تبليغاتX
~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~


~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~





















خوب مث اینکه صاحابای این خراب شده برگشتن

پس من مرخص می شم ... با اجازه

محمد رحیمی

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

...............شيطان
......................هاي
...........................سرما
................................داخل
................................گوني
.....................هايشان
...................را
...............پر
....ميكنند
...................از
....................برف
...........................هاي
....................................هيماليا

                                                                                               مهدي كريمي ثابت


                                                                                                                  


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

انتهای کوچه بن بست نشسته ام روی جدول جلوی خانه قبلی حامد اینها. پیاده بلند شده بودم بروم دم در خانه شان، ولی بین راه رفتم توی فکر و راه را اشتباه آمدم. خسته ام و ساعت یک ونیم ظهر است و لذت بخش است توی این موقع سال بنشینی زیر آفتاب و خودت را مورد تفکر قرار بدهی (فکر کنی)... باد می آید تا ته کوچه و یک دور می زند و می رود پی کارش، ولی انگار فراموش می کند همراهانش، این آشغال ها را با خودش ببرد.

صدای خش خش یکی از این پوست پفک ها اعصابم را به هم می ریزد و فکرم را مخدوش می کند. نگاهم را از زمین می کَنم و به طرف صدا می برم و قصه شروع می شود.

باد که می آید دور بزند و برود، این آشغالهای وا مانده را آزار می دهد. بعضی هاشان را می برد و می چسباند به در و دیوار، بعضی هاشان را بلند میکند و امید وارشان می کند که می بردشان، ولی دوباره قالشان می گذارد، با بعضی ها هم مثل همین پوست پفک، دست به یقه می شود.

هر بار که باد می خواهد برگردد و شرش را کم کند، این پوست پفک قصه ما جلودارش می شود و راه را می بندد جلویش، ولی باد پرتش می کند. بعضی وقتها بیشتر دوام می آورد و چند ثانیه ای جلوی باد ایستادگی می کند و تنش به زمین ساییده می شود ولی باز هم شکست می خورد، اما نمی خواهد کم بیاورد و مثل بقیه آشغالها، کف کوچه بن بست یا روی نرده پنجره ها یا دیوار های زبر آجری، بشود مأوایش تا سوفورها بیایند و ببرند و بسوزانندش. می خواهد بجنگد. می داند که باید بر موج عظیم باد غالب آید و رامش کند تا باد او را ببرد به هرجا که خود پوست پفک می خواهد.

باز باد دیگری می آید و می رود و پوست پفک را آش و لاش با قی می گذارد و می رود. چندین و چند بار تلاش کردن جواب نمی دهد تا اینکه دیدم دیگر پوست پفک کاری نمی کند. فکر کردم مأیوس شده، چون چند بار باد آمد و رفت ولی قهرمان ما جلودارش نشد. ولی اشتباه می کردم. باد دیگری که از قبلی ها انگار بزرگتر بود وارد کوچه شد. پوست پفک هم خودش را چسباند به یکی از «دورباش»های باد و خودش را کشاند تا جلوی پای من و گیر کرد به یک ریگ که کف کوچه خوابیده بود. باد آمد که پرتش کند ولی نتوانست. قهرمان ما محکم ریگ کف کوچه را چسبیده بود. باد که دید دارد کم می آورد رفت توی پوست پفک تا پرش کند و از جا بکندش. اینجا من متوجه نقشه پوست پفک شده بودم. می خواست خودش را پر کند از باد و با باد درونش پرواز کند و برود. وقتی کاملا پر شد دستش را از ریگ رها کرد و از زمین کنده شد و رفت توی آسمان و چند چرخ دور خودش زد و آمد و چسبید به نرده در خانه حامد اینها. ..نتوانست باد درونش را کنترل کند. شکست خورد. دیگر نای هیچ کاری را نداشت. نمی خواست بجنگد دیگر. کم آورده بود. ولی این بار این باد بود که ول کن نبود. چند بار که آمد و رفت، قهرمان ما را از دست گیره در کند و انداخت کف کوچه. من را بگویی، سخت منتظر بودم که کاری بکند، ولی انگار نه انگار. من هم نا امید شدم و بلند شدم که بروم پی کارم که دیدم جنبید. دوباره نشستم. این بار با بادهایی که می آمدند و می رفتند گلاویز نمی شد. فقط کمی خودش را به آنها می چسباند تا دوباره به همان ریگ کف کوچه برسد. رفت تا رسید و دستش را به ریگ کف کوچه بند کرد.

