~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~
رفتم دم در دیدم یه زنه وایستاده. گفتم: «بفرمایید» گفت: «کمکم کن» دست کردم تو جیبم و یه صد تومنی در آوردم که بدم بهش. با یه لحنی که تعجب و اضطراب توش موج میزد گفت: «مجتبی!!!» اسم منو از کجا میدونست. یه نگاه دقیق به صورتش کردم.باورم نمیشد. انگار که یه سطل آب سرد رو سرم ریخته باشن. «زهره!!» یه دفعه تمام ماجراهایی که از سه سال پیش تا حالا اتفاق افتاده بود، تو ذهنم جاری شد. ********************* بابام که اینهمه قربون صدقه زهره میرفت به طرز سادیستیکی داشت زهره رو که تازه چهارده سالش بود میزد. کلا از وقتی معلوم شد معتاده رابطش با هممون عوض شد. من که هیچ وقت خونه نبودم، مامانمم که بلد بود چه طوری آتو دستش نده. این وسط زهره کتکای مارم میخورد. به خصوص ایندفه که بابا از یه طرف جنس بهش نرسیده بود و از طرف دیگه فهمیده بود بدون اجازه اون با بچه های مدرسشون رفته اردو. با یه دستش موهاشو میکشید و با دست دیگش بهش سیلی میزد. زیر دستای بابام چشای معصومشو میدیدم که بهم التماس میکرد. من دیگه نتونستم دَووم بیارم، پریدم جلو بابامو هل دادم کنار. یه دفه زهره پاشد از رو چوب لباسی روسریش رو برداشت و دوید بیرون. اومدم برم دنبالش بابام جلومو گرفت. یه ساعت بعد رضا ساقی جنس بابا رو آورد و من پاشدم رفتم دنبال زهره. هیچ خبری ازش تو کوچه و محله های خودمون نبود. کل روز رو دنبالش گشتم، انگار آب شده بود رفته بود توی زمین. روز بعد و روزای بعد دنبالش گشتیم ولی ازش خبری نشد که نشد. یه ماه بعد مامان از بابا طلاق گرفت. میگفت تو دخترمو گم کردی. حق داشت طفلکی . منم با مامانم رفتم خونه بابا جونینا. یه سال گذشت و از پیدا شدن زهره نا امید شده بودیم که دوباره دلم بد جوری هواشو کرد. آخه یه ماه بعد عروسیم بود.عروسی ای که باید بدون تنها آبجیم برگزار میشد. این شد که رفتم دنبالش. تا شب عروسی تمام شهر رو زیرورو کردم. ولی نبود که نبود. کم کم داشتم فراموشش میکردم.دیگه بعد از اون، تنها خاطره ای که از زهره برام مونده بود، اون نگاهایی بود که موقع کتک خوردن به من و مامان میکرد. ولی الان این خودش بود. آبجی 17 ساله من، بعد از سه سال با یه بچه توی بغل اومده بود و با اون چشایی که دیگه هیچ معصومیتی توش دیده نمیشد به من التماس میکرد. در به در دیروز یه کلیپ تو موبایل یه بنده خدا دیدم. یه جوجه اردک که روی اسپیکر باس گذاشته بودن. ولوم هم تا آخرش زیاد بود . با یه موزیک تکنو . جوجه هم همه اش در حال پرتاب شدن و به زمین خوردن بود . این یارو شبا چه جوری می خوابید. استاد یوگا اسم این بنده خدا نازگله ... من خیلی بهش علاقه دارم. از طرفداراش هستم. حتما ببینیدش. استاد یوگا منم مثل هخامنشی تا مدت کوتاه (حداکثر یک ساعت) دیگه ای عازم دهاتم ... این هفته بسکتبال درش تختست داستان اول در به در و من همین الان خوندم ...یعنی هیشکی نفهمید که در به در چی می خواد بگه ...پر واضح بود ... شایدم من مخم خیلی کار می کنه ...در به در ، خیلی موذی تشریف داری ! برای راهنمایی :اصلا کاری به داستان نداشته باشید .. به شخصیت ها نیگا کنید داستان اول در به در قرار بود که در مورد خودم و خودش باشه ولی نمی دونم چی شد که عوض شد ..؟ پیش نویسشو دیده بودم ...در به در سریعا توضیح بده ؟؟؟؟؟ یه بنده خدایی هم داره کامنت های خیلی خیلی مشکوک می ذاره ...گیرش بیارم حسابش با کرام الکاتبینه ...حدس زدم که کی می تونه باشه ..."هوای خودتو داشته باش " اینم برای اینکه پست بیهوده نباشه مراقب ۲- هیچ کسی حق نداره از زبانی به غیر از فارسی تو پستهاش استفاده کنه تبصره ۱- اگر ترجمه به صورت کامل قرار داده بشه مشکل نداره تبصره ۲- برای نمک ریختن مشکلی نداره (اونم یه ذره) تبصره۳- لهجه های فارسی مشکل نداره ۳- پست +۱۸ و عکس +۱۸ ممنوع (فرق نداره که کی باشه ...چه من ...چه استاد ...چه در به در و مهدی کریمی...چه هر کس دیگه ) ۴- از شرح وقایع روزانتون بپرهیزید ...مگر اینکه نکته قابل توجهی توش نهفته باشه ۵- برای پست ها عنوان قرار بدید و اسمتون هم حتما آخرش باشه ۶- من هم رییسم ...هم داروغم ...هم قاضی.. هم همونی که دم ز الا هو زند ....هر کی تخطی کنه خفش می کنم ...اونم با دستای خودم (جلاد هم خودمم) به استاد هم اختیار تام می دم تا پت هایی که از قرار داد بالا خارجن حذف کنه دو قفس در باغ پدرم دو قفس بود. در درون يكي از آنها شيري است كه غلامان آن را از بيابانهاي نينوي آورده بودند و در درون ديگري پرنده اي كه هرگز از نغمه سرايي خسته نمي شود. پرنده هر روز در هنگام سحر شير را صدا مي كند و به او مي گويد: صبح بخير برادر زنداني!
