~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~
به قول یکی از دوستان عزیزم دیوانه شود آدم در ماه محرم در ماه صفر هم ده ماه دگر هم استاد یوگا تبریک عید است وآخرگل و یاران درانتظار ساقی بروی شاه ببین ماه ومی بیار "شادی"بهترین بهانه برای "آغاز"وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است.باز هم بهانه ای برای شاد شدن از راه رسید.(عید مبارک) باآرزوی سلامتی و موفقیت برای تمامی دوستان. سال نومبارک عشقی چرندی از بهر نوروز چو جمشید از خواب نوشین برخاست ( ملکه ی مادر با یک جارو او را برخاستوند) از تختش ( تخت جمشید) بیفتاد . معبران را خواند از بهر رویای دی . گفت : ای معبران (عزیزم) دی مرا خوابی ربود که کمر فیل شکند ( یعنی در حد تیم ملی). معبران (در کفش) در ماندند و از او جزئیات بخواستند . گفت : من شهری بدیدم که از آن دود بلند شده بود(انگار کباب و منقل بر پا بود ) و مردی خفاشی( و یا خفاشی مردی) در آن می جست و چون( کفتر چاهی )می پرید . معبران برآشفتند :وا حضرتا ... این که جرئیات فیلم دیشب است (بتمن شوالیه تاریکی) .ما به ملکه ی مادر( بانو هن؟) امر کرده بودیم که نگذارد جلوی تیلفیزیون بخوابید تا رویای حضرتش مهمل نشود (مزخرف تحویل ما ندهید ). ( در اینجا مترجمان خطوط میخی و مورخان می گویند که با توجه به اینکه این فیلم هفتم در تلویزیون پخش شد واقعه ی فوق و ذیل مربوط به هشتم است . اما مخالفانی هم وجود دارند که می گویند احتمال آن می رود که شاه شجاع دی وی دی آن را در اختیار داشته و یا اینکه نسخه پرده ای آن را دانلود کرده. با توجه به دیشی که بالای قصرش یافتند . بعضی می گویند که این دیش ظرف شراب شاه بوده و از این بر غول آسا بودن شاه استدلال می کنند ) جمشید آهی از نهاد بیرون کشید : آه فراموشی ( آلزایمر) بد دردی است . من تا آنجای نما پرده (فیلم) بیدار بودم .منتها این شد که آن مرد خفاشی از بالای برجی شبیه به میخ ( میخ تهران) به پایین پرید . معبری پیر کف کرد و فریاد برآورد : حضرت همایونی (شجریان). در نسخه ای که ما دیدیم همچون صحنه ای نبود (و در حالی که سانسور نشده بود) . حتما در آن لحظات خواب می دیدید . جمشید شاه ( شا جمشید و یا به قول بچه محل ها جمشید شاهی ) : ابله! (شاه بی تربیتی داشتیم . خوب شد به ... واصل شد) تعبیر آن چیست ؟ معبران نعره برآوردند و بیهوش شدند و سه روز سماع کردند(مثل سانتریفیوژ می چرخیدند ) و جمشید آنان را می نگریست ( آنقدر که از چرخش این معبران حالت تهوع به او دست داد و بالا آورد. مورخان آثار آن را بر کف و در و دیوار تختش به وضوح یافتند ) . به دلیل سرعت بالا این معبران با در و دیوار قصر برخورد کردند و قصر را نابود کردند( هنگامی که اسکندر به تخت جمشید رسید کمی روی فنر های آن بالا و پایین پرید و از نابودی آن تاسف خورد و جمله ی تاریخی خود را بر زبان آورد : حیف از این نون...) افسوس که مورخان هنوز هم از نقل صحیح این واقعه ابا می کنند . استاد یوگا ( چهل و پنج دقیقه از عمر عزیزم را روی آن گذاشتم) قرآن مصور جهان،قرآن مصوراست وآیه هادرآن به جای آن که بنشینند،ایستاده اند درخت یک مفهوم ست دریا یک مفهوم است جنگل و خاک و ابر خورشید و ماه و گیاه و تو تمامی مفهومها پس با چشم ها ی عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم عشقی شکسپیر : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهايش كن ، اگر برگشت سوی تو از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده است. دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، او تکامل خواهد یافت. دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است. دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برگشت به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شی با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است. دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه برایش اعلامیه بدهکار بفرست. دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن. دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی. البته بعضی مواقع باید از فرمت و پارتیشن بندی جدید اون هم با حالت ان تی اف اس استفاده کرد. دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، نگران نباش بر می گردد. دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن. دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟ دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد. دانشجوی شوخ طبع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ، اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، این کار را مرتب تکرار کن. ۱۹۸۸ اینم کیک تولد بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی ... بلکم بیشتر (عمرا نمی تونی همه اینا رو تو یه فوت خاموش کنی ) با تعداد شمع ها هم کاری نداشته باشید ... دیدم جا زیاده و شمع موجود ... منم همه رو چیدم رو کیک اندر دل بی وفا غم وماتم باد آن را که وفا نیست زعالم کم باد دیدی که مراهیچکس یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد عشقی اگه میشه یه بسکتبال یا فوتبال فبل عید راه بندازید به ما هم خبر بدید...ما بیست و سوم دانشگاه بودیم... خواهشا یه جوری هم خبر بدید که ما متوجه شیم....از وقتی رفتیم دانشگاه اینترنت خونه تقریبا تعطیل شده....منتظرم....امروز بعد از ظهر چطوره؟یا فردا.... هخامنشی افلاک حریم بارگاهت ای از بر سدره شاهراهت وی قبّه ی عرش تکیه گاهت ای طاق نهم رواق بالا بشکسته زگوشه ی کلاهت هم عقل دویده در رکابت هم شرع خزیده در پناهت مه طاسک گرد سمندت شب طره ی پرچم سیاهت جبرییل مقیم استانت افلاک حریم بارگاهت چرخ ارچه رفیع خاک پایت عقل ارچه بزرگ طفل راهت خوردست خدا زروی تعظیم سوگند به روی همچو ماهت ایزد که رقیب جان خرد کرد نام تو ردیف نام خود کرد تولد آخرین فرستاده ی خدا محمد مصطفی (ص) بر تمامی مردم خصوصا دوستان عزیز مبارک باد.(عشقی) "خدا بیامرزه کسی رو که بسکتبال رو اختراع کرد " این جمله همیشه سر زبان پدر بزرگ بود. از وقتی چشم باز کردیم یک توپ نارنجی دیدیم که مدام بالا و پایین می پرید . ما هم مبتلا شدیم و همان طور بالا و پایین می پریدیم . همسایه ها از دست ما دیوانه شده بودند . حیوانات هم آسایش نداشتند . با تلاش بسیار برای گربه های بالای دیوار تله می گذاشتیم و وقتی آنها ( آن ها ) را می گرفتیم از راه دور توی سطل زباله پرتاب می کردیم. وقتی که در مدرسه بدون اشکال بیست توپ داخل سبد انداختم کولاک شد . معلم ورزش ما از این که یک نابغه ی بسکتبال پیدا کرده بود قالب تهی کرد . هنگام تشیع جنازه ی او من با خود عهد کردم که دیگر دست به توپ نزنم و فقط هر از گاهی با گربه ها بازی کنم . 19 ساله بودم که جنگ شروع شد . آن زمان دینامیت تازه اختراع شده بود ( خودم می دانم که دینامیت قبل از بسکتبال اختراع شده ... گیر ندهید ) . من هم مانند یک جوان غیور حس مسئولیت می کردم که از کشور عزیزم دفاع کنم ( آخه کجای دنیا همچین گربه های ملوسی داره؟) . وقتی شهر ما را محاصره کردند همه ی مردم فرار کردند .