تبليغاتX
~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~


~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~





















سلام

به یه بنده خدایی گفتن : اینجا چی کار می کنی؟

جواب داد : کجا چی کار کنم؟

به همه تبریک می گم .

نمره ی ریاضی فیزیکم اومد . -۸.۷۵-

حق دارم ... نه جزوه داشتم . نه سر کلاس می رفتم . نه استاد می دانست که اینجا دانشگاه قم است . نه و نه ...

باز هم تبریک می گم .

کش را هر چقدر که بکشی ... کش میاد ... حتی در حد تیم ملی!

صد سال به این سال ها ...

یک جعل تاریخی :

  وقتی که سعدی داشت می مرد حافظ یه نامه بهش نوشت که توش نوشته بود :

 سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز! ...

 

استاد یوگا

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

یه داستان به من ایمیل شده. راست و دروغش رو منم نمی دونم .

استاد یوگا

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي
 
داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند...

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:«عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! .. . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله...
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! .. . . بله.
……………

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط مدیر !| |



               تقديم به تمامي انسان هاي غزه


                                      ((این بار درد از غزه آغاز میشود
                                     باز عقده های تلخ دلم باز میشود
                                       اینجا زلال کودکانه شکست چون
                                     با تیر و بمب خوشه ای ناز میشود))

--------------------------------------------------------
((کودکم در غزه دارد می دهد جان
 ای فغان از دسته دنیای بدینسان ))
 
-------------------------------------------------------

هر شعری شاعری داره! شاعر این شعر هم  صرف نظر از ذوق وسلیقه دوستانی که  مشارکت کردن،قلب بچه هاییه که به یاد کودکان بیگناه غزه میتپه.

قدری خموش تر،
به صدا گوش کن...
انگار آدم است
در موج خنده ابلیس
باردگر به دخمه تاریک رنج ها تبعید میشود....
انگار ادم است
افتاده است به خاک خاکستری خموش
خاکی که زمین مقدس من است ...
هر صبح و شام
قبله گاه تطهیر گلواژه های من
من درد می کشم
من در سیاهی تاریک دخمه ها
با یاد سرخی شرمگون گونه ام درد میکشم
دستان من تهی است

قدری خموش تر،
به صدا گوش کن...
اینجا الهه ی خوشبختی
در حجم مرثیه ها دفن میشود...
وقتی که چشمهای پر از نورت
دنبال بادبادک رقصانی از جنس آرزو
در آسمان آبی یکدست
مثل پرنده ها
از گوشه ای به گوشه ی دیگر
شاداب وبا نشاط
پرواز میکند.

ناگاه گم میشود تمام امیدت
در سیل آتش وخاکستر
 میان یورش بمب افکن ها

قدری خموش تر؛
هرم صدای توست
کآتش زده دلهای خسته را
سوز نگاه توست
کز یاد برده آسودگی چشمان خفته را
درمان نمی شود
سوز نگاه تو؟
درمان نمی شود
این درد مشترک؟
به صدا گوش کن
این یک ترانه نیست...
حسرت تاریخ ست
غزه هم وزن ضجه است،
آهنگ سوزناکی
که در سوگ چشم هایی تا به ابد باز
خفته است....

گوش کن
گویا صدای رهگذری
از دخمه سیاه تاریخ
می آیدت به گوش
بسپار گوش خود به دیوارهای آهنین
تا بشنوی  طنین غریو آزاده مرد را
عریان تر از قطعنامه ای زبون
می گویدت تو را
آزاد زیستم
تا راز آن سران سر سپرده عرب 
آنانکه صبح وشام
تورا در پای خدایان شومشان
گوساله هایی از جنس خون واشک
سر میبرند.
فاش گویمت...