مامان و بابا رفته بودن بیرون ، و وظیفه ی نگهداری از آبجیه هفت ساله به گردن من افتاده بود . اون روز تا شب هزار بار اسم من رو که اون روز یاد گرفته بود رو کاغذ نوشت و بهم نشون داد. خودتون میدونید دیگه ، بچه های همسن اون عشقشون همین چیزاس. حالا موقع خوابه ، و اون ازم میخواد براش قصه بگم ... " چه قصه ای آبجی جون ؟ " "قصه ای که : الف) جملاتش ساده و کوتاه باشه ب) توش از ریاضی بدگویی بشه ج)قشنگ باشه د) از عروسک زشت و بدترکیبش که اسمش فاطیما خانمه ، اسمی به میون بیاد ه) حرفای بد بد نداشته باشه و) توش لواشک و قره قوروت و چیپس چیزهای مقوی و خوبی باشه ز) ریحانه دوست سابقش دختر لوس و نق نقویی باشه که همش دماغه کک مکیش رو بالا میکشه و همیشه بگه ( نقل قول با دماغ فین فینی) " ... آخ چه قدر بامزس ..." ح) داخلش بتونه برای خودش مهمونی بده و از این خاله بازی های لوس خبری نباشه ط) هیچ وقت تموم نشه ی) توش یه میلیارد قصه داشته باشه که هر کدومشون یه میلیارد سال گفتنش طول بکشه ک) خاله سمیرا که آبجیم رو دعوا کرده بوده ، ازش معذرت خواهی بکنه و یه عروسک نو براش بخره و آبجی من به خاطره فاطمیا خانم عروسک رو آتیش بزنه و تیکه تیکه کنه ل) آدم هم گریش بگیره ، هم بخنده ، هم دستش غلغلک بشه "... دیدم اگه همینجور ادامه بدیم صب شده ، برا همین به آبجی گفتم : خب حالا چشاتو و رو هم بزار ، قصه ای که تو میخوای یه جوریه که هر وقت خوابت ببره باید تعریفش کرد ... مهدی کریمی ثابت پاورقی : ببخشید ، ویرایش نشدس ، آخه همین الان نوشتمش ... من نه مدیر وبلاگم ... نه داروغه ام ... نه پلیسم ... نه رهبرم ... نه جادوگرم ... من پهلوان عالمم من تیر رویارو زنم بر قدسیان آسمان من هر شبی یاهو زنم .... حافظا ....... علیرضا عصار .....سعدیا استاد یوگا جایگاه ایران در بین 191 کشور جهان از نظره : سطح آموزشی : 142 شاخص آموزش در مدارس : 114 میزان باسوادی : 144 و حالا جایگاه آفریقای جنوبی در بین 191 کشور جهان از نظره : سطح آموزشی : 121 شاخص آموزش مدارس : 114 میزان باسوادی : 122 *** تقریبا شبیه هم دیگه هستن ... تا حالا شده کتابی رو بخوایید و نتونید تو ایران گیر بیارید ؟ برای من پیش اومده ، مثلا یه کتاب خاص از اورهان پاموک ، ولی تا حالا هیچ وقت نشده مثلا یه کتاب از تولستوی بخوام و نتونم گیر بیارم ... ولی بعضی دخترای آفریقای جنوبی وقتی یه ورق پاره از آنا کارنینا رو تو خیابون پیدا میکنن ، انگار دنیا رو بهشون دادن ... سخنرانی دوریس لسینگ ( برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات 2007 ) حسابی حالم رو گرفت ... حتما بخونیدش ... سخنرانی دوریس لسینگ در مراسم دریافت جایزه نوبل ادبیات
قهوه چی همینجور با چشای قلمبه شده داشت به قیافه پسر نگا میکرد. این دومین بار بود که قیافشو میدید ولی انگار هزار سال بود که میشناختش. دفه اول همین دو روز پیش وقتی اومده بود تو کافه دیده بودش. اولین نفر نبود که قهوه چی به کافه خودش میکشوند. کلا حال میکرد وقتی میدید یه نفر میره سر کار. با اسمای مختلف دخترونه با پسرای مختلفی چت میکرد. بعد از یه مدت شماره میداد و با هم حرف میزدن. استاد تغییر صدا بود. یه جوری حرف میزد که آدم اصلا شک نمیکرد که پسره. بعد از یه مدتم تو کافه خودش باهاشون قرار میذاشت. طعمه ی از همه جا بی خبرم میومد دو ساعت منتظر می نشست. بعد قهوه چی میومد با طرف درباه اینکه دخترا پسرارو میذارن سر کار حرف میزد. بعدشم یارو پامیشد راشو میکشید میرفت. بعضی وقتا بدون اینکه اهمیت داده باشه. بعضی وقتا با خنده. بعضی وقتا هم ناراحت. ولی این اولین کسی بود که اینجوری رفت. اومد از قهوه چی پرسید یه دختر دور و بر 18 سال نیومد اینجا؟ قهوه چیم با لبخند گفت نه. پسر رفت نشست روی صندلی. بعد از یک و نیم ساعت قهوه چی با لبخند یه چایی گذاشت جلوی پسر و گفت: «چیه؟ قالت گذاشته؟» پسر سرشو آورد بالا. قهوه چی وقتی دید اشک تو چشاش حلقه زده دیگه چیزی نگفت و رفت دنبال کار خودش. تا شب که موقع تعطیل شدن کافه بود حواسش به پسر بود. همه چراغ ها رو خاموش کرد. «آقا داریم تعطیل میکنیم». پسر پاشد و پول چاییشو به قهوه چی داد و رفت.و قهوه چی تو تاریک و روشن نور چراغای خیابون صورت خیس پسرو دید. ولی الان بعد از دو روز که داشت به صورت پسر نگاه میکرد اثری از اشک نمیدید، بلکه یه لبخند روی لباش بود. عکسی که تو یه اعلامیه روی دیوار داشت نگاهش میکرد و کنارش نوشته بود جوان ناکام عباس رضایی. در به در یه پست بود که حذف شد . کیوون من از گوشی هیچی حالیم نیست . از محمد یا بقیه بپرس. استاد یوگا حیف که اینجا دیگه از حالت خودمونی بودن در اومده وگرنه یه چیز بهت میگفتم که تا سال ها بعداز این هم دیگه نتونی توی این وبلاگ چیزی بنویسی واقعا همیشه هیچی نگفتن بعضی ها رو خیلی مغرور میکنه عجب عجب علی یاسی خوشبختانه نه دیگه شما از مطلب های ما چیزی میخونی توی این وبلاگ نه دیگه قیافه مارو میبینی برای خوشحالی بعضی ها تا ابد خدا حافظ (به جز استاد) هرکی میاد یه چیز میاره و میره حالا جالب تر از همه اینکه هر کی ادعاش تو سر زدن به وبلاگ بالاتر از همه کمتر میاد و کسی که اصلا حرفی از وبلاگ نمیزنه هر روز و هر ساعت یه پست و یه نظر می ذاره واقعا جای تاسف داره حداقل حرف و عمل هارو یکی کنید در ضمن آقا مجید ترابی قراره فردا بره مشهد(امشب شب چارشنبه و فردا چهار شنبه) یه تلفن بهش بزنید نارفیقا خداییش مثلا قرار بود ما هم بریم ولی همیشه گفتم بازم میگم ما رو را نمی دن در کل ببخشید همینجوری یه پست گذشتم ولی ناراحت نشید و ادامه بدهید علی یاسی در به در ... بهت یه چیزی بگم ... اگه به نظام اعتماد نداشته باشی و بری خدمت دیگه بهت نمیشه گفت سرباز ... بهت می گن مزدور ... بی رودربایستی ... راستی کی می تونه رو در بایسته؟ ... راستی بچه مسلمونا اگه به شبهه سختی خوردن برن به این سایت استاد یوگا به مناسبت تکرار قسمت آخر امپراطور دریا مجددا وفات جانگ بوگو را تسلیت می گویم. هفته مرگش گرامی (یه چی تو مایه های سالمرگ)... استاد یوگا یکی از بهترین فیلمایی که دیدم " شب های بوگی " اثر پل توماس اندرسنه . فیلمش راجع به صنعت ساخت فیلم های هارد ک و ر و زندگیه بازیگرا و تهیه کننده های این فیلماس … کاری ندارم که ماجراش چیه ولی یه چیز توش خیلی جالب بود . زندگی زناشویی که بعضی از این ستاره های پ رن داشتن … اولش برا باور کردنی نبود ، برا همین رفتم تو ویکی پدیا دنبال زندگی نامه ی بعضی از این ستاره ها گشتم … و وقتی دیدم بعضی از اونا واقعا ازدواج کردن و حتی بچه دارن ، در مورد نظرای قبلیم در رابطه با معنای ازدواج شک کردم …ما برا چی ازدواج میکنیم ؟ که عشق بورزیم ؟ یا بچه دار بشیم ؟ یا بدون نگرانی رابطه ی ج نسی داشته باشیم ؟ چرا تو ایران پسرا در مورد دخترا اینطوری فکر میکنن ؟ مگه کین ؟ انگار دختر مثل یه دشک اسباب راحتیه فیزیکیه … پسره میره همه ی کاراشُ میکنه بعد به مامانش میگه " مامان یه دختره نجیب برام پیدا کن" و بعد یه جوری رفتار میکنه انگار تا قبل از این حتی نمیدونسته فرق فیزیکیه دختر و پسر چیه … من فکر میکنم ازدواج اون ستاره های پ رن شرف داره به این ازدواج . چون اونا حداقل تظاهر نمیکنن . به خاطر این ازدواج نمیکنن که از نظر ج نسی تو مضیقن . تا به یه نفر حکومت کنن … شاید اگه دخترا قدر خودشون رو بیشتر میدونستن … *** من یه ماساژی بلد شدم ( البته به کمک یه روغن گیاهیه چینی ) که یه چیزی شبیه گیجی حاصل از کشیدن سیگار رو به آدم میده ( برا کسایی که میخوان سیگار رو ترک کنن میتونه شروع جالبی باشه ) هر کی خواست بهش آموزش بدم تو نظرات بگه ... *** مهدی کریمی ثابت در ضمن باید بگم که من به عنوان یک آشخور حق دارم بدونم که وقتی من این ن...م رو قبول ندارم با اون رئیس جمهورش. چرا باید برم و به این نظام خدمت کنم ( همون سربازی) . در به در الان تقریبا یه ساعت و خورده ای وقت دارم که کارامو انجام بدم و راه بیفتم برم سفر.... اومدم آخرین مطلبمو پیش از سفر براتون بنویسم چون فکر نمیکنم اونجا اینترنت بدرد بخور گیر بیاد که بتونم بیام اینجا.....راستشو بخواین اینجا برای ما ......یا برای من یه اتاق پر از صمیمیت...پر از احساس نزدیکی....پر از دوستی و صداقت....دوری ازش درد آور...و یه جوری انگار یه تکه از وجود منو تشکیل میده....بخدا دارم این حرفا رو از ته دل مینویسم......به شما عادت کردم.....یه روز اگه نیام و این وبلاگ رو نبینم بخدا دلم تنگ میشه......فکر میکنم یه کار انجام نداده دارم.....همتون رو گم کردم.... به همتون عادت کردم...به گیر دادن و تصحیح های ممد....به داستان ها و کل کل های پیتر....به فکرای زیبای استاد...به جک ها و تیکه پرونیای در به در (آشخور)......به مهربونیا و سخن های نصیحتی و نظرای خاله جون....به متلک های خود خودش....و به همه چیز...... آخرش بگم دلم برای همتون تنگ تنگ تنگ تنگ میشه.......همتون رو دوست دارم.... خیلی خیلی ...... به قول خودم....فعلا بای....فعلا....تا دیدار دوباره..... اي دوست من! اي دوست من! آنچه از من براي تو نمايان مي شود، نيستم. اولا ... دوما ... ... ... سوما .... ... حافظا ... .. .. سعدیا چهارما ... .. .. .. .. . .... .... .. .. . .... . . حرفی برای گفتن نداشتم... پس دو حالت داره یا چرت گفتم یا پرت نوشتم. استاد یوگا این عکس مال اردوی کاشانه ، یه سری از بچه ها عمرانین و بقیه مکانیکی اون پسر تپلی که وسطه عکسه و پای چپش تو حوضه ، حمیدرضاس پسری که عینک آفتابی زده و تنها چیزی که بهش نمیخوره نخبه بودن در ریاضیه ، یاشاس سینا بالای عکس سمت چپ وایساده ، داداشای ما جفتشون همکارن حمید رضا دستش ُ رو شونه ی عسگریان گذاشته ، کسی که به استاد استاتیک فحش بد بد داد عمو صابر کنار لنگ راسته حمید رضا نشسته ، به ظاهرش نیگا نکنید ، همه ی استادا از دستش ... به طور کلی هرچی پسر خوش تیپ تو عکس میبینید عمرانیه و هرچی آویزون و بدترکیب مکانیکیه مهدی کریمی ثابت غرق در معصومیت دختربچه شده بود. به لحظه های خوشی فکر میکرد که باهاش گذرونده بود. به لحظه ای که باهاش دوست شده بود. با یه لبخند دل دخترو بدست اورده بود. هیچ وقت نشده بود که پدر مادر دختر بیان سراغش یا دنبالش بگردن. خوب سرشون به 11 بچه دیگشون گرم بود. اوایل احساس خوشحالی میکرد که یه تکیه گاه برای دوران بچگی یه دختره. اما الان که داشت به دختر