تبليغاتX
~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~


~~~~~كلاس21 دبیرستان صدوق~~~~~





















در دل کاخ مجلل اثر از عشق مجوی ، چون سعادت همه در کلبه درویشان است.

                   

                  ولادت حضرت معصومه(ص) را به تمامی دوستان تبریک عرض می کنم.

               

 

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط عشقی| |

 یارو کفتر بازه  كفترشو گم ميكنه ، تو روزنامه آگهي ميده: بيوه بيو!!

یارو  ساعت سه نصفِ شب زنگ ميزنه صدا و سيما، ميگه: ببخشيد آقا به نظرِ شما الان آقاي خامنه‌اي خوابه؟ يارو ميگه: نميدونم ولي احتمالاً بايد خواب باشن. یارو  ميگه: معذرت ميخوام؛ ولي آقاي رفسنجاني چي، ايشون هم خوابه؟ يارو ميگه: نميدونم ولي يحتمل ايشون هم خواب باشن. یارو  ميگه: ببخشيد ولي آقاي احمدی نژاد  چي؟ يارو ميگه: احتمالاً ايشون هم خواب هستن، چطور؟ یارو  ميگه: پس دمت گرم حالا كه همه اينا خوابن يه شو  بذارو... حال كنيم!

یارو  سرطان داشته، ميره مشهد خودشو با قفل و زنجير ميبنده به پنجرة فولادي و كليد رو هم قورت ميده، ميگه: تا شفا نگيرم نميرم! بعد يك ساعت خبر ميرسه كه تو حرم بمب گذاشتن، یارو  يك كم دست و پا ميزنه، بعدِ يك مدت داد ميزنه: يا حضرت ابولفضل منو از دست اين امام رضا نجات بده!!!

یارو  ادعاي بيغمبري ميكرده،رفيقاش بهش ميگن: بابا همينجوري كه نميشه! بايد بري چهل روز بشيني تو غار، تا از خدا برات وحي بياد. خلاصه یارو  ميره، دو روز بعد با دست و پاي شكسته و خوني مالي برميگرده!  رفيقاش ميپرسن: چي شده؟! یارو ميگه:  ما رفتيم تو غار، يهو جبرئيل با قطار اومد.

 انتخاب این یارو به عهده ی خودتون ها ......

                          

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط عشقی| |

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط عشقی|

واله من خودمم موندم اینجا چه خبره میای می بینی قالب وبلاگ عوض شده یه بار می گند چرا مطلب می نویسی یه بار می گند چرا سیاسی می نویسی یه بار می گند چرا عشقی می نویسی یه بار وبلاگ و حذف می کنند یه بار پسورد عوض می کنند از خودشون ر ییس ومدیر اتنخاب می کنند بعد می گن تو چرا رای دادی (دوست داشتم رای بدم )حالا هیچ  کدومشون پیدا بارشون نیست  به چند صد  هزار مشاوره نیازمندیم .ببینم دوست دارید در مورد چی توی این وبلاگ نوشته بشه وقدردانی از تمامی دوستان وهمراهان عزیز تا این لحظه  .

                                 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط عشقی| |

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما

حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص.

                  

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط عشقی| |

درویشی را گفتندزندگی بر چند بخش است. گفت :بر کودکی و پیری، گفتند پس جوانی چه شد ، گفت :با عشق سوخت با بی وفایی ساخت با جدایی مرد .

     

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط عشقی| |

سه چیز هرگزبرنمی گردد:زمان،کلام،موقعیت.سه چیز را نبایدهرگزازدست داد: آرامش،امید،صداقت.سه چیزهرگز قطعی نیست: شانس ، موفقیت ، رویاهایمان. سه چیز ارزشمندترین چیزهاست:عشق،اعتمادبه نفس،دوست.           

                    

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط عشقی| |

از خدا  پرسیدم : چطور می توان بهتر زندگی کرد ؟ گفت : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر ، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ،ایمان رانگهدار و ترس را گوشه ای انداز، شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باور هایت شک  نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانی که چطور زندگی کنی ....... (راستی گر چه دیر اما عیدتون مبارک )

                    

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط عشقی| |

تولد دومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام حسن مجتبی 

علیه السلام را به تمامی دوستداران  ایشان تبریک میگوییم

و با آرزوی قبولی طاعات وعبادات تمام دوستان در درگاه حق .

       

               (دردل  کاخ مجلل اثر از عشق مجوی ، چون سعادت همه درکلبه درویشان است .)