رازی مخوفتر از تیرهای داغشان
رازی بر آمده از آن شکمهای چاقشان
رازی مهر شده بر قلب تیره شان
آری:
حرام زاده ها که جمع می شوند
کتمان نمی شود حرامی وجودشان

 دستان من تهی ست
مانند قاب خالی چشم های تو
مانند دستهای پر از خون مادرت
در جستجوی پاره پاره های تنت
شاید زخمهای تازه ی تنش
می گیرد این بهانه ی آخرش
فاش گویمت
راز غریب دستان خالی تو را
شعرهای تو روزی شعار میشوند
و فضا آکنده از شعور می شود
شاید زمین سرخ شود از خون پا ک من
اما شعور تو
اما شعور من
تنها راز ماندن است
تنها مطاع گران دستان خالیت
تنها مطاع گران اینگونه رفتنم

دستان من تهی ست
اما گره نمی شود به دامان یأس تو
با من بیا تا لحظه ی سرودن دعا
با من بیا... بیا تا خود خدا
آن جا که وعده ی ظفر به حقیقت رسیده است
آن جا که زمین خدا و آن چه هست
ارث حقیقی مردمان اوست
ما وارثان زمین و زمانه ایم ...
خون خدا که هدر نمی رود!...

......................................................................

ولی باید از مهدی به خاطر طرحش وسرکار خانوم سبو وراضیه جان به خاطر قبول زحمت ویرایشش تشکر ویژه بکنیم.کار جالبی بود .به من که چسبید .شما رو نمیدونم.ازحد انتظار خود من که خیلی بالاتر بود.

چن تا از ابیات رو هم به دلیل اینکه با کل شعر نمیخوند به صورت جداگانه استفاده کردیم.

از محمد امین چیتگران هم به خاطر قطعه فوق العاده ش ممنونم.واین که اجازه داد اینجا ازش استفاده کنیم.

به یاد کودکان غزه که از ساعت پنج صبح کشته شدنشان شروع شد:

بغض باران ترکید ناگهان ساعت پنج

عشق را لمس نمود بی گمان ساعت پنج

خیس باران شده بود خاک از گریه ی ابر

بر زمین از تو نوشت آسمان ساعت پنج

ساعتم پنج که شد به ماه نزدیک شدم

محو در عشق شدم قدم زنان ساعت پنج

خواستم مزه کنم به لب فقط نام تو را

خشک شد بر لب من که واژگان ! ساعت پنج

پرسه زد عقربه تا حواس پرتم و تو را

برد تا ساعت شش چه بی نشان ! ساعت پنج

..........................................................

باز هم از صبر و توجه همگی ممنونم.



تهيه كنندگان شعر : خاتون خاله ، راضيه ، ياسمين ، سبو ، عطیه ،محمد امين چيتگران و مهدی کریمی ثابت ...

                            

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

ریچارد فاینمن یکی از برندگان نوبل بود حدود سال ۱۹۶۰ که الان مرده ... آدم باحالی بود .

در ادامه ی مطلب سخنرانی اش هنگام گرفتن جایزه ی نوبل آورده ام .

بخونید قشنگه

 

استاد یوگا


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

یک داستان از ادیسون تو ادامه ی مطلب... راست و دروغش هم خدا عالمه .

استاد یوگا

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

وارد شد و کمربندش رو باز کرد و بعد از اون زیپش رو ...و نشست.....شروع کرد به زور زدن. تمام زوری رو که داشت به کار برد ولی خبری از چیزی نبود...نگاه به سنگ موال کرد و هیچی ندید. دوباره زور زد...دستش رو به زانوهاش فشار میداد و زور میزد. ولی بازم خبری نبود..دستش رو به موهاش گرفت و چنان زور زد که مشتش پر از موهای کنده شده شد. ولی بازم خبری نبود. دیگه مایوس شده بود و داشت شیر رو باز میکرد که طهارت کنه که یه دفه چشمش به نوشته روی در موال عمومی افتاد ..امیدی تازه تمام وجودش رو گرفت و دوباره با نهایت وجود زور زد وو..«تالاپ» یه چیز افتاد کف سنگ توالت..چشماش باز شده بود...خوشحال به نوشته امید بخش روی در نگاه کرد و با خودش گفت« آره همینه...«زور بزن».» و بلند شد و شلوارش رو بالا کشید و رفت.

نتیجه اخلاقی: همیشه امیدی هست.