نگاه می کرد از خودش بدش میومد. باز به لحظاتی که با دختر گذرونده بود فکر میکرد. و به لحظه ای که کنترل خودشو از دست داده بود. به لحظه ای که ترسو تو صورت دختر دید. و به لحظاتی که دیگه خودش نبود. همچنان به چشای باد کرده دختری نگاه میکرد که عریان و خونی تو بغلش به نظر خواب بود...... در به در سلام دیشب شب تولد امام زمان عزیز(عج) بود و به همتون تبریک میگم… به همین مناسبت من و جناب استاد عباسی (دامت برکاته) که معرف حضور بچه های کلاس نیز هستند با هم به تفریح رفتیم…که البته دنبال کارهامون بودیم که بعد از اتمامشون به تفریحات سالم پرداختیم و از آنجا که در قم جایی به جز صفاییه که در نیمه ی شعبان چهار مردان هم بهش اضافه میشه برای گشت و گذار و تفریح وجود نداشت با هم رفتیم که کمی سیاحت و تفریح کنیم و از آنجا که ما همیشه بدنبال تناقضات بوده و هستیم برخلاف همه ی مردم که سیاحت خودشون رو از صفاییه شروع و در آخر چهارمردان به پایان میرسانند، ما از ته چهارمردان شروع کردیم و به سوی حرم آمدیم و در بین راه با اصرار زیاد مردم تمام وجودمون تبدیل به مشکی پر از انواع شربت شده بود….آمدیم حرم و بی اختیار مانند کسی که به سوی موطن خود روانه میشود به سوی صفاییه روانه شدیم…….رفتیم و رفتیم و رفتیم…..بماند که در نبود برادران پلیس امنیت اخلاقی چه ها ندیدیم (استغفر الله)…..به سوی میدان دورشهر روانه شدیم…بدانجا که رسیدیم دودی غلیظ آسمان آن خطه ی جگر پاره را فرا گرفته بود….ما اول فکر کردیم اسفنده…اما چشت روز بد نبینه…ملت قم که همه ساله در حسرت یه چارشنبه سوری درست درمون مونده بودن و این چند ساله هم که چارشنبه سوری ها تبدیل به یوم الشک شده بود هرچی مهمات جنگی بود توی کوله پشتی های خودشون آورده بودن…و از قضا یکی از فشفشه ها یه حال اساسی به مردم داده بود و رفته بود وسط درختای کاج و…..بله درختا آتیش گرفته بودن و ملت کف کرده نماز شکر بجا آورده بودن و میگفتن "بارالاها تو را شکر میگوییم که در سایه ی کمبود و نبود برادران پلیسمان مارا مشعوف نموده و نعمت چهارشنبه سوری بر ما عطا داشتی"….خلاصه برادران آتش نشانی هم توی ترافیک سنگین گیر کرده و نیومده بودن….طبق قرار معلوم هم همه ی گوشی ها اعم از Nokia-Samsong-SonyEricsson- و انواع دیگر در دست مردم بود و همه داشتن از این روز به یاد موندنی و تاریخی یه خاطره ای ثبت میکردن.....بعد چند لحظه آتش زبانه کشید و به خاطر کمبود برق همه جا رو روشن کرد....دیگه مردم بسیجی و غیور و غیرتمند قم تاب نیاورده و رفتن سراغ این سوسول بازیا......رفتن و این کپسولای آتش نشانی رو آوردن و شروع به اطفای حریق کردند....جوون ها هم با صدای رسا و طنین افکن و دشمن براندازشون هووووو میکشیدن...بعد از چند لحظه این برادران غیور آتش نشانی اومدن و اون شب رو به مردم زهر نمودند........ این مستند رو با سخنی حکیمانه از جناب استاد عباسی (دامت برکاته) به پایان میبریم که در پایان ماجرا فرمودند " چه حالی داد...." عکسها در ادامه ی مطلب نیم ساعت پیش داشتم یه خواب جنایی می دیدم ... دو تا مقتول رو دستمون بود ... داریوش ارجمند هم کارگاه بود . آخرش هم نفهمیدم قاتل کیه ... شاید هم خودم بودم... پیتر شاید یه داستان بنویسم مشتریات رو بدزدم . من هستم تا بلاگ فا هست ... تا ADSL هست ... تا استاد یوگا هست ... تا شما هستید(دام ظلکم) ... به قول ایرج چون هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست (حالا فردا می گن استاد عشق شده ) امشب اول به یاد بی رفیق ها باشید ... بعدش به یاد رفقا! استاد یوگا برای خاتون خاله که نظرش برام عزیزه ... وقتی مامان سر سفره تو بشقاب من بیشتر گوشت میزاره ، چشای زری میخواد از کاسه دربیاد ... وقتی مامان به من میگه " تو مرد منی " زری با مشت میکوبه تو سره عروسکش ... بابا هم هر وقت میره سفر و میگه " حالا تو دیگه مرده خونه ای " دیگه حال زری اصلا دیدن نداره ... ولی من به زری حسودیم میشه ... اون میتونه راحت سره کوچیکترین چیز زار زار بشینه گریه کنه ، ولی من نمیتونم چون باید مرد باشم ... اون میتونه خودش رو برا مامان لوس کنه ، خاله بازی کنه و ساندویچ لواشک بخوره ، ولی من نمیتونم چون باید مرد باشم ... اون مجبور نیست زود بزرگ و قوی بشه تا بتونه بیرون کار کنه ، ولی من نمیتونم چون باید مرد باشم ... اون مجبور نیست وقتی جنگ میشه بره با تنفگ شلیک کنه و آدم بکشه ، ولی من نمیتونم چون باید مرد باشم ... حتی مجبور نیست وقتی غصه داره ، اونا رو تو دل خودش نگه داره و دندوناش رو بهم فشار بده و سینه ش رو بده جلو ، ولی من نمیتونم چون باید مرد باشم ... میتونم همینطوری براتون یه عالمه چیز دیگه بگم که برا مرد شدن لازمه ، ولی زری اصلا ازشون خبر نداره . واقعا خوش به حالش . اون میتونه هرجور دلش میخواد بزرگ بشه . بعد یه پسری که یه عالمه زور زده تا مرد شده میاد و ازش خواهش میکنه تا باهاش ازدواج کنه . اون وقت زری بچه به دنیا میاره . اگه بچش پسر باشه باید تو بشقابش بیشتر از بقیه گوشت بزاره ، تا مردش کنه ، اون موقس که میفهمه ... مهدی کریمی ثابت یه خورده بخندید. جمعی از آماردانان پس از جمع آوری داده های