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط عشقی| |

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

                   همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

زمدینه تا  به  کعبه  سرپا  برهنه  رفتن 

                 دولب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به مساجد ومنابر همه اعتکاف جستن

                       زملاهی مناهی  همه احتراز کردن

شب جمعه هانخفتن به خدای رازگفتن

                       زوجود بی نیازش طلب نیاز کردن

بخدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نبخشد

                   که به روی نا امیدی دربسته بازکردن

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط عشقی| |

قایقی شکسته ام

به یادآور مرا

در میان صخره های غم تنهایی

در میان سکوت مرغابیان

تن فرسوده ام در انتظار تست

بادبان های این قایق شکسته را

به حرکت در آور

یاد کن از من

بادبان هایم

تنها امیدم برای زندگیست

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط عشقی| |

ماه رمضان ماه مهمانی خدا هم فرا رسید پس بیایید همه سعی کنیم بهترین استفاده رو ازاین ماه ببریم

با آرزوی قبولی طاعات وعبادات در درگاه حق

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط عشقی|

 مطلبی خوندم که بر من تاثیرزیادی گذاشت این مطلب را می نویسم تا شما هم از اون استفاده کنید:(من همراه همیشگی شما هستم.من بزرگترین یاور وسنگین ترین بار روی دوشتان هستم.من یا شما را به جلو هل می دهم یا شما را تا مرز شکست عقب میکشم .من کاملا تحت فرمان شما هستم .شما می توانید نیمی از کارهایتان را به من بسپارید وخیالتان راحت باشدکه می توانم آن ها را با سرعت و به درستی انجام دهم. مدریت من آسان است.کافی است در برخورد با من قاطع باشید .دقیقا به من نشان دهید که می خواهید هر کار چطور انجام شود ومن پس از چند بار تمرین از طرف شما،به صورت خود کار آن را انجام خواهم داد.من خدمتگذار تمام انسان های بزرگ وهمه انسانهای شکست خورده هستم.بزرگان  را من بزرگ کرده ام وشکست خوردگان را من به ورطه شکست کشانده ام .من ماشین نیستم اما با دقت ماشین،به علاوه ی هوش انسانی کار می کنم.می توانید از من در جهت سود یا زیان خوداستفاده کنید، برای من تفاوتی نمی کند.مرا در خدمت بگیرید،آموزش دهید،با من قاطع باشید،تا من جهان رازیرگامهای شماقراردهم ومرادست کم بگیریدتاشمارا نابود کنم.

(آیا مرا می شناسید؟من عادت هستم .)   

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط عشقی| |

درسحرگاه یک روزعادی

در گرگ ومیش یک تولد

در تحیر یک طبیعت

در تبسم یک دلهره

در کوچه ای خلوت

درپیاده رویی سر شار از بوی

((دوستت دارم ))

با نگاهی به افق،

به دور دست

قدم زنان پرسیدم:

(زندگی چیست ؟)

گفت:(نگاه کن به قطره شبنم!)

قطره شبنم ر ا به دستم داد

وگفت :(به درونش بنگر )

((زندگی آنجاست ))

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط عشقی| |

فرارسیدن خجسته زادروزیگانه عدالت گست گیتی "قائم آل محمد"مبارکباد

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط عشقی| |

روز جوان و تولد حضرت علی اکبر (ع) را تبریک میگم .

پ.ن :۱-این روز رو به تمامی جوان ها و اونایی که دلشون همیشه جوونه تبریک میگم  و این گل ها تقدیم تمامی دوستان جوان

پ.ن. ۲-شنیدید میگن به ما که  رسید وا رسید قضیه ما جوان هاست دیگه

پ.ن۳-  می خوام از م.ک.ث به خاطر مطلب جالبش تشکر کنم . 

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط عشقی|

(رهایی تو به به دست توست ونه غیر.هرکس باید واقعیت را برای خود کشف کند.چرا که درک واقعیت راهی هست مستقیم . پس خویشتن را بشناس)         کریشنا مورتی

           

             باز هم این اعیاد شعبانیه رو تبریک می گم.

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط عشقی| |

اين حسين کيست که عالم  همه   ديوانه  اوست

اين چه شمعي است که جانها همه پروانه اوست

با سلام به تمامی دوستان

تولد  سومین  امام  شعیان  امام  حسین  (ع)

و برادر عزیز ایشان  حضرت  ابولفضل العباس (ع)

به تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط عشقی| |

زندگی عمریست که اجل درپی آن می تازد

هرکس غم بیهوده خورد می بازد.

دوستی کلامی نیست  که کهنه شود

دوستی آینه مقدسی است 

که همواره به جا می ماند.

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط عشقی| |

به نام خدا

بچه ای کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم

پ.ن:ای  دوست !عشق زپروانه بیاموز      کان  سوخته را جان شد  و آواز  نیامد

این مدعیان  در  طلبش  بی  خبران اند       کان سوخته راجان شد،خبری باز  نیامد

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط عشقی| |


Design By : Night Skin