نتیجه غیر اخلاقی: زور بزن.

پی نوشت: ببخشید اگه این مطلب یه کمی بو میداد.

بابا لنگ دراز

نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

این اخوی ما دوباره شروع کرده به چیز نویسی ... من که حال کردم!

http://1divaneh.wordpress.com/ بازگشت بتمن!(یک بتمن دیوانه!)

استاد یوگا

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

امروز بعد از ظهر که به خونه رسیدم پدرم گفت : چه طور بود؟

گفتم : ام... خوب ... ( سه نقطه هم داشت )(امتحانی که از روی سه تا کتاب ( بدون اغراق) خوانده بشه همینه دیگه ( جزوه نداشت)...)

پرسید : چی داشتین؟

گفتم : فیزیک جدید .

برادرم گفت : فیزیک جدید ... فیزیک قدیم ... فیزیک و زندگی ... فیزیک و آشپزی ... همه اش ...

(اگه بدونین استاد مجبوره چه خرافاتی رو بخونه دیگه باهاش نمیگشتین )

 

=================================

اگه بگید استاد باز هم خرخونی کرد ... خرخون ندیدین.

=================================

استاد یوگا

 

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

 

نام این پادشاه در پارسی باستان کورو یا کوروش،به بابلی کورش، در تورات کوروش ، در قران ذوالقرنین، یونانی کورس و به رومی سیروس امده است.کوروش از شخصیت های بزرگ تاریخی به شمار می اید.

این پادشاه نخست شاه ولایت کوچکی بود و در اثر اراده و همت به پادشاهی کشور عظیمی که از شمال به کوههای قفقاز و دریای خزر وسیهون، در مغرب به هلس پونت(داردانل) و بحرالجزایر و از جنوب به عربستان  و دریای عمان وخلیج فارس واز مشرق به رود سند میرسید نائل امد.چنین شاهنشاهی عظیمی تا ان زمان در جهان دیده نشده بود .وی با قدرت و شوکتی که بدست اورد بر خلاف پادشاهان  کشور های پیش از خود چون اسور-بابل درباره مظلومین بسیار رئوف و مهربان بود، تعصب مذهبی نداشت و همه مذاهب در پیش وی محترم بود ودارای ارزش.

کنت گوبینو،مورخ و سیاست مدار قرن 19درباره کوروش  می نویسد"او هیچ گاه نظیر خود در این جهان نداشته او یک مسیح و رهاننده بود و کسی که درباره اش تقدیر مقدر داشته است که باید برتر از دیگران باشد"

بالاخره بزرگترین خدمتی که به ملت ما کرد این است بنیاد شاهنشاهی ایران بزرگ بدست او گزارده شد اگر ما او را پدر و بنیان گذار تمدن  و ملیت ایران بخوانیم را اغراق را نپیموده ایم

متن کامل در ادامه مطلب             class21.blogfa.com 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

پدر...پسر را که تازه با دوستش خداحافظی کرده بوده بود و دیر وقت وارد خانه شده بود را نشانده بود جلوی خودش تا نصیحتی درباره رفاقت بهش بکند.

پسر..با خودش خیال می کرد که الان بابا چه می خواهد بگوید....حتما می خواست بگوید:« پسرم...رفاقت یعنی صداقت و مرام و معرفت...آدم اگه جونشم واسه رفیقش بده بازم کمه....رفیق باید همه چیز رفیقش باشه..» و از این جور حرف ها..

پدر شروع کرد:« ببین پسرم...من چهار تا پیرن بیشتر از تو پاره کردم ... می دونم زمونه چه زمونه ایه ... به خاطر همینم می خوام بهت بگم همه چیزتو برای رفاقت نذاری...نمی گم رفیق برای خودت نداشته باشی ها...نه! ..می خوام بگم اگه تونستی از رفاقت رفیقات استفاده کن...ولی بهشون تکیه نکن چون آدما زمین نمی خورند مگر از طرفی که بهش تکیه دادند.»