زیاد و تشکیل مدلهای پیچیده آماری به این نتیجه رسیدند که عامل اصلی طلاق، ازدواجه. استاد یوگا شاید این جمعه بیاید خبر خوش کلر درست شد کارم پیدا کردم با حقوق مکفی یه شعر هم گفته بودم که متاسفانه مکتوبش رو مادرم انداخته رفته بعد ادا کار بدی من اطوار در میارم( من که در اطوار سر ) علی یاسی اگر بخواهید من ... ... این نظرات پست قبل رو به شورای حل اختلاف ... ... پیتر رو ... ... در وبلاگ رو ... ... حال کاروان المپیک رو ... اگه از من بخواهید ... فقط اگه شما اشاره کنید... ----- ---- ---- یه خورده نسبیت می گم. اگه طناب آسانسور پاره بشه قوانین فیزیک رو ... ---- ---- ---- ---- یک اس ام اس قلب من مثل سطل زباله است و تو همچون آشغال توی اون جا داری! یک جوک در یک همایش بزرگ مردی که کیف پول خود را با موجودی 10هزار دلار گم ---- ---- ---- --- یک من ... --- ---- ---- ---- فردا روز خوبی است ... ---- استاد یوگا حالا که اینجوریه منم دارم می رم ...اصلا رفتم ...اصلا کلا مردم میتی تو چرا انقده اسم عوض می کنی ؟خودتم انقد لوس نکن استاد کجا؟ دربه در آشخور ...منم ۱۷ بهمن بهت ملحق می شم واسم جا بگیر ...درمورد بلاگفا هم باید بگم : خیلی دلتم بخواد ...فضای مفت داده بهت یه چیزی هم طلبکاری؟ .... دفعه آخرت باشه ! اون پستتم که حذف شده رو دیدم ...گویا اون عکسه تلمیح داشت به معشوقه خاتون خاله ی عزتمند ... هرچی کنگر خورده بودی که این عتیقه پس استد (اوج قمیه ها) پرتش کن بیرون این پست طینتو... کنگر خورده تر ...لنگر انداخته تر ( منم لنگره میا) خانم یه فرهیخته... ممنون که شما هم شدید از بیننده های پروپاقرص اراجیف ما!... برادرتو یه کم ارشاد کن ... بزن تو گوشش مجتبی من امروز با این پست یا یه بلا سر تو میارم یا یه بلا سر خودم امروز حداقل باید ۱۲ نفر بیان .... مجتبی هم اگه نیاد خفش می کنم .... حداقل باید نماینده برفسته ....علی اکبر و علی رضا فعلا اینو داشته باشید چشمان پدر اين داستاني است در باره بچه لاغر اندامي كه عاشق فوتبال بود . در تمام تمرينها ، او سنگ تمام مي گذاشت ، اما چون جثه اش نصف بچه هاي تيم بود ، تلاش هايش به جايي نمي رسيد . در تمام بازيها ، ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت مي نشست ، اما اصلاً پيش نمي آمد كه در مسابقه اي بازي كند . به امید دیدار هیچ کس زد زیاد استاد یوگا میای نظر بدی یه چیزی خارجکی مینویسه که نمیشه نظر داد... پست میذاری پست قبلیت پاک میشه...از احمدی نژاد بد میگی اختاریه برات میاد ...بابا بگید چه ....بخوریم . دیگه به اینجام رسیده..نه اونجام نه یه خورده بالاتر آشخور چیه حسودیتون میشه میبینید یکی قلمش بهتر از شماست... در ضمن استاد جون باز گلی به جمال این مهدی که حد اقل بچه هارو آدم حساب میکنه هرچی داره رو میکنه. نه مثل تو که فقط کلاس میذاری از جناب هخامنشی هم بابت پست قبلی که پیرامون پست قبلترش بود تشکر میکنم ایشالا عروسیت با آفتوبه چایی بدم در به در آشخور بعد از این استاد یوگا این چند روز که همه از ازدواج می نویسند ... من چون در این زمینه هیچی حالیم نیست نظری نمی دم (اینو قبلا هم چند بار اعلام کردم ... اصلا ازم نخواین که چیزی بنویسم). حالا یه مطلب تکراری که از این حال و هوا بیرون بیاید... مطلع شدم که یه بنده خدایی توی هند ادعا کرده که استاد یوگاست... اصلا حرفش رو باور نکنید ... حتی توی آلمان هم خبر دارم که یکی دیگه همچین ادعایی داشته... یدفعه اغفالتون نکنن ... یکی دیگه هم هست که توی دانشگاه قم فیزیک می خونه ... اونم از این حرفا زیاد می زنه ... البته یک بار داشتم توی آینه نیگا می کردم که اون رو دیدم ... توی اینکار تبحر زیادی داره ... مواظب خودتون باشید. -----برای پیتر(بقیه نخونن): سلام پیتر ... یه مدت از این داستانا ننویس در غیر این صورت با اون بنده ی خدا می گیریم میزنیمت! استاد یوگا ممد گفت که من تا یه قدمی ازدواج هم رفتم...آره راست میگه اما به دلیل یه مسایلی که شاید بعدا گفتم و ممد میدونه.....خودم بهم زدم......اما الان همون چیزاست که تجربه شده منم واسه همین به ممد میگم....خیلی از دخترا ارزش عشق مارو ندارن....برعکس هم هست اما من دارم به عنوان یه پسر مینویسم و همونطور که گفتم وقتی یه روزی اون تیکه ی دوم آدم که با آدم دقیق جفت بشه پیداش شد ...تازه میرسیم اول راه...... حالا بگذریم..... تو ادامه ی مطلب یه عکسایی گذاشتم که اگه وقت کردید ببینید ....دیدنش خالی از لطف نیست.... بچه ها کلر خونمون خرابه و منم که..... اصلا نمیرم دنبال تعمیرش و دارم توی کوره ای در داخل خانه خودمون رو داریم مرتاض بار میاریم الان همجور داره شور و شور (نام آوا) عرق میریزه یکی بشم دستمال برسونه ما که از رفقا خیر ندیدیم علی یاسی برای اینکه عریضه خالی نباشه ( هیچ عریضه ای وجود نداره) یکی از داستان های خودم: دخترک داشت روی جدول کنار خیابان راه می رفت . هفت هشت ساله نشان می داد . زیر لب آوازی زمزمه می کرد . ناگهان ماشینی که ترمزش بردیده شده بود به طرف او آمد . به او خورد و دخترک چند متر به هوا پرتاب شد . با مغز ( کله ) به زمین خورد . ماشین به درختی خورد و منفجر شد . دخترک آهسته از جایش بلند شد و کرد و خاک را از لباسش پاک کرد . او دختر سوپرمن بود. هر کی تونست درون مایه ی این داستانو پیدا کنه بهش جایزه میدم. راستی هرکی تبلیغات چای ماندگار گیرش اومده اینوبخونه: استاد یوگا و سلام خدمت خوانندگان این وبلاگ خبر رسید که یکی از همکاران معاصر من در دوران خریت به دیدلر حق پیوست محمود درویش شاعر معاصر و یکی از ضربه زنندگان به پیکره اسراییل غاصب دیروز به سوی رهایی شتافت روحش شاد و یادش گرامی علی یاسی باب این مسخره بازی ها رو جمع کنید.