاشق دلخسته را دلشاد کن

 

 

سنگ دل....

سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی

جور و جفا بکن اگر، مهر و وفا نمی کنی

زخم دگر بزن به دل، مرهم اگر نمی نهی

درد دگر بده اگر، خسته دوا نمی کنی

عهد هر آنچه می کنی ، وعده به هرکه میدهی

عقل ز یار می بری ، وعده وفا نمی کنی


تیر غمم زدی به جان ، تا که به خون نشانیم

هر چه کنی بکن بتا ، زان که خطا نمی کنی

 

هخامنشی

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

اینم برا اینکه لئوناردو نیاد بگه اینجا همه مردن  ( نه اینکه مذکرن )

خبر خاصی تو این هفته نبود که قابل گفتن باشه ، جز اینکه علی از مشهد اومده ( اونی که باباش ناظم کلاس ۲۱ بود ) و اگه کسی پایه است بیاد بریم دیدنش ( قبلا آقایان احمدپور و بهروزیان که پایه ثابت این کارا هستن ثبت نام کردن )

 

من دلم میخواست یه تله تئاتر ( با یه نمایشنامه ی تقریبا مضحک و احمقانه کار مستر پیتر ) با بازی بچه ها بسازیم ، بفرستیم مال این جشنواره ی دانشجویی ،شاید یه چیزی به جیب بزنیم ، هر چند طبق معمول ما از این شانسا نداریم ، ولی حالا اگه کسی پایه هست خبر بده . ( میخواییم با این پایه ها یه چهار پایه ی خوب بسازیم ) (چشم نخورم انقدر بامزم ! )

 

                                                                                              پیتر

نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

امروز جواب کی درست وجواب کی غلط بود..؟

بنا به احتمال شانس گفتن این یکی بیشتره...

یه پسر آروم....با طرز تفکر خیلی مثبت (مثبت منظور امیدوارانه ست)....عین قبلی با دلی پاک و صاف....از اون آدمایی که حرف نمیزنن فقط عمل میکنن اونم در حد بالا ....همه قبولش دارن...امیدوار و با دیدی همه جانبه....اهل استدلال....خیلی کم حرف...اصلا حواسش پی چیزای بی ارزش نیست مثلا شاید خیلی چیزا براش مهمتر از بلند شدن مو باشه یا خیلی چیزای دیگه....کتابخون....با استعداد....ولی انقدر تواضع داره که شاید آدم باورش نشه که چقدر سطحش توی بعضی چیزا بالاست.....مطمئنم که تا همینجا متوجه شدید کیو میگم....به نظر من نمونه ی یه آدمی که کشور همیشه بهش نیاز داشته و داره....من بهش نمره ی 21 میدم.....به افتخار کلاس 21....

اینم جواب قبلی...

 

نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت .
او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .
خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد !



دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد
پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان



 

خانم سعيدي براي ديدن پسرش مسعود، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند.

کاري از دست خانم سعيدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎‎ . "

حدود يک هفته بعد‎‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟

"
خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."

او در ايميل خود نوشت‎‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎‎ . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود .



shade


 

 

 
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام
بالاخره کنکورام تموم شد
از ظهر دیروز شروع به خوندن کتاب ارباب حلقه ها کردم و تا الان حدود 580 صفحه از یاران حلقه رو خوندم
برای منی که زیاد داستان بلند نمی خونم فکر کنم سرعت خوبی باشه

داستان کتاب با فیلم زمین تا زیر زمین با هم فرق می کنن ...به نظر من با حذف قسمت تام بامبادیل و حوادث مربوط به جنگل قدیمی 10 تا 15 درصد از جذابیت فیلم کم کردن
مشکل اصلی داستان از نظر من تعدد اسامی خاصه
بگذریم ...........
جناب هخامنشی عزیز ..آهنگ وبلاگ را برداشتم ...البته با اجازه پیتر جان
قالب وبلاگ خیلی مزخرفه
"صفحات جداگانه "هم دارم روش کار می کنم



shade



نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

 

مسابقات فیلم دانشجویی اواسط آبان برگزار میشه . تله تئاتر و داستانی کوتاه بخش های جذابی ان ولی هیچ کدوم جذابیت انیمیشن کوتاه رو ندارن. مثل همیشه انتظار میره با یه کپه کار تکراری  ( و بعضا پست مدرنیته ) روبرو بشیم. ولی این وسط یه چن تا کارم پیدا میشه که سرش به تنش بیارزه.