نتیجه اخلاقی: چرا زمونه اینطوریه؟

پی نوشت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد       حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفتگو آیین درویشی نبود      ور نه با هم ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت       ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

پی نوشت: یه دفه...الکی...به قول حسن

بابا لنگ دراز

 

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

یک خورده فیزیک به خوردتون  بدم .

توی ادامه ی مطلب یک عکس از ویکی مپیا هست . لینکش هم هست .

استاد یوگا


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

کربلا معشوق سازی می کند / عشق با او عشق بازی می کند
گرچه مدفون است آنجا شاه عشق/ کربلا را گو تولد گاه عشق

سلام
محرم امسال یه بوی دیگه می ده
امروز عاشوراست کربلا فسلطین اشغالی و غزه میدان نبرد است دشمن صهیونیستی همان یزید زمانه است و کوفیان همان کشورهای عربی اند . الا لعنۀ الله علی القوم الظالمین.

مهدی جان ازم دلخور نباش، یوقت فکر نکنی به یادت نیستم . انشالله اگه زنده بودم بعد ایام محرم یه شیرینی مشتی به همه می دم.
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام

همین الان متاسفانه باخبر شدیم(با چشای خودمون دیدیم) که هموسو رو کشتن...تسلیت می گم...صد سال سیاه به این سالا ...حیف شد ... منو یاد جوونیام می انداخت ...

ترمیناتور هم شروع کرد ... فقط مواظب باشید ... ترمیناتور آدم آهنیه ... باهاش شوخی نکنید یکدفعه سیم هاش اتصالی می کنه ... اون وقت حتی استاد هم جلودارش ... هست!

از من به شما که درس نمی خونید نصیحت ... کار خوبی می کنید ... ما اینهمه خوندیم خبری نبود .

خب از هر چه بگذریم سخن شر و ور خوش تر است !

استاد یوگا

پی نوشت -----

زد زیاد!

نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام خدمت برو بچ گل ما که از امروز که نه از فردا تعطیل شدیم و از فرداش بایید تو این خراب شده که نه توی اسن شهر باید خر بزنیم باورتون نمیشه از کل درسا هیچی نخوندم اگه اشتباه نکنم من آبرو بردم از بچه های قمی چون با 40 درصد زبان توی امتحان میان ترم شدم 9 از 20 واقعا شرم آوره حالا از اینا که بگذریم بگید ببینم شما چه خبرا دارید انجا که صبح ساعت 10 مغازه ها باز و ساعت 12 می بندند و بعد از ظهر ساعت 18 باز و ساعت 20 میبنده نه جایی برا گردش داره نه ... این از شهرمون حالا از خوابگاه بگم فردا به مدت 12 روز در این شهر با این توصیفات باید تنها بمونم بعدش هم امتحانها حالا از امتحانا بگم فیزیک قرار ناخودآگه دهانمان را مسواک بزند شیمی که خودتون می دونید خود آگاه(چی بگم دیروز که باهاش حرف میزدم بهم گفت من سوال طرح می کنم که شما هارو بندازم ) ریاضی هم که تهدید کرده تفسیر و زبان هم که هیچ .

این از کل کارها و بلاهایی که قرار سرمون بیاد

تا بعد که کی گیرم بیاد خدا حافظ بچه ای گل

علی یاسی


نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام دوستان لطف کنید اسم مستعار خودتون را برام بنویسید مثلا اقای بیاگوی معروف است به استاد یوگا در هر صورت خوشحال میشم .

ترمیناتور

نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

کاش مهدی به جهان چهره هویدا می کرد .

گره از مشکل پیچیده ی ما وا می کرد.

کاش می امد و با قطع ید جبارین قبر مخفی شده ی

فا طمه پیدا می کرد .