عاشقی مال اون موقست که خونه...ماشین...حقوق کافی به راه باشه..... تازه بعدش میرسی به اول راه که پیدا کردن اون دختری که همه ی اون چیزایی که دوست داری رو داشته باشه... تازه بعدش تازه تو از اون خوشت اومده معلوم نیست اونم از تو خوشش بیاد یا نه....پس بعد از همه ی اینا به این نتیجه میرسیم که به قول یه نفر .....ولش کن تا ۲۶ ...۲۷ سالگی..... ممد جون تو هم ولش کن بینیم بابا حال نریم......فعلا فقط دانشگاه...کار....پول...ماشین ...خونه.... اینم برای تغییر ذاعقه.... غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار معشوقه روحشم از موضوع خبر نداره...از این حرفا نزنید برای عوض کردن جو موجود مطلب زیرو که کف رفتم داشته باشید
شاید این درسی از تاریخ باشد اما هنوز هیچ معلم تاریخی پیدا نشده که توضیح منطقی برایش پیدا کند. منبع : http://persian.3jokes.com/ ممد من الان دقیقا مثل آدم بلاتکلیفم از اون جا رونده از اینورم مونده دایی زد تو حالم بازم دورگردی رو شروع کردم خداحافظ تا فرداها علی یاسی یخده وقت خالی گیرم اومده .....بذار یه چیزایی بنویسم ۱- یازدهم شعبان ، روز تولد حضرت علی اکبر ، روز جوان و همچنین روز تولد خودم (قمری ) بر همه مخصوصا بقیه مبارک ۲- دستت درد نکنه استاد که یه تنه یه کلاسی ۳- من خودمو لوس نمی کنم و قهر هم نکردم ....هر وقت هم وقت خالی گیرم بیاد میام می نویسم ۴- من و عشق ...این حرفا چیه ... معشوقه داره می پره ۵- دیشب و امروز شاهین شهر بودیم ...دیشب نخوابیدم الانم خوابم میاد فجیع ...اگه غلط نوشتم به خاطر همینه ....غلطای ما را به درستی خودتون ببخشید ۶- خاتون خاله عزیز و در به در بزرگوار لطف کنن و به پر و پای من و معشوقه نپیچن و گرنه منم دست به کار می شما http://spidermard.wordpress.com/ بد نیست. استاد یوگا اینها که مدال نگرفتن ... پولشو می دادن به ما می رفتیم دانشگاه آزاد. حداقل من اگه می رفتم المپیک اگه اول نمی شدم مطمئنا دوم هم نمیشدم. خب شاید این جمعه بیایم شاید... استاد یوگا من یه مدتی کار دارم نمی تونم پست بذارم ...گاهی اوقات به این جا سر می زنم و نظر میدم اون یکی وبلاگمو می دم دست یکی از رفقا تا به روزش کنه ...منظورم وبلاگ جبران خلیل جبران و شل سیلور استاینه http://gibranstein.blogfa.com/ فعلا خداحافظ تا وقتی که کارم تموم بشه ....
اضافات:اگه من بفهمم آهنگ وبلاگو کی برداشته .... جناب علی یاسبلاغی عکسی که گذاشنته بودی لود نمی شد ...بگو چی بود دوباره بذارمش . نظرتون در باره آهنگ وبلاگ چیه ؟ ۱ ) چرت و پرته ....بردارش ۲ ) چرت و پرته ...برندارش ۳ ) قشنگه ولی بردارش ۴ ) قشنگه ...بذار باشه لطفا توی نظرات جواب بدید
پس ماند (که هیچ ربطی به قبلی نداره) پنج آدمخوار در یک شرکت کامپیوتری پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. از : http://fun.3jokes.com/2008/08/blog-post.html
مرد کوچک اندام فریاد زد:« روی سبزهها راه نرو!»
مرد تنومد در جواب گفت:« احمق نشو. سبزه چیزی احساس نمیکند.»
مرد کوچک اندام جواب داد:« باید مراقبش باشی. سبزه به ما زیبایی هدیه میکند اما شکننده است.»
مرد تنومند گفت:« به هر حال» و قدم زنان عبور کرد.
سالها بعد هر دو از این جهان رفتند.
سبزههای گورستان، بیهیچ تفاوتی، برگورهای هر دو روئیدند.
" استیو مک لئود "
جامانده : ایول در به در ...راه افتادی...پیتر یادش باشه برات کفش جقجقه ای بخره ![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ظاهرم چيزي نيست جز لباسي كه از نخهاي تساهل و نيكي با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهاي بي جاي تو و تو را از كوتاهي و غفلت من محافظت كند.
و اما آن ذات بزرگ و پنهان كه او را «من» مي خوانمش، راز ناشناخته ايست كه در اعماق درونم جاي دارد و كسي جز من آن را درك نتواند كرد و در آنجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمي خواهم تمام سخنان و كردارم را باور كني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواك انديشه هاي تو و كردارم نيز جز سايه هاي آرزوهاي تو!
دوست من! اگر بگويي باد به سوي مشرق مي ورزد، في الفور پاسخت مي دهم كه: آري! به سوي مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم گمان ببري افكار شناور من با امواج دريا نمي تواند همراه باد به وزش و پرواز درآيد در حالي كه بادها تار و پود فرسوده ي افكار قديمي ات را از هم گسيخت و آن را متلاشي كرد و ديگر نمي تواني افكار عميق مرا كه بر درياها درحال اهتزاز است، درك كني. من هم نمي خواهم تو آن را دريابي زيرا دوست دارم در دريا به تنهايي سَير كنم.