غرض از گفتن این مطلب این بود که کسایی که هی گلایه از بیکاری بعد از کنکور میکنن ، فرصت خوبی دارن تا با برداشتن یه دوربین و یا استفاده از یه نرم افزار به پر کردن وقتشون بپردازن و حتی ( به احتمال زیاد) یک یا دو جایزه هم ببرن.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

اگر خواهم غم دل با تو گویم
جا نمی یابم


اگر جایی شود پیدا
تو را تنها نمی یابم


اگر یابم تو را تنها و جایی هم شود پیدا
ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم


shade
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

شما هم متوجه تغییرات شدید طبعیت شدید ؟

فعلن طبیعت تو شوکه

 باید منتظر باشیم ببنیم  وقتی از شوک دراومد عکس العملش چیه

 

 

                                                                                             پیتر

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

                                                             

 

                                        

 

                                                                                                پیتر

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلامی پر از التماس  سلامی به معنای پر بودن از ادعا سلامی که گر گوش دادی ندادی گر از بعد آن نظر دادی ندادی که تنها دلم پر تنهایی لحظه هاست که تنها پر از اضطراب وقفه هاست به مانند شب تار چون روز زار نمایید بهر خدا نه به انصاف یار

نمدانم بعد ۴ سال محض خوندن چی میشه ؟

کاری که با اون درس بخونه پیدا میشه؟

هر چی به این استاد گفتیم بابا Help me  زود بحث رو عوض می کنه

چی میگه  میگه :not known   

خلاصه بازم میگم کمکم کنید منتظر نظر شما

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

بچه ها یه مردونگی کنید تو این بیکاری بیشتر جمع شیم فوتبال...مثلا سه شنبه ها یا دوشنبه ها...خب؟
بابا خسته شدیم از بس دیدنیهای قم رو تماشا کردیم....یا توسبزه زارهاش پیاده روی کردیم و از هوای ملس و توپش بهره بردیم...به قول یارو گفتنی.....

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.....

با اجازه....فعلا بای

                

 

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط هخامنشی| |

۱-بالاخره ما هم دیگه تیم لیگ برتری داریم

فوتبال مهم نیست ....مهم تیم بسکتبال صبا باتریه

از من خواستن که به عنوان بازیکن مربی برم تو این تیم ...مهران شاهین طبع هم قراره بشه کمکم

بچه های بسکتبالی می تونن بیان منا تشویق کنن (چی بشه این تیم ؟!؟!؟!؟!؟!)

۲-درمورد قضیه پارک (مربوط به پیتر )باور کن که هنوزم من نمی دونم چی شده !!!!ولی بی خیالش

۳-من هزار بار به این در به در گور به گور شده (الان تو کدوم گوریه )گفتم که اسپانیا قهرمان می شه

دیدی شد

۴-این ۵ برعکس تقدیم به همه شما

                                                    

shade

                            

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

 اینا دیگه از هیچ جایی کپی نکردم !!!!

چشمانم

          صورتت را

                        کم کم از یاد برده اند

                       حیف که نقاش نیستم ! 

دستانم

         اندامت را

                     آرام آرام فراموش کرده اند

                     افسوس که پیکر تراشی نمی دانم!

گوش هایم 

              صدایت را

                         دیگر تشخیص نمی دهند

                        آه که موسیقی برایم غریبه است!

تو چرا اینقدر

                نقشی،مجسمه ای،آهنگی !؟

                                                         چرا اینقدر زیبایی؟

افسوس که من

                    جز عاشقی

                                   هیچ نمی دانم ! 

                                                         هیچ نمی دانم !

                                                                               هیچ نمی دانم !

 

shade

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

چه قدر انگلیسی روون تر و سیال تر از فارسیه . عمرا همچین متنی رو نمیتونستم به این زیبایی به فارسی بنویسم :

 

My name is Peter Walsh. I come from Iran. I don’t love the way that world is going to be. I think that the world is going straight to hell. But I was born in the middle of these terrible things. And all I can do is that touch the soul of art.

 

Art is the best way to be alive. I consider that the artist is a person with sensitive feeling about every thing and he/she try to show this feeling in words, sounds, pictures, etc.

 

Most of west people think that we’re like animals. And most of eastern people consider us as unhappy people. But the truth is that the entire world is like us. All of them (and us) missed something. It isn’t faith. It isn’t relaxation. It is personality.

 

                                                                                  

                                                                                     پیتر

 

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

بده ساقی پیام نور که در آزاد نخواهی یافت ...

قضیه چیه؟

راستی پیتر مصرع دومش چی بود؟

                استاد یوگا

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مدیر !| |


Design By : Night Skin