(سلام دوستان یادم رفته بود تو مطلب قبلی اسم خودم رو بنویسم از آقای رحیمی هم متشکرم)

ترمیناتور


 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

تو به من خندیدی

 و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

 سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

 غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 و تو رفتی و هنوز

 سالهاست که در گوش من آرام

 آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

 غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

 سیب نداشت

( سلام امیدوارم حال تمامی دوستان عزیز خوب باشه و از نثر ادبی بالا لذت برده باشید .ویک بتریک مخصوص خدمت آقای بهروزیان چون شنیدم به تازگی قاطیه مرغا شده خدا بهش رحم کنه.)                                                                                                                              


پی نوشت :از طرف محمد رحیمی  به جای ؟؟؟؟؟    

نویسنده پست نمی دونم کیه ولی شاعر شعر  حمید مصدقه

یه مقدار تو پست دست کاری کردم .... ان شا الله که نویسنده پست ببخشند منو

منم به بهروزیان تبریک می گم ولی هنوز نمی دونم قضیه از چه قراره ! 

   

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

مطالب زیر هر چند بد بینانه نوشته شده است ، با این حال خوش بینانه ترین نگاه به آینده ی شعر فارسیست ...

                                                               ***

از زمانى كه «نيما» به تجربه هاى «متفاوت»اش - بعد از سرايش «افسانه» - دست زد تا اكنون، شعر ايران، كمابيش دچار بحران «هويت» بوده است. اكثر ما، در مرز اين دانش كه «فاصله يك اثر نوآورانه با اثرى ناموفق و حاصل كژروى چيست » يا «فاصله يك شعر متعادل و تكامل يافته با يك اثر «پس روانه» و كسل كننده چيست » متوقف مانده ايم و هر چه از دوران نيما به اين سو نزديك تر مى شويم، تردد آرا به تزاحم آرا بدل مى شود و گاه اين مرز چندان مخدوش مى شود كه راديكال هاى دهه هاى گذشته از سوى راديكال هاى دهه يا دهه هاى اخير به «پس روى» متهم مى شوند.

                                                                                                        مهدی کریمی ثابت


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

تا که پرسیدم زمنطق، عشق چیست؟ در جوابم این چنین گفت وگریست،  لیلی ومجنون فقط یک قصه است، عشق تنها کاره عباس علی ست ۰   فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان  امام حسین(ع)  ویاران با وفایش راتسلیت  عرض می نمایم۰ (عشقی)

نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

ما جرا از خیلی قبلتر ها شروع شد زمانی مه دو تا از دخترها وقتی استاد درمورد جیوه و ضررهاش صحبت میکرد جمله ای رو روی ورقه نوشته بودند که مضمونش این بود که این استاد به شوهرش که با هم تو شیراز دکتری گرفتن یکی تجزیه و دیگری معدنی در معرض جیوه قرار گرفتن و قاطی کردن ... حالا بماند که استاد دهانشان را مسواک زد ولی اتفاق دوم به ضرر کل کلاس و البته گریه استاد تمام شد.

شرح ماجرا:

استاد فصل گازها رو درس می داد


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام به تمامی دوستان بسکتبال

ترمیناتور

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام فرزندان ایران زمین چطوره حال شما؟ از بابا ایران چه خبر ...راستی ایران پدر ماست یا مادر ما ؟ به بابا یا مامان سلام برسانید ...

در حال اندیشیدن بودم به لغت نا مانوس و نا مبارک استاد یوگا که خاطر هر خواننده را مشوش و پریشان می سازد . حال آن که شخص مورد نظر چند ماهی است به تن پروری و تن آسایی مشغول است و فقط خورده و خوابیده و فیزیک خوانده . آن وقت به خودش استاد هم می گوید . حال از شما یک تقاضا دارد ... وقتی پریشان گفت او را نزنید ... البته اگر توانستید بزنید.

راستی بهروز عزیزم  .... بهروزتان مبارک! ... دانشگاه گیرت می یارم برام رانی بخری. ما که با هم اصلا از این حرفا نداریم ... خوب دلستر چطوره؟

استاد یوگا

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلام به دوستان عزیز!    مخصوصا به استاد یوگا

مصیبت وارده را به آقای بهروزیان تبریک! و تسلیت میگوییم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

سلام بر همه ی دوستان عزیز ... گفتم همه ی دوستان عزیز ... چطور  خودت را جرئتیدی که خودت را جزء همه ی دوستان عزیز به حساب بیاوری؟ ... آدم با جرئتی هستی ... ایول ... از امروز تو جزء دوستان عزیزی .