دوست من! چون خورشيد روز تو طلوع كند، تاريكي شب بر من فرا مي رسد. با اينحال از پشت حجابهاي تاريكم درباره ي پرتوهاي طلايي خورشيد سخن مي گويم چون در هنگام ظهر بر قله ي كوه ها و بر فراز تپه ها به رقص در مي آيد و در هنگام رقص از ظلمات و تاريكي دره ها و دشتها خبر مي دهد.
در اين باره با تو سخن خواهم گفت زيرا تو نمي تواني سرودهاي شبانه ام را بشنوي و بالهاي مرا در ميان ستارگان نمي بيني و چه خوب است كه تو آن را نمي شنوي و نمي بيني زيرا دوست دارم در تنهايي، شب زنده داري كنم.
دوست من! وقتي تو به آسمانت صعود مي كني، من به سوي دوزخ خود سرازير مي شوم و با اينكه رود صعب العبوري در ميان ما قرار مي گيرد اما يكديگر را صدا مي زنيم و ديگري را دوست خطاب مي كنيم.
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني زيرا شعله هايش ديدگانت را مي سوزاند و دود آن بيني تو را مي آزارد.
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني و بهتر است كه من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو مي گويي حقيقت و پاكدامني و زيبايي را سخت دوست مي داري و من به خاطر تو مي گويم:
شايسته است كه انسان چنين صفاتي را دوست بدارد در حالي كه در دل خود به تو مي خندم و خنده ي خود را كتمان مي كنم زيرا مي خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها مردي درخورِ ستايش، هوشيار و فرزانه هستي بلكه يك مرد كامل بشمار مي روي اما من ديوانه اي بيش نيستم كه از عالم عجيب و غريب تو دور هستم. من ديوانگي خود رااز تو مخفي مي كنم زيرا دوست دارم در عالم جنون نيز تنها باشم.
اي عاقل و اي هوشيار! تو دوست من نيستي. چگونه مي توانم تو را قانع كنم تا سخنم را درك كني؟
راه من راه تو نيست اما در كنار هم و با هم قدم مي زنيم! 



ادامه مطلب

آماردانان بریتانیا پس از تلاشهای بسیار نشان دادند که برای یک روستا از این کشور، 99 درصد افراد بیش از حد معمول انگشت دارند. آنها علت این موضوع را اینچنین بیان کردند که در این روستا 990 نفر با 10 انگشت و 10 نفر با 9 انگشت وجود دارندکه متوسط تعداد انگشتان این افراد 99/9 می باشد. بنابراین 990 نفر از این افراد که 10 انگشت دارند بیش از مقدار متوسط انگشت دارند.
اگر سر یک آماردان را در کوره و پاهایش را در یخ قرار دهید می گوید بطور متوسط حالم خوب است.
یه روز دوتا آماردان میرن فرودگاه تا به مسافرت برن. یکیشون به اون یکی میگه" از هر 10000 پرواز یکی سقوط می کنه". دومی که خیلی ترسو بوده، میگه "اگر شانس منه که حتماً این پرواز سقوط می کنه". اولی می گه "اگر خیلی می ترسی با پرواز بعدی میریم". در هر صورت این دو تصمیم می گیرن با پرواز بعدی برن! بعد از سوار شدن خلبان میگه " این هواچیما 4 موتوره است و پرواز ما 1 ساعت طول می کشه" . بعد از چند دقیقه خلبان میگه " متاسفانه یکی از موتورهای هواپیما رو از دست دادیم و پرواز ما 1 ساعت و 10 دقیقه طول می کشه". چند دقیقه بعد خلبان میگه "متاسفانه موتور دوم هواپیما رو از دست دادیم و پرواز ما 1 ساعت و 20 دقیقه طول می کشه". چند دقیقه بعد خلبان دوباره میگه " متاسفانه موتور سوم هواپیما رو هم از دست دادیم و پرواز ما 1 ساعت و 30 دقیقه طول می کشه". چند دقیقه بعد خلبان دوباره میگه "متاسفانه موتور چهارم هواپیما رو هم از دست دادیم". یکی از آماردانها سریع یک معادله رگرسیون در میاره و داد میزنه" پرواز ما 1 ساعت و 40 دقیقه طول می کشه!!!".
دانشمندان ثابت کردند که برگزاری جشن تولد آثار مثبتی در روحیه افراد دارد. اما آماردانان این عقیده را قبول ندارند، زیرا آنها با استفاده از تکنیکهای بسیار پیشرفته آماری نشان داده اند که افرادی که جشن تولد بیشتری گرفته اند پیرتر از افرادی هستند که جشن تولد کمتری گرفته اند.
یه روز 6 تا مهندس صنایع با 6 تا مهندس شیمی با قطار میرن مسافرت. توی راهروی قطار یکی از مهندسهای شیمی یکی از مهندسهای صنایع رو می بینه و میگه " ما بالاخره نفهمیدیم شما چیکاره هستید؟" . مهندس صنایع میگه "ما کارهای زیادی بلدیم. ما یک قانون به اسم بهینه سازی داریم که میگه از حداقل منابع باید بیشترین استفاده را نمود. مثلاً ما الان 6 تایی با یک بلیط وارد شدیم" . مهندس شیمی میگه "چه جوری؟" . مهندس صنایع میگه "هنگامی که مسئول قطار اومد 6 تایی رفتیم تو دستشویی و وقتی در زد، یه بلیط از زیر در دستشویی دادیم". موقع برگشت از سفر مهندس شیمی به مهندس صنایع میگه "آقا این مهندسی صنایع خیلی آسونه. این دفعه ما هم یک بلیط دادیم". مهندس صنایع میگه" ما یک قانون دیگه به اسم بهبود مستمر هم داریم. ما این دفعه اصلاً بلیط ندادیم". مهندس شیمی میگه "چه جوری؟" مهندس صنایع میگه "می دونی اون موقع که 6 تایی رفته بودین توی دستشویی و بلیط رو از زیر در دادین، کی در دستشویی رو زده بود!!!!؟".......
![]()
--- --- ---- ---
کرده بود، اعلام کرد که به یابنده کیف پول 100 دلار جایزه خواهد داد.
شخصی از انتهای سالن فریاد زد: من 150 دلار می دهم!
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت . گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي نشست ، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي پرداخت .
اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم ، لاغرترين دانش آموز كلاس بود . اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمريناتش ادامه دهد ، ولي به او مي گفت كه اگر دوست ندارد ، مجبور نيست اين كار را انجام دهد .