باد دیگری وارد کوچه شد....«دورباش»ها نتوانستند پوست پفک را دور کنند تا خود باد رسید....دستش را محکم به ریگ گرفته بود..باد دوباره رفت توی پوست پفک....پوست پفک تا پر شد، ریگ را رها کرد و از زمین کنده شد و به آسمان رفت....همین طور آن بالا دور خودش چرخ می زد. من هم عین دیوانه ها نشسته بودم و نگاهش می کردم تا اینکه باد دیگری آمد و همین که کوچه را دور زد و خواست برود، پوست پفک آمد پایین و نشست رویش و رفت....رفت.....رفت تا از کوچه خارج شد.

نتیجه اخلاقی: ...چی توز طعم خوش لظه ها

بابا لنگ دراز

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام بروبچ

از شاهكارم دچار ابراز احساسات شديد؟ من هم شدم!

الان دارم با دست راست تايپ مي كنم و با دست چپ كتاب مكانيك تحليلي دستم گرفتم ...

يه خورده سر كارتون بزارم ...

1- اون چيه كه موزه؟

استاد يوگا

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

با سلام خدمت بیندندگان و نشنوندگان عزیز این خراب شده.

با عرض تبریک به مناسبت ایام از قربان تا غدیر اعلام میدارم که بابا لنگ دراز به این مکان رجعت فرموده و این کلاس را مستفیض فرمودند(اگه درست نوشته باشم.)

منتظر انفجار بزرگی باشید.

بابا لنگ دراز

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

اومدم یه چی بنویسم که از سوت و کوری در بیارم اینجا رو ، اما هر چقد با ذهنم سر و کله زدم هیچی ازش بیرون نتراوید! (طبق معمول این چند روزه : چی گفتم!)

بعد از کلی جدل و جنگ فقط تونستم به جمله ی زیر برسم !

عیداتون پساپس و پیشاپیش مبارک !

 کلا ذهن من به درد لای جرز می خوره !


یه مدته از ساناز تی تی خبری نیست .... کسی ازش خبری نداره؟!؟! یه تبریک به من بدهکاره ها . چار روز پیش باید روز دانشجو رو تبریک می گفت به بروبچه ها !

محمد رحیمی

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

تولد : ۱۷ آذر ۱۳۶۷

وفات: -- -- ۱۴۶۷<

......

......

..............

.............

                                                                                مهدی کریمی ثابت

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

روز دانشجو مبارک!

استاد یوگا(به ما نیومده از این کلاها رو سرمون بزاریم )

شاهکاری از استاد یوگا در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می افزود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

فریدون مشیری

 
  

نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

بار امانت

آن صداها به کجا رفت
 صداهای بلند
 گریه ها ، قهقه ها
 آن امانت ها را
آسمان ایا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت
آسمان بار امانت نتوانست کشید
 نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
 به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان ایا
 این امانت ها را
 باز پس خواهد داد ؟

دکتر شفیعی کدکنی

  

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط مدیر !| |


در اين ثانيه ها يك نفر شديدا به دعا احتياج دارد...

مهدي كريمي ثابت

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

الان چشمام مثل وزغ (نوعی قورباغه شاید هم غورباقه شاید هم قورباقه شاید هم ...) حتی ممکنه وزق ( نوعی قورباغه شاید هم ...) شده ...

یک امتحان دادم در حد تیم ملی...

۲ شب نخوابیدم.

استاد یوگا

نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام ... سلام
بسي باعث افتخارست اگر به وبلاگ تازه تاسيس اين حقير قدم رنجه فرماييد :

http://buyeporteghal.blogspot.com

                                                                                مهدي كريمي ثابت
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

می دونم ... می دونم ... کافیه ... ابراز احساسات نکنید ... شرمنده ام نکنید ... از این حرف ها نزنید ... خوب چی کار کنم بزنید ... فقط فحش ندید ... می دونم حتی این فحش ها هم از روی علاقه است ... فحش بدید ... این هیجان باید یه جوری خالی بشه ... من انرژی نهفته در شما جوانان را احساس می کنم ... آقا اون تخم مرغ چیه تو دستتون؟ بله می دونم گرونی و تورم  ... خانوم اون لنگه کفش رو تازه خریدید ؟ فکر کنم چینی باشه ... شپلق!

نمی دونم مدتیه که دل و دماغ نوشتن رو نداشتم ... دل رو که خدا به همه داده  ... دماغی هم که الحمد لله به عظمت و شکوه کوه دماوند  دارم ... اما این دو تا با هم جور نمیشه ... شاید هم این تنبلی لعنتی نمی ذاره ... شاید هم می ذاره و من فقط نمی نویسم .

((هر چی قسمت بود همونه ...)) این یک عبارت بدیهی است !

امروز سر کلاس ریاضی و فیزیک فهمیدم که علوم انسانی ها چه آدم های خوشبختی اند !

استاد یوگا

 

 

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی


خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی


برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه !
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی


تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه ! غروب شد نیامدی


نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط مدیر !| |


Design By : Night Skin