اگر از احوالات ما بخواهی حالمان خوب است ... از اگر از احوالتتان بخواهم ... اگر بخواهم ... هنوز که نخواستم .

و باز می گویم ... اگر از احوالات ما بخواهی باید عرض کنم که کدام یک از ما را احوال پرسی ؟... و اگر قرار باشد که از احوالاتتان بپرسم خواهم گفت .

دیروز اینجا بارانی آمد به خیسی قالی شویی ... شاه ابراهیم هم خیابانش را لوله ترکانده بود و ما کلی مشعوف شدیم ...

حال که رساله ام به اینجا ختم شد ... شد که شد .

استاد یوگا

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

نام : برادران کارامازوف

نویسنده : فئودور داستایوفسکی

زبان : روسی

سال انتشار : ...۱۸۹

خلاصه : آلکسی ، ایوان و دیمتری پسران فئودور کارامازوف یکی از فاسدترین مردان شهری دورافتاده و متروک هستند.

دیمیتری فردی دمدمی مزاج ، تندخو و عاشق زنی بدنام به نام گروشنکا است.

ایوان فیلسوفی از خدا برگشته با افکاری هذیان آلود و غیر قابل فهم است.

آلکسی کوچکترین عضو این خانواده ، پسری حدودا ۱۹ ساله است که به دلیل عشقش به یک عارف ترک دنیا کرده و در صومعه ای زندگی میکند.

هر سه پسر از پدر ضربات غیر قابل جبرانی خرده اند و ایوان و دیمیتری در دل خواستار قتل او هستند.

بعد از گذشت یک جلد و نیم و شخصیت پردازی استثنایی داستایوفسکی ، پدر به قتل میرسد. دیمیتری به عنوان قاتل دستگیر میشود. اما در این بین ایوان به کشفی هولناک میرسد ...

نظر من :

کسی بازی جنگ خلیج فارس سگا رو یادش هست ؟ یه بازی بی در و پیکر بود که اصلا لازم نبود خط خاصی رو دنبال کنی . میتونستی خودت توی اون منطقه بگردی و بیشتر حال بازی به این بود.

رمان برادران کارامازوف هم به هیچ وجه خواننده رو در تنگای خط داستانی قرار نمیدهد بلکه مثل کهکشانی است که فرد میتواند به کشف و شهودی شخصی دست بزند .

صحنه ی سنگ باران آلکسی توسط پسر بچه ای ضعیف البنیه ، نقشه ی گروشنکا برای شکستن معصومیت او ، عشق دخترک دمدمی مزاج و فلج به آلکسی ، انگیزه ی  پدر کشی برادران ، پیاده روی های غریب شخصیت ها در جاده هایی وهم ناک و دور افتاده از جهان زنده ، اندیشه های عارفانه ی پدر زوسیما ، صحبت های وحشتناک ایوان و تمثیل شیطانش ، تقابل دریافت منطقی و احساسی و در نهایت پیروزی باشکوه احساس بر منطق که در آخرین صفحه ی کتاب با سرود دسته جمعی آلکسی و بچه ها تجسم پیدا میکند در کنار امیدواری داستایوفسکی به انسان و آینده ی او چیزهایی هستند که هنوز بعد از گذشته سال ها از ذهن من پاک نشده اند.

خواندن این اثر بزرگ را به دوستان توصیه میکنم.

                                                                                            مهدی کریمی ثابت

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مدیر !| |

سلا م ما هم برگشتیم  اینجانب وکه میشناسید  عشقی  راستی اگه تونستید به وبلاگ ما هم سر بزنید

وبلاگ ماسلطان عشقی 

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مدیر !| |

یلدا رابهانه کنیم تا برای همه ی کسانی که دوستشان داریم ،آرزوی سلامتی وعشق داشته باشیم ۰ 

امشب تا سحر گاحان نام تمامی شما دوستان در اندیشه  ومهرتان در قلبم جاریست ۰ اردتمند شما

 عشقی

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط مدیر !| |


Design By : Night Skin