اما پسر كه عاشق فوتبال بود ، تصميم داشت آن را ادامه بدهد . او در تمام تمرينها ، حداكثر تلاشش را مي كرد ، به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شركت كند . در مدت جهار سال دبيرستان ، او در تمام تمرينها شركت مي كرد ، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند . پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و او را تشويق مي كرد .
پس از ورود به دانشگاه ، پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه بدهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد ، زيرا او هميشه با نمام وجود در تمرينها شركت مي كرد و علاوه بر آن ، به ساير بازيكن ها هم روحيه مي داد .
اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شركت كرد ، اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد .
در يكي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال ، زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي رفت ، مربي با يك تلگرام نزديك او آمد .
پسر جوان تلگرام را خواند و سكوت كرد . او در حالي كه سعي مي كرد آرام باشد ، زير لب گفت : (پدرم امروز صبح فوت كرده است . اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم ؟ )
مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت : ( پسرم ! اين هفته را استراحت كن . حتي لازم نيست براي آخرين بازي در روز شنبه هم بيايي .)
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي وارد رخت كن شد و وسايلش را كناري گذاشت . مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان ، حيرت زده شدند . پسر جوان به مربي گفت : ( لطفاً به من اجازه دهيد من امروز بازي كنم . فقط همين يك روز .)
مربي وانمود كرد حرفهاي او را نشنيده است . امكان نداشت او بگذارد ضعيفترين بازيكن تيمش در مهمترين مسابقه بازي كند .
اما پسر جوان ، شديداً اصرار مي كرد . مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت : ( باشد مي تواني بازي كني .)
مربي و بازيكنان و تماشاچيان ، نمي توانستند آنچه را كه مي ديدند ، باور كنند .
اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود ، تمام حركاتش را به جا و مناسب بود . تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد . او مي دويد ، پاس مي داد و به خوبي دفاع مي كرد. در دقايق پاياني بازي ، او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد ...
بازيكنان او را روي دستانشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند . آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند ، مربي ديد كه پسر جوان ، تنها در گوشه اي نشسته است .
مربي گفت : ( پسرم ! من نمي توانم باور كنم . تو فوق العاده بودي . بگو ببينم چطور توانستي به اين خوبي بازي كني؟ )
پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود ، پاسخ داد : ( مي دانيد كه پدرم فوت كرده است . آيا مي دانستيد او نابينا بود؟ )
سپس لبخند كمرنگي بر لبانش نشست و گفت : ( پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت مي كرد . اما امروز اولين روزي بود كه او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان دهم كه مي توانم بازي كنم .) 
![]()
![]()
![]()
![]()
مرگ امپراطور دریا رو به شما وبلاگ نویسان و همه ی طرفداران عدالت تسلیت می گویم .
برای او علو درجات و برای خانواده اش صبر جمیل آرزو دارم
![]()

ادامه مطلب


درسی از تاریخ
بین زندگی و مرگ دو رئیس جمهور اسبق آمریکا، یعنی "آبرهام لینکلن" و "جان اف کندی" شباهت هایی وجود دارد که بسیار بسیار عجیب است. البته شاید معنا و مفهومی نداشته باشد ولی ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده. شنیدن این وجه تشابهات خالی از لطف نیست:
1. آبرهام لینکلن، در سال 1846 به کنگره امریکا راه یافت و جان اف کندی صدسال بعد یعنی در 1946 !
2. لینکلن، در سال 1860 رئیس جمهور امریکا شد و کندی صد سال بعد یعنی در 1960 !
3. هردو رئیس جمهور بر حقوق مدنی تاکید داشتند!
4. هردو رئیس جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند !
5. هردو رئیس جمهور در یک روز جمعه و به ضرب گلوله به سرشان کشته شدند !
6. منشی لینکلن، "کندی" نام داشت و منشی کندی، "لینکلن" !
7. هردو رئیس جمهور به دست فردی از جنوب آمریکا کشته شدند !
8. هردو رئیس جمهور جانشینی بنام "جانسون" داشتند، "اندرو جانسون" که جانشین لینکلن شد در 1808 به دنیا آمده بود و "لیندون جانسون" که برجای کندی تکیه زد در صد سال بعد یعنی 1908 !
9. قاتل لینکلن، "جان ویلکس بوث" و متولد 1839 بود در حالیکه قاتل کندی، "لی هاروی اسوالد" متولد صدسال بعد بود یعنی 1939 !
10.هردو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هر اسم از 15 حرف تشکیل شده بود !
11.لینکلن در تئاتری بنام "فورد" به قتل رسید و کندی در اتوموبیلی بنام "لینکلن" که توسط کارخانه فورد ساخته شده بود !
12.لینکلن در یک تئاتر کشته شد وقاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد، کندی از انباری هدف گلوله قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد !
13."بوث" و "اسوالد" هردو قبل از محاکمه کشته شدند !
14."لینکلن"، یک هفته پیش از مرگش در شهر "مونرو" در "ایالت مریلند" بسر میبرد و "کندی"، اوقات خود را با هنرپیشه ای بنام "مارلین مونرو" می گذراند !!
حال، چه توجیهی بر این حوادث کاملاٌ اتفاقی دارید؟؟؟!
واقعاٌ عجیب نیست!!؟ 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



مرد رهگذری از انجا رد میشد
بچه را برداشت و به کناری گذاشت
و سبد را برداشت و رفت..!
دو سه روز ADSL نبود و ما بیشتر...
رحیمی رفت کوروش رفت ما بیشتر...
این همه شعر بی قافیه ساختند...
وزن هم نداشت و شعر ما بیشتر...
اگر معنی اش فهمیدید به ما هم بگید...
شما در کف آن ماندید و ما بیشتر...
تابستان رفت زمستان رفت بهار نیز...
فرعون رفت بوش رفت ما بیشتر...
هر کلاسی رفت اینجا باقی بماند ...
هر چی شما کم آوردید ما بیشتر!
یه شعر کمیاب سرودم ... ان شاالله بعدا تایپ می کنم.
استاد یوگا
خيار و هلو و سيب جلوي شماست. بين اين 3 ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟ (تمرکز کنيد و جواب را در ذهن خود نگه داريد. حال ويژگيهاي شخصيّت خود را مطابق جوابتان در بايين صفحه بيابيد.) . . .
جواب: اگر هلو را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که هلو دوست دارد! اگر سيب را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که سيب دوست دارد! اگر خيار را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که خيار دوست دارد
استاد یوگا

![]()
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!

| Design By : Night Skin |