سپس شهر تسخیر شد . البته من از مردم نبودم . من ابر قهرمان آنها بودم . سی چهل تا دینامیت برداشتم و به سمت دشمن شروع کردم به دویدن و در هر ثانیه ده تا دینامیت پرتاب می کردم . نتیجه این شد که جنگ در هفت ثانیه تمام شد( با احتساب زمان سوختن فیتیله ها ). پیش چشمم ساختمان های شهر را می دیدم که مثل گربه هایم به هوا می رفتند . بعد از آن قرار شد من وزیر جنگ شوم . آنقدر مدال به لباسم آویزان کرده بودند که وزنم از یک تانک بیشتر شده بود(یک بار که پل نیروگاه زیر وزن مدال ها شکست ). معروف شده بودم به کپه ی مدال . یعد ها مدال هایم را ذوب کردم و از فلز آنها برای ساختن برج ایفل استفاده کردم . برج ایفل را به این منظور ساخته بودم که امتحان کنم گربه ها را تا کجا می توانم پرتاب کنم . اما حسودان و تنگ نظران نگذاشتند که به زندگی آرامم ادامه دهم . این سیاسیون لعنتی به من به عنوان سلاح کشتار جنگی نگاه می کردند . من هم از کشور عزیزم فرار کردم و با لباس مبدل به هند رفتم . بعد شروع کردم به پرتاب فیل . آمریکایی های لعنتی به من نامه فرستادند که برایشان بمب اتم پرتاب کنم . البته من مخالفت کردم .برای نشان دادن حسن ظنم به آنها دو سه تا فیل به طرف کاخ سفید پرتاب کردم (از کلکته ی هند) . متاسفانه آخرین آنها یک مقدار سنگین بود و درست افتاد وسط اقیانوس آرام و یک تسونامی عظیم ایجاد کرد ( در آن لحظه به خود گفتم که ای کاش بمب اتم را پرتاب می کردم ).عبرت بگیرید که در هنگام خشم هیچ کاری نکنید . من در آن لحظه تصمیم گرفتم که دیگر هیچ چیز را پرتاب نکنم . به قم آمدم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردم . گاهی هم به 17 شهریور می رفتم و با بچه ها بسکت می زدم ( عهدم را شکستم . به همین راحتی ) . استاد یوگا ( نیم ساعت از عمر عزیزم را روی این داستان گذاشتم .) از: بابا لنگ درازِ دربه در به: بچه های کلاس 21 دبیرستان صدوق. موضوع: گرد هم آیی. با صلوات بر محمد و آل محمد و سلام و درود بر یکان یکان، شمایگان، هم کلاسی های جان. نظر به پیشنهاد جناب محمد آقای رحیمی مبنی بر گرد هم آیی در دبیرستان هفده شهریور واقع در میدان امام، بدین وسیله از شما درخواست می شود که روز جمعه، مورخ23/12/87 ، رأس ساعت 2:30 در مکان مذکور حضور به عمل برسانید. با تشکر بابا لنگ دراز جهان دیده به روی خام خندید . خام گفت : تو را چه شده؟ جهان دیده گفت : تو جهان ندیدی وگر نه مثل خندیدی . خام گفت : تو بگوی جهان از کجا بینم ؟ جهان دیده گفت : آیینه ی سکندر جام می است بنگر ... عکس روی تو چو در آیینه ی جام افتاد ... سال ها دل طلب جم از ما می کرد ... در پی آن روان شو در گوگل . خام گفت : فیلتر گسل نداری؟ جهان دیده گفت : استغفر الله ... (از کلیات چرند نوشته های استاد یوگا) همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن زمدینه تا به کعبه سرپا برهنه رفتن دولب از برای لبیک به وظیفه باز کردن به مساجد ومنابر همه اعتکاف جستن زملاهی مناهی همه احتراز کردن شب جمعه هانخفتن به خدای رازگفتن زوجود بی نیازش طلب نیاز کردن بخدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نبخشد که به روی ناامیدی دربسته بازکردن عشقی باسلام پس از عمری ما هم یه دون کتاب خوندیم اما کتابش جالب به شما هم توصیه می کنم بخونید . نام کتاب :راز موفقیت در زندگی نویسنده: دکتر کیهان نیا . داستانی از این کتاب: آبراهام لینکلین فرزند خانواده ی فقیری بودکه پس از سال ها رنج وزحمت از دانشکده حقوق فارغ التحصیل شد.ابتدا وکیل بود اما موفق نشد .وکالت راکنار گذاشت به طرف تجارت رفت.دراین راه نشان داد استعداد ندارد .سراغ سیاست رفت ودر انتخابات شهرش شرکت کرد اما شکست خورد.این ناکامی های پی در پی باعث شد نامزدش اورا رها کند.لینکلن کمی افسرده شدولی ناامید نشد.دوباره در انتخابات شهرش شرکت کرد بازهم شکست خورد چند سالی گذشت. خود رانامزد انتخابات کنگره کرد باز هم شکست خورد .بیشتر فعالیت کردونامزد معاونت ریاست جمهوری امریکاشد دراین مبازه نیز شکست خورد.اما هرگز فکر نکرد انسان لایقی نیست ودوباره در انتخابات شرکت کردامااین باردر انتخابات ریاست جمهوری امریکا قاطعانه موفق شد رییس جمهور شود وبه تاریخ بپودید . عشقی روز وصل دوستداران یاد باد یادبادآن روزگاران یادباد عشقی گوسفندی پیر را گفتند : تو را از گوسفندی چه سود؟ گفتا : تو را از سوال چه سود ؟ گفتند : ما خواهان علمیم . گفت : ما بیشتر . گفتند : از این علم جویی تو را چه چیز عاید ؟ گفت : گوسفندی! ( برگرفته از کتاب ارزنده ی تذکرة الگله ی استاد یوگا) امروز کوک کوکم صبح زود خیلی آلی از خواب پاشدم و رفتم سر کلاس مثل همیشه منتظر همون استاد گنده بودیم اومد و بعد یک عالمه ضد حال زدن به کل دخترهای کلاس (از روی حس مرد بودن نمی گم )واقعا هیچ کدوم نتونستند جواب بدن از ۲۵ تا حتی یکی ولی سمت ما یعنی پسرها همه آماده . خلاصه که امروز از بس بهش گیر دادیم حاشرو گرفتیم از اساتید دیگه بخواهم بگم باید بگم که استاد ریاضی ما کپ ۱۹۸۸ ببین... اصلاد باهات مو نمی زنه اهل شوخی راه رفتن حرف زدن .... خلاصه که همه چیزش مثل تو جگرم استاد فیزیک ما (نیما )کپی استاد خودمون تو درس دادن همه چیز رو از نظر فیزیکی نگاه میکنه نه ریاضی حتی اگه چیزی هم ریاضی قبول نداشته باشه استاد استدلال فیزیکی پیدا می کنه. خلاصه روزهای ما می گذرد تنها به فکر شما عزیزان و اون روزگاری که باهم بودیم. علی یاسی همیشه سراغ باباشو می گرفت و من هم هر دفعه به یه نحوی دست به سرش می کردم... _ دخترم، بابات رفته سر کار....رفته دیدن باباش...رفته خونه مادر بزرگ...رفته سفر .. رفته..... این آخری ها خیلی زیاد بی تابی می کرد... آخه همش چهار سالش بود...عاشق باباش. دفعه آخر اینقدر سوال پیچم کرد که یه دفعه کنترلم رو از دست دادم و سرش داد کشیدم. _ ای بابا، دختر بسه دیگه...بابات بر نمیگرده ...شهید شده. اَه. دیدم رفت گوشه اتاق دراز کشید و چادر نماز من رو انداخت روی خودش و کشید روی سرش. با خودم گفتم « کاشکه زودتر بهش می گفتم.» . آخه خیلی آروم دراز کشید. نه دادی نه فریادی نه گریه ای...فقط رفت و دراز کشید. شب شد. رفتم برای شام بیدارش کنم. یه دلشوره ای داشتم. یه حس عجیب. چادر رو از روی سرش کنار زدم و گفتم « بلند شو مامان...بیا شامتو بخور بعد بخواب.» ولی بلند نشد. هرچقدر تکونش دادم تغییری توی حالت صورتش ندیدم. چشماش رو روی هم گذاشته بود و هیچی نمی شنید. داشت با باباش عشق بازی می کرد. بابا لنگ دراز جونم براتون بگه( شاید هم نگه ) که ۲۰ واحد برداشتم ( قبل از کاشت و داشت ) که ۱۸ واحد تخصصی است . دارم زیر فشار درس ها (خرد می شوم ) گردو خرد می کنم . شاید بگویید که به ما چه ربطی داره ... من هم می گویم که به مغزتان ( مغز گردوهای خرد شده ) فشار نیاورید . ربطی ندارد . استاد یوگا



![]()
| Design By : Night